ارزش خطا

 

فیلمی مستند تماشا می کردم. گر چه بیشتر -بیشتری نزدیک به همه- این گونه ساخته ها ساختگی اند؛ به این دلیل که روایت که یک ذهن آفریده انسانی است، و بر اساس زنجیره مصنوعی علت ها و معلول ها کار می کند، به رخداده های خام طبیعت، با خشونتی که مهارت های داستانسرایانه آن را از دید ذهن پنهان می کند، تحمیل شده است. با این حال در حین تماشای تعقیب و گریز همیشگی یوزها و آهوان، ناخواسته به ارزش خطا کردن و خطا نکردن در طبیعت و جامعه انسانی فکر کردم...

به زندگی جانداران در طبیعت که نگاه می کنیم، یک ویژگی توجه مان را می دزدد. همه جانداران، درست عمل می کنند. همه یک هدف برتر دارند که در ساخت غریزی رفتارشان نهادینه شده است : بقا. چارچوب های رفتاری معینی دارند که یکی پس از دیگری، با پشتکار، آن میراث غریزی را ناآگاهانه دنبال می کنند. کاملا ناآگاهانه و موفق. البته موفق تا جایی که انسان دخالتی نداشته باشد. خطا یک ویژگی انسانی است. بسامد خطاهای انسانی در مقایسه با زندگی طبیعی، هوشرباست. با این میزان خطا، در صورتی که قاعده های طبیعی رفتار نافذ بودند، هر گونه ای به تندی، نابود می شد. فراوانی خطا نشان می دهد که شکل نوین زندگی گونه انسان، هنوز ساخت های غریزی حمایتگری در نهادمان، نیافته است. ساختی شبیه به همان ساز و کار طبیعت در نهاد گونه های دیگر. خطا، در صورت پایداری ساخت های اجتماعی کنونی، که همچون محافظی بیرونی عمل می کند، شبیه به شاخ، نیش یا هر وسیله دفاعی حمایتگر در گونه های دیگر، با ساز و کار تصحیح خطایی که در فرهنگمان تکامل یافته، به توسعه بیشتر روش های همزیستی و بقا کمک می رساند. خطای این خطا، به این دلیل که خطا در جامعه انسانی، همچون طبیعت، عموما به بهای جان تمام نمی شود، در پروراندن سهل انگاری و بی توجهی به عواقب است. سهل انگاری همچون یک خصلت و ویژگی در صورت نابودی جامعه انسانی، و بازگشت شرایط طبیعی، تهدیدی برای بقاست...

شاید هوش ما، به ارزش خطا برای توسعه خود پی برده باشد و از این رو از شکل گیری یک ساخت غریزی حمایتگری که با هدف بقا، بسامد خطاهای گونه مان را کاهش دهد، جلوگیری می کند؟

 

 

 

خفه لطفا

 

در بخش نظرهای یادداشت پیشین یک نفر نوشته بود : خفه لطفا. خوب گذشته از تناقض درونذاتی نوشته، که توهین را با یک لطفا همراه کرده، از یک واقعیت پوشیده پرده برمی دارد : جامعه آرمانی نویسنده آن. پیداست که نویسنده دوست دارد در جهانی زندگی کند که تنها صدای غالب، صدای خودش باشد. جهانی تک صدا. از یک بیماری خطرناک دیگر نیز پرده بر می دارد : حساسیت بخش بزرگی از جامعه به واژگانی چون خدا، جاودانگی و پارسایی و میل به سرکوب پرخاشگرانه آنها. این پرخاش ها یکی و دو تا نیستند. همه جا و از همه گونه حنجره ای شنیده می شوند. تراکم آنها یک پدیده اجتماعی نوزا را پیشاهنگی می کند. شاید جامعه آینده، جامعه پرخاش باشد. جایی که پرخاش کور با خشک اندیشی و تعصب همدست شود - چون سرکوب هر صدایی جز صدای خود بخش بزرگی از جامعه را به سایه ای خاموش تبدیل می کند - جای اندیشه را سردی گور خواهد گرفت...

 

 

 

 

راههای شناور

 

همه مرگ اندیش ها، خداجو نیستند. برخی از مرگ اندیش ها، مرگ را ابزار پارسایی می دانند. با هراس دستوری از مرگ، خود را پاک نگه می دارند. برخی مرگ اندیش اند، چون روان نژند یا روان پریش اند. دسته دیگری از مرگ اندیش ها، یک اقلیت، خداجویانی ناکام اند. خدا، هسته معنای ممکنی است که هستی ممکن است داشته باشد. آنها دوست دارند این گزاره راست باشد. برای مرگ اندیش، مرگ دروازه است و معنا نیز. یا به تعبیری بهتر دروازه معناست. همان معنای ممکن آن جهان ممکن. برای کسی که ترجیح می دهد خدا معنای جهان ممکن باشد. بی خدایی یا غیاب خدا، به معنای مرگ جهانی است که می توانست، بهترین جهان ممکن باشد. برای او، جهان بی خدا، یک جهان مرده است. و لزوما این خدا، یک خدای شخصی نیست. همه خدا پنداری هم یک شکل ممکن است. اتفاقا در همه خدا پنداری، راز آشکارتر است. راز خدا و جهان یکی می شود. جهان گرامی می شود. از آنجا که هر موجودی در این وضعیت، حامل اخگری الهی است، زیان زدن به آن، نوعی توهین به خداست. اما محتمل بودن این پنداشته، غم بزرگ جوینده است. زیرا تنها بر اساس ایمانش می تواند بداند که خدا در آن جهان ممکن حاضر است. حتی نشانه ها که می توانند راهنمای جوینده سرگردان باشند، در هرمونتیکی شناور، همه معناهای محتمل را با خود شناور می سازند. همه با هم محتمل اند. کدام درست است؟ در جایی که همه چیز می تواند احتمالا درست باشد، هر درستی همزمان می تواند احتمالا نادرست باشد. این شاید لذت ایمان و غم بزرگ آن باشد.

آستانه نشین

 

زندگی در این جهان، چنان شگفت آور است که ذهن ناچار است برای متلاشی نشدن، خود را با زندگی روزمره و آگاهش متعارف چیزها، مسلح کند. روزمرگی زره ذهن است. وقتی برای لحظاتی چند این زره پولادین روزمرگی را از تن ذهن بیرون آورده و برهنه به دیدار هستی می رویم، از فرط شگفت زدگی و حیرت، سست می شویم و اگر رمقی برای بازگشت انبار نکرده باشیم، به طرفه العینی، نابود می شویم. اینکه هستی همانگونه هست که هست، احتمال ضعیفی است. به همین دلیل است که انسان نمی تواند تبیین هستی همچون یک تصادف را بپذیرد. حتی فیزیک نوین هم درباره سرچشمه بیگ بنگ یا مه بانگ سکوت می کند. نمی خواهم این سکوت را به اعتراف صامت فیزیک به یک آفریننده تعبیر کنم. چون اساسا کار علم این نیست. ( و من هم نادانی بزرگم. چیز بدربخوری درباره خودم و جهان نمی دانم. در ارزش علم حتی یک ذره تردید نمی کنم. حتی این گفته هم از شایستگی من بیشتر و از صلاحیت من به عنوان یک آدم معمولی بیرون است. ولی آن را گفتم. چه گستاخانه!). با این حال به یقین نمی گوید که آنچه هست، یعنی کمیت ماده و نوری که در جهان پیدا شده، از هیچ پیدا شده است. هستی در کلیت خود و به رغم تبیین های علم، یک راز است. سکوت های دانش انسانی، بیشتر از سخنانش است. علم بیشتر با سکوت هایش سخن می گوید. این سکوت ها ستایش خاموش راز گیتی اند.

 

شاید یک راه زندگی، همزیستی با راز باشد (شیوه زیست سختی است. خود من با اینکه این اندرز را می نویسم، از کاربست آن عاجزم). همه هستی، راز بزرگی است. برای برگذشتن از ناامیدی، باید در آستانه راز ایستاد و در جلال آن چشم دوخت. ما در زندگی اجتماعی، منش های کاسبکارانه ای پیدا کرده ایم. در برخورد با راز هم همین منش را حفظ کرده ایم. به این معنا که آموخته ایم، هر کنشی باید به یک سود مشخص منتهی شود. و از این رو توقع داریم که ستایش راز، به برگشایش آن بر ما (رخ گشایی راز)، و یک جایزه کلان تر و سودمندتر بینجامد. نوع جایزه را هم خودمان تعیین کرده ایم و به کمتر از خوشبختی بر زمین و جاودانگی روان فردی مان رضایت نمی دهیم. در حالیکه چه بسا، راز جهان همان راز جهان باشد. از آنجا که ما هم بخشی از رازیم، گشایش آن، شاید به معنای پایان ما به مثابه یک فرد باشد. زیبایی راز، در رازمانی آن است. شاید (من همچون یک سوژه هیچگاه نمی توانم از روی دیوار راز به دیگرسوی حقیقت آن بجهم. من، به عنوان ستاینده جلال راز، همیشه در آستانه ها درنگ می کنم. من یک آستانه نشینم)، اندرز سهراب سپهری یک شیوه زیستن باشد؟

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ
کار ما شاید این است
که در افسون گل سرخ شناور باشیم
پشت دانایی اردو بزنیم
دست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویم
صبح ها وقتی خورشید در میاید متولد بشویم
هیجان ها را پرواز دهیم
روی ادرک؛ فضا؛ رنگ؛ صدا؛ پنجره؛ گل؛ نم بزنیم
آسمان را بنشانیم میان دو هجای هستی
ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم
بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم
نام را باز ستانیم از ابر
از چنار؛ از پشه؛ از تابستان
روی پای تر باران به بلندی محبت برویم
در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم
کار ما شاید این است
که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم...

 

 

 

موزه کیهانی

 

چرا یکجانشینی و تنهایی، انسان را به ستوه آورده و گریزان می کند؟ چرا آنچه ملال نامیده می شود، گر چه پدیده ای است که با مدرنیته، در خودآگاهی ادبی شاعران مدرنی چون بودلر پدیدار شد، -- یعنی چون پدیده ای ادبی در مرکز خودآگاهی آفرینشگر آنان قرار گرفت و به این ترتیب پدیدار شده و به ما چون ساخت رفتاری پیشنهاد شد--، و نمی توان آن را تا دوران پیش مدرنیته تسری داد، تا این اندازه تحمل ناپذیر است؟ خود این پرسشها، انسان را به ریشه شناسی خیلی از روان نژندیهای خود و آسیب شناسی خیلی از شکست های خود یا بلندپروازی های بیماری زای خویش سوق می دهد. این جستجو یک پژوهش باارزش است. 

 

البته یک پژوهش مکمل هم نیاز است که نشان دهد چرا انسانی که از ملال گریزان است پس از چندی در آروزی تنهایی، بیقرار می شود و چرا آنکه تنهاست در آرزوی زندگی پرشورتر، خود را به آب و آتش می زند. انسان موزه ای از پارادوکس هاست...شاید هم انسان حقیقتا یک موزه کیهانی باشد؟ اگر به سبک داستانهای علمی تخیلی، مرغِ زمینگیرِ تخیل --از این رو زمینگیر که انسان هر چقدر تخیل ورزی توانا باشد، باز در نهایت خیال پردازی زمینی است و نمی تواند از زمین دور شود. همه عناصر تخیل انسانی در زمین ریشه دارند. انسان، به گفته حافظ طایر گلشن قدس بوده که اینک، در این زندگی زمینی، از توانایی پرواز محروم شده، یعنی عین شترمرغ، مرغی بوده پرواز کننده، که به ناچار بر زمین چون شتر راه می رود-- را رها کنیم، انسان موزه ای است که پارادوکس ها را در آن به تماشا می گذارند و موجودات برتر کهکشانهای دیگر، که هیچکدام با خود ناساز نیستند، برای تماشای موجودی که پارادوکس ها در او همزیستانه زندگی میکنند، در ساعات فراغتشان، به اینجا می آیند. البته برای اینکه با منطق تخیلمان جور دربیاید باید گفت که دزدکی و دور از چشم رادارها...

اینکه تخیل زمینگیر است، نشان میدهد که چرا هر چیز تخیل شده ای، می تواند با زبان و در زبان گفته شده و هستی یابد. اما آنچه تخیلی نیست و در عین حال، یک تجربه سوبژکتیو متعارف هم نیست، یعنی آنچه اصطلاحا مکاشفه نامیده می شود، در زبان و با زبان، گفت پذیر نیست. یعنی همچنان، هستی آن، یک هستی پوشیده است. زبان تنها زمانی همچون آشکارساز هستی عمل می کند، که آن هستی، در زمین، ریشه داشته باشد. یعنی در تجربه جهان سه بعدی. 

 

 

 

 

شیاطین

 

روش نوشتن خودبخودی یا ناآگاهانه، یک روش تجربی نوشتن خیلی مشهور است. نخستین بار، سوررئالیست ها آن را به شکل یک سبک ادبی صورت بندی کرده و توصیف نمودند. ساز و کار آن، که به تاثیر از روانکاوی، ابداع شده بود، به این صورت بود : در حالتی همانند مراقبه و تعمق فرو رفته و بعد که صدای ذهن خودآگاه را خاموش یافتید، بی پروا و پشت سر هم بنویسید. آنچه پدید خواهد آمد، صدای راستین ژرفای شما یا ناخودآگاه است. اینک دوستی با زبانی فرهیخته و مستدل به این روش اعتراض کرده است. این دوست نادیده فرضیه جالبی را برای رد اصالت چنین روشی پیشنهاد کرده است. انسان یک محیط بسته نیست که اراده شخصی، پادشاه آن باشد. چرا که این اراده حتی پادشاه خود هم نیست. انسان یک محیط گشوده است که موجودات مختار دیگری که الزاما هم انسان نیستند از آن عبور کرده یا در آن اقامت می کنند. اراده بهترین ابزار آنها برای تثبیت یا عینی سازی خواسته هایشان است. آنها در ظاهر، توانایی تحمیل خواسته های خود به جهان شهود یا به زبان امروزی جهان عینیت ها را ندارند. پس به دنبال یک واسطه می گردند. وقتی یک نفر در اندیشه معینی که ظاهرا نزد برخی از دیده وران ارتعاش نامیده می شود، با آنها همسو می شود، یعنی با آنها هم ارتعاش شود، از وی به عنوان یک میانجی بهره می برند. یعنی خواهش های بالقوه خود را از راه این میانجی هم ارتعاش شده، به جهان عینیت ها -از راه اراده- ، تحمیل می کنند. با تثبیت این خواسته در جهان عینیت ها و کنش های ارادی انسانها، این خواسته به بخشی از جهان تبدیل شده و آن را همچون یاخته ای بیماری زا، آلوده می کند. هر کس با این خواسته عینی شده، چه از راه رفتار و چه از راه جسمیت های عینیت یافته، تماس برقرار کند، به آن آلوده شده و ناقل می گردد. به این ترتیب آن خواهش بد، به جهان انسانها راه یافته و آن را مسموم می سازد. می توان گفت که وسوسه هایی که در اخلاق دینی مذموم تلقی شده اند، نیز، طبق این فرضیه، خواسته های آن موجودات مختار بد سرشت اند. در نمادپردازی دینی به این موجودات شیاطین گفته می شود. فرضیه قابل تاملی است.

یاسا

 

 

در جهان ناپایدار عینیت ها، که هر چیزی به تندی از هم می پاشد، و ریز ریز می شود، و ذهنی که با تکیه بر پایداری لرزان عینیت ها، از تنهایی ژرفش آگاه می شود، با این فروپاشی، در تاریکی بی بازگشتی سقوط می کند، تنها یک یاسا فرمان می راند : شما در این سیاره میرا برای مردن، زاده شده اید. پس همدلانه به همدیگر مهر بورزید و هم را و دیگر ساکنان این جهان مدور، این سیاره چرخان را میازارید...شما ای گروه میرایان!

 

 

 

مرگستان

 

 

امروز در گورستان بودم. شهری از گورها آنجا تا چشم می دید، بر استخوان های مرگ سرپوش می گذاشت. به ذهنم رسید که گورستان، مرگ را، واقعیت خونخوار مرگ را، می پوشاند. جایی که گور هست، مرگ پنهان می شود. همه با گورها سخن می گویند. گویی مرده در آن زیر، زندگی دیگرگونه و دیگری در پیش گرفته است : زندگی درونْ خاکی، زیرزمینی و دور از نگاه کنجکاو زندگی. سایه وار و دور از خورشید، در ژرفای نمناک هادس، جهان حسرتهای جانکاه و آههای سوزان. به ذهنم رسید که مردگان، سر به زیر و هراسان، به کوبش گامهای زندگان بر بام گورهایشان گوش می دهند. نیایش های زندگان، در تاریکی چند توی هادس، در تار عنکبوت فراموشی، به دام می افتند. شاید از این میان، نیایشی هر چند کوچک و کم جان، جانی بدمد در تن بی جان مردگان، ساکنان سایه وارِ جهانِ بی زمان.

 

ما برای فراموشی مرگ به خانه مردگان می رویم...در بیرون از گورستان، مرگ تهدید زنده تری است تا درون آن. گاهی برای گریز از تعقیب و گریز مرگ است که پا می گذاریم در آن. آنجا در پناه مردگان، با نیروی نیایشی که مرگ را منجمد می کند، مردن را به تاخیر می اندازیم...کوتاه به وسعت درنگِ کم پای زندگان بر بام گورها، در شهر خاموشان...گورستان.

 

...

 

 

تا وقتی چرایی مرگ در پرده باشد، زندگی را چون پرده می پوشاند...

 

 

 

...

 

چه نزدیک... چه دوردست است مرگ...

نزدیک ترین دوردست است مرگ...

 

 

 

 

بوسه

 

باید از مرگم نانی بپزم و هر وعده تکه ای از آن را ــ در عشای ربانی قلبم ــ  تناول کنم...همچون مردی که هر سپیده، یهودای تلخ اندیش درونش، بر گونه مسیحای ژرفایش بوسه می زند...

 

 

 

تروما؟

 

اگر تجربه های نزدیک به مرگ، تجربه های مغز تروما دیده نباشد، باز هم پرسش های بزرگ زندگی را، بی پاسخ باقی می گذارند. چرایی شر. چرایی محکومیت ما به نادانی از ساختار راستین جهانی که در تجربه های نزدیک به مرگ توصیف می شود. چرایی برخورد گزینشی جهان دیگر با ساکنان زمین، به این معنا که چرا تنها انسانهای اندکی برگزیده می شوند تا به صورتی کاملا بصری از ماهیت راستین خود و جهان آگاه شوند. چرا این تجربه بین همه انسانها،به شکل یک توانایی عمومی، دادگرانه توزیع نمی شود؟ چرا در جهانی که ناآگاهی یک وضعیت تحمیل شده است، از ما انتظار می رود که همچون یک شخص آگاه عمل کنیم؟ ما چگونه در غیاب منابع آگاهی باید آگاه شویم؟ چرا توقع می رود که به اصالت و اعتبار گفته های فرد تجربه کننده، بدون داشتن حقِ تجربه و آزمون گفته ها، ایمان بیاوریم؟ من شکی در اصالت تجربه های فراادراکی ندارم، اما هنوز هضم این واقعیت که تنها انسانهای اندکی از ساکنان سیاره زمین، حق مشاهده بی واسطه آنها را دارند، و اکثریت بزرگی از ساکنان دیگر از چنین حقی محروم گشته اند، برایم سخت است. چرا؟ و چرا باید این اکثریت را به خاطر کارهایی که در غیاب آگاهی، ارتکابشان اجتناب ناپذیر است، سرزنش یا مجازات کنیم؟ چرا پرده را کنار نمی زنند که همه بدون یک میانجی ترومایی، از مزایایی این وضعیت ترومایی برخوردار شوند؟ درک این وضعیت ها سخت است...ولی با این حال امکان چنین تجربه هایی برایم پذیرفتنی اند...یعنی دوست دارم در نهایت، جهان چنین باشد...

نگاتیوهای بینوا

 

 

آنچه در زندگی شگفت است، پایداریِ ناپایداری است...از راه پیوستارِ زنجیره وارِ ناپایدارها، پایداری شکل می گیرد. گویی مرگ های پی در پی ناپایدارها، مانند فرمهای پیوسته فیلمی که بر پرده می تابد، با تداومِ فقدانهای خود ــکه از دید ما فقدان و غیاب است، اما در محصول نهایی که فیلم بر پرده است، حضوری ایجابی است _ به آن هستی بزرگ تر شکل می دهد. مثل خدایی که از مرگ های ما تغذیه می کند. ما شبیه فرم های نگاتیو فیلم هستیم که تابش نوری که از ما عبور می کند، به تصویری پوزیتیو بر پرده تبدیل مان می کند...آن تصویر بر پرده، مایی هستیم که دیگر ما نیست...هم ما هست هم چیزی بیشتر...

 

 

 

 

پرسش های یک ذهن ناشی

 

 

گزارش کسانی که تجربه نزدیک به مرگ داشته اند و پس از بازگشت روایت خود را از آن جهان فراعادی بازگفته اند، معتبر است؟ با مطالعه تجربه ها در می یابیم که آنها چیزی بیشتر از آنچه می دانیم به ما نمی گویند. همه تجربه ها اصرار دارند که توجیه کننده باشند. یعنی جهان اساسا نیک و عادلانه است و اینکه همه ما منحصر بفرد هستیم. بی عدالتی در حقیقت شر نیست، بلکه جهل فراگیر ماست. در همه این تجربه ها، همه به نحوی می خواهند رسالتی پیامبر گونه داشته باشند. خداوند یا موجودی بهشتی با تک تک آنها سخن می گوید و همه را متقاعد می کند که زندگی آنها بخشی از یک طرح عظیم معنادار است. غالب کلماتی که به کار برده می شود، ارزش دینی معنادار و رایجی دارند. اندرزهایی کلی از زبان این تجربه کنندگان گفته می شود مانند اینکه خود را ببخش یا به ندای قلبت گوش بده...این اندرزها یا دستور العمل ها متوجه همه انسانهاست یا گروه برگزیده ای از انسانهای نیک؟ مثلا اگر خواننده تصادفی این اندرز هیتلر باشد و به ندای قلبش که حمله به لهستان یا روسیه یا راه اندازی اردوگاههای کار اجباری گوش دهد آیا کار او موجه است؟ آیا تا حالا یک انسان بی دین، به تجربه ای نزدیک به مرگ فرو رفته و پس از بازگشتن، همین تجربه ها، یعنی بهشت، انسان بهشتی و خدا و فرشته را بازگفته است؟ راهی برای اعتبارسنجی این تجربه ها وجود دارد؟

آن تجربه هایی که من مطالعه کردم، همه به نحوی تبیینی اند. مثل این : من دریافتم که خدا عشق است و در همه ماست. زندگی و هستی همان عشق ورزی خداست. 

شاید اگر تجربه ها به صورت خام خود ـــاگر خوشبینانه فرض کنیم که زبان در این میانه، همچون یک سد عمل نکند ـــ به وسیله تجربه کننده روایت می شدند، باز می توانستیم عناصر اصیل این گونه تجربه ها را شناسایی کنیم اما متاسفانه نتیجه گیری ها یا تحمیل ساختهای ایدئولوژیک یا دینی معینی به صورت خام تجربه، آن را تحریف کرده و به این ترتیب غیر قابل اعتماد نموده است. مانند این گفته که دریافتم درون هر کس بودایی نهفته است...

آنچه در این مواجهه مورد نیاز است، توصیف پدیدارها، موجودات، شکل و ساختار آن جهان و قانون های حاکم بر آن است. کسی در این باره سخنی نمی گوید. همه آشکارا گزاره های دینی معینی را باز گویی می کنند. برخی از نوعی عشق مسیحی سخن می گویند. برخی از تناسخ بودایی. همه روایت ها می کوشند، همچون برهان درستی و تصدیق باور بنیادین یک آیین معین عمل کنند. چیزی بیشتر از دانش ما، در اختیارمان نمی گذارند. پس چرا باید اعتباری بیشتر از تجربه های دیگر داشته باشند؟ چرا باید به آنها به چشم تجربه هایی استثنایی نگاه کرد؟ 

همه این گونه تجربه ها، با یک مشکل بزرگ روبرویند. برای روایت شدن، نیاز به زبان دارند. یعنی نیاز دارند از همان دال هایی بهره ببرند که در فرهنگ نشانه شناسانه ما، معناهای تثبیت شده و پذیرفته شده ای یافته اند. آنها توسط همان معناهای پیشین دالهای زبان، یعنی همان دالهایی که برای بازگفت تجربه استثنایی آنها ضروری اند، آلوده می شوند. معنای استثنایی آنها توسط معنای قبلی و تثبیت شده دالها، مکیده می شود. معنای استثنایی تجربه استثنایی، اگر بخواهد که اصالت خود را حفظ کند، یعنی چموش بماند و از پذیرش افسار زبان سرباز زند، باید بیرون از زبان، یعنی بیرون از آگاهی جمعی ولی همچنان در آگاهی فرازبانی فرد تجربه کننده باقی بماند، اما اگر بخواهد به اشتراک گذاشته شود، یعنی در ویترین عمومی زبان به نمایش گذاشته شود، باید به ضرورت های کالای نمایش پذیر شدن، تن بدهد و معنای چموش و فردی آن توسط معنای جمعی و قبلی دال ها، نظم کلی زبان و قواعد دستوری آن، رام شود و به صورت یک تجربه عمومی و قابل دریافت زبانی دگردیسی پیدا کند. این معنای دگردیسیده، دیگر آن تجربه فردی پیشازبانی نیست. بلکه تجربه ای تاکسیدرمی شده است. کالایی برای نمایش.

 

 

 

تاملات یک مرگ اندیش آماتور

 

 

 

مرگ در تجربه کوتاه مدت ما انسانها، یک بحران، یک کنش گیوتین وار است. از دید طبیعت، که ما تنها عضو کوچکی در سامانه خودبنیاد آن هستیم، مرگ یک ضرورت، یعنی گیوتینی ضروری، است. در منطق طبیعت، برای آنکه سامانه طبیعت، پایدار بماند برخی اعضا باید حذف شوند، تا دیگر اعضا و همه سامانه بتوانند و بتواند زندگی کنند/زندگی کند. در این خشونت به ظاهر کور، زندگی ما به همان اندازه ارزش دارد که زندگی یک مور. وقتی از دید طبیعت به خود بنگریم، مرگ ما اساسا معنایی مابعد الطبیعی ندارد. مثل تعویض قطعه ای کهنه با قطعه ای نو است. خوب! اگر قطعات نو باید با قطعات کهنه جا به جا شوند، چرا کودکان، این قطعات کاملا نو، می میرند؟ حقیقت این است که ما از منطق واقعی طبیعت و قانونهای آن چیزی نمی دانیم. پاسخهای ما به این پرسشها غالبا، فلسفی و مابعد الطبیعی است. یعنی پاسخهایی کاملا انسانی که با غرض های طبیعت تباین آشکاری دارد. طبیعت، هیچگاه خودش را با شیوه های فلسفی اداره نمی کند. در خالص ترین شکل زندگی طبیعی، وقتی که به زندگی جانوران در بستر طبیعی خود یا زندگی گروههای انسانی کاملا بدوی در محیط زیست طبیعی شان نگاه کنیم، شاید به پاسخ خود دست یابیم. در طبیعت، انسانها و کودکانشان، بخشی از زنجیره غذایی طبیعت اند. آنها خوراک دیگر جانوران زنجیره اند، همانگونه که دیگر جانوران زنجیره خوراک آنها هستند. خیلی از پرسشهای ما، به این خاطر پیش می آیند که ما دیگر در دل طبیعت، یعنی به همان اندازه طبیعی که جانوران دیگر طبیعی اند، زیست نمی کنیم و اصولا زندگی ما دیگر طبیعی نیست. ما انسانها، برای زیستن، محیطی غیر طبیعی و ویژه خود، اختراع کرده ایم. زندگی شهری و طبیعت زدایی شده، همانند ابزارهای مصنوعی و غیر طبیعی انسان، اختراعی مشخصا انسانی اند. آنچه در بستر طبیعی زیست، رخدادی طبیعی و موجه به شمار می رود، مانند حمله شیری به یک کودک غارنشین، در زندگی غیر طبیعی، شهری و طبیعت زدایی شده ما، یک رخداد غیر طبیعی است که پرسشهایی فلسفی و اخلاقی درباره عدالت اخلاقی این رخداد و معانی فلسفی آن بر می انگیزد. مرگ در زندگی شهری ما اعضای تمدن طبیعت زدایی شده انسانی، همیشه ناعادلانه است و بحرانی اخلاقی می آفریند. ضرورت پاسخ به این بحرانهای اخلاقی، ما را به سوی آفرینش نهادها و نظامهای کلانِ باور و ارزش های وابسته به آن سوق داده است. هر چه فاصله ما از طبیعت بیشتر شود، ساختار ذهن و پاسخهای ما پیچیده تر می شوند. مرگ نیز با این تحولات، ماهیتی ناعادلانه تر می یابد که خود این رخداد، نیاز به نوسازی نهاد ارزش ها و دستگاههای تبیین کننده مابعدالطبیعی و فلسفی را پیش می آورد تا به بحران مرگ به مثابه پیشامدی ناعادلانه پاسخی قانع کننده بدهند. این دیالک تیک بحران و پاسخ، خود، دوگانگی تن همچون عضوی از طبیعت و ذهن به عنوان محصولی کاملا انسانی و غیر طبیعی، را عمیق تر می کند. هر چه پاسخ پیچیده تر باشد، شکاف ژرف تر خواهد شد. تنی که به ضرورت طبیعی و تحمیلی مردن، تن می دهد و ذهنی که در برابر این ضرورت، شورش می کند ـــ و از پذیرش آن تن می زند، ولی می داند که با مرگ تن، او نیز خواهد مرد. حتی اگر این احتمال که با مرگ تن، ذهن زنده بماند، به همان اندازه متقاعد کننده باشد که مرگ قطعی آن، باز چیزی از بحرانی بودن رخداد مرگ نمی کاهد. چرا که به هر حال زندگی ذهن هم، در صورت پذیرش این احتمال، تنها پس از مرگ، آزمون پذیر خواهد بود، یعنی تا زمانیکه مرگ رخ نداده، نمی توان قاطعانه گفت که ذهن پس از مرگ قطعی تن، می میرد یا زنده می ماند. ذهن نمی تواند بر اساس یک احتمال برابر، دست به قمار پذیرش عدالت مرگ بزند ـــ  در جایی دیگر رابطه دیالکتیکی نخواهند داشت و به دو واقعیت ناساز تبدیل خواهند شد که هیچگونه رابطه متقابلی که هر دو را در یک نظم همبسته نگاه دارد، نخواهند داشت. این فرجام، در زبان روانشناسی، اسکیزوفرنی نام دارد. به این ترتیب، مرگ، تا زمانی که پاسخی واقعی و نهایی نیابد، بحران مرکزی هویت و هستی انسان خواهد بود. این وضعیت، اگر با همین روند فعلی پیش رود، به فروپاشی قطعی انسان یعنی فرجامی اسکیزوفرنیک، منتهی خواهد شد. وقتی رابطه میان این دو گسسته شود __با فرض اینکه هر دو در دو سوی گسل پدید آمده، زنده بمانند و زندگی مستقلی در پیش بگیرند ـــ آگاهی مشترکی که هر دو بخش هستی انسان، با دیالکتیک پویا و پیوسته خود، پدید آورده بودند، متوقف خواهد شد. از آن پس، انسان به مثابه انسان، به پایان خواهد رسید. اینکه هر دو، مستقل از هم چگونه خواهند بود، خود شکل دیگری از مرگ است. به همان اندازه گنگ، به همان اندازه مجهول و درک ناپذیر. زیرا مرگ غیاب پدیده هاست. غیاب آگاهی مشترکی که هسته مرکزی هستی متفاوت ولی همبسته تن-ذهن انسان را پدید می آورد، به معنای غیاب این رابطه همبسته است. این غیاب می تواند هزاران تاویل متفاوت داشته باشد ولی قعطا به معنای مرگ آن پدیده ای است که در فرهنگ زبانی ما، انسان نامیده می شود.

 

 

 

مجهول

 

آنچه در پایان، رخ می دهد، مرگ نیست، رهایی است. مرگ، همان تجربه ای است که به غلط زندگی اش می خوانیم. رهایی، همان که به غلط مرگ اش می نامیم، قیچی دلرحمی است که بند ناف تجربه ای را می برد که به غلط زندگی اش می خوانیم. زندگی احتضار درازآهنگی است. مرگ، خنده تلخ رهایی...وقتی قیچی دلرحم، لبانش را به هم می دوزد، من از سطح آنکه نمی دانم کیست به قعر آنچه نمی دانم چیست، می افتم فرو می افتم فرو خواهم افتاد...و دیگر چه؟ نمی دانم چه! که می داند چه! شاید هیچ...یک شاید تاریک...یک شاید پر شاید...

 

 

 

میراث

 

 

مرگ، از زندگیم چه به جا می گذارد؟

ــ یک جسد و چند خاطره. 

 

 

 

یک پرسش ساده

 

درام بزرگ هستی، با همه پیچیدگی هایش، با شادکامی های کوچک و اندوهان سترگش، با سنگدلی ها و سنگ جانی های ریشه دار و پهناپهنش ـــ نسبت این بیرحمی به همه درام هستی، به زبان منطق صوری، نسبت تساوی است ـــ در برآوردن کوچکترین خواسته تصور پذیر، البته در مقایسه با عظمت خود این درام، ناتوان است : پاسخی به این پرسش ساده که چرا آنکه مرد، باید می مرد...

 

آنکه یا آنچه در برابر جان کندن پر درد انسانی یا جانداری دیگر، چون سنگ می ایستد، چه بسا که به حقیقت، سنگ باشد.

 

جان کندن تنها واقعیتی است که به وقتِ وقوع، همه را، چه انسان و چه جانداران دیگر را، به هم شبیه می کند. جان کندن عادل ترین رخدادی است که در نمایش بزرگ بودن، روی می دهد. چه طنز تلخی است که عادل، همان باشد که نقطه پایان را بر پایان هستی ات بگذارد.

 

سنگ خارا نیز، هنگامی که به چراهای کودکان یتیم مانده و اشکهایشان می نگرد، سختی اش را، شرمسارانه بر زمین می کوبد. خود را برای این سخت وارگی، سنگ وارگی نمی بخشد. پس فرمانروای مرموز مرگ، چرا، بی اعتنا به چراهای پر درد کودکان، قلب هاشان را، سنگدلانه، از هم می درد؟ [آیا باید سنگدلانه را همچون یک صفت همچنان در متن نگه داشت؟ اگر خاراترین سنگها هم در برابر کودکانی که با اشک هاشان، با رنج هاشان، عدالت مرگ را به پرسش کشیده اند، شرمسارانه، سر فرود آورده اند؛ آیا عادلانه است که سنگ را همچون صفتی بد، برای توصیف پدیده ای بد به کار بریم؟ برای توصیف این بد و این بدی باید سرزمین سنگلاخ زبان را زیر و رو کنیم و صفتی نو بیابیم/بسازیم].

 

چه زشت است مردن...

 

 

...

 

امروز یکی از بستگان مرد. به همین سادگی. به همین پیچیدگی. 

 

 

 

 

بی ریشه

ریشه دواندن افسانه ای فریبکارانه است. باید سبکبال بود. بدون رنج ریشه ها. همچون خزه ها. یک بند انگشت فتوسنتز. به اندازه یک دم بودن. سبک چون نگاهی که پا به پای چلچله ای سبکبار، با پای برهنه در مرتع آسمان می دود. سبکبال چون آن تکه ابرهای کوچک با نیمتنه های سفیدشان که وعده باران نمی دهند. نه چون ذرات خورشید، آن کارمندان زردپوش، که هر روز، سوار ساعت شماطه دار بزرگ شان، با دقتی که حتی یک ساعت ساز پیر را هم عصبی می کند، در ساعت معینی به زمین می رسند و شب هنگام، با چهره هایی که رگه های قرمز خون لابلای متن زردشان خزیده است، [ساعت ساز پیر با دست رگه دار ورم کرده اش، رگه های سرخ خون را در چهره پف کرده پهنش نشان می دهد و با لحنی فیلسوفانه می گوید : فشار خون!]، سوار بر همان ساعت شماطه دار بزرگ به خانه شان بر می گردند. کارمندانی سربراه، با ریشه هایی عمیق که تناسخ دیگری از زمان اند...

هذیان های خنده آور

 

وقتی کودکی ات را هنوز همراه خود، به اینجا و آنجای سرزمینِ شکست های بزرگ و پیروزی های کوچکت می بری، بی آنکه از امتیاز کودکانه شاد زیستن، برخوردار شوی، گویی که کودکی نه، بلکه پیکره چوبین کودکی ات را به مشقت با خود می بری. وقتی جادوی همزیستی کودکی و سپیدی خزنده موهای سر و چهره، در اثری وردی غلط، برعکس عمل کند، و جای قلب و خرد جابجا شود، و تو با خرد کودک و قلب بزرگسال، در جایی که جای تو نیست و زمانی که زمان تو نیست، ظاهر شوی، زندگی ات به زنجیره ای از تاسف های شرم آور بدل می شود. آب می شوی. آب می روی. کوچک و کوچک تر می شوی تا به آنجا که دیگر از آینه قدی اتاقت کوتاهتر می شوی. دیگر خود را نمی بینی. لبانت به خنده ای باز می شود که خنده کودکی است. دوباره کودک شده ای. دیگر رنج نمی کشی. قلبت دوباره قلب کودکی می شود و به جای خرد، قلب کودکانه دیگری می گذاری. اینک با دو قلب تا آنجا که زندگی نفس دارد، می خندی. شادمانه می خندی. بیرحمانه می خندی...

کاوش

بازکاوی بیرحمانه خود، در نیمه دوم زندگی، که تجربه زیسته دیگر از زنگ خنده های شاد تهی شده و زنگی دیگر، زنگ مرگ، زنگ سنگین و باستانی ناقوسی که کشیشان مرگ، خستگی ناپذیر و هماهنگ، در کلیسایی که به اندازه یک تابوت است، می نوازند، جایگزین آن شده، به ضرورتِ پافشارِ زیستن تبدیل می شود. به دلیلی برای برداشتن خسته هر گام، در راهی که چشم اندازهایش در رخوت نوری که حتی زنگ ناقوس ها هم تن پریده رنگش را شیار می زنند، از هم وا می روند. بازکاوی بیرحمانه جان، برای بیرون کشیدن خورشیدِ رویا از دل چاهِ بی انتها، رسالت هر کسی است که با دو  غول ملال و ناامیدی هم اتاق است. بی رویا، زندگی خمیازه ای بی انتهاست. رویا، آب حیات زندگی است. پس خود را بکاو. بیرحمانه بکاو.

تاملات شتابزده یک آماتور

 

می گویند هر کس انسان را گرامی ندارد با جانداران غیر انسانی بیرحمانه رفتار خواهد کرد. اما به نظر می رسد که عکس چنین سخنی، اخلاقا و منطقا درست است. هر کس جانداران غیر انسانی را گرامی ندارد، به هیچ انسانی رحم نخواهد کرد. دستگاههای فلسفی ما که در واقع بنیاد دستگاههای اخلاقی مان را بر می سازند ــ زیرا ارزش های اخلاقی، برای موجه بودن، پیشاپیش به دستگاهی از تبیین های فلسفی نیازمندند ــ بر یک تمایز آپارتایدی استوارند. برتری انسان از حیوان بر بنیاد خرد انسانی. وجه تمایز برتر انسان که بر اساس آن انسان بر فراز طبیعت قرار می گیرد. [ بر فرض هم که انسان عقلا برتر از همه موجودات دیگر باشد، این منطقا و اخلاقا به او حق کشتار نمیدهد. بلکه در خوشبینانه ترین حالت فقط به این معناست که او در ویژگی خرد با دیگر ساکنان طبیعت تفاوت دارد. درست مثل این است که سگها برای خود دستگاهی فلسفی ابداع کنند که بر بنیاد ویژگی بویایی استوار باشد. . چون سایر جانداران فاقد آن یا در مقایسه با بویایی سگ ها شامه ای کم توان تر دارند، سگ ها با تکیه بر این داده ها خود را گونه برتر تعریف کنند.] همین تمایز فلسفی سرچشمه آپارتایدی می شود که منحصرا به تبیین برتری طبیعی و مسلم انسان می پردازد و همه گونه های دیگر را از قلمرو تابوهای اخلاقی تبعید می کند. نتیجه طبیعی چنین کنشی، اباحه کشتار جانوران چه به عنوان منبع غذایی و چه برای لذت شکار است. فرهنگی که به کشتار روزمره میلیونها جاندار عادت کند، به سادگی میتواند به هر نوع کشتار دیگری عادت کند. اما برعکس کسی که هیچ نوع کشتاری را مجاز نداند، به هر موجودیتی احترام می گذارد. هنگامی که کسی به زندگی یک یاخته هم اهمیت دهد، مسلما به زندگی همنوع خود، به طریق اولی، اهمیت خواهد داد. احتمالا اگر همه جانداران- انسان و جانداران دیگر- دارای ارزش اخلاقی برابری شوند، آن هماهنگی گمشده انسان-طبیعت، از نو برقرار خواهد شد...

یک خیالبافی خوشایند

 

خویشاوندی راستین خویشاوندی خون و تن نیست. خویشاوندی در روح است. شاید انسان آینده به این ضرورت پی ببرد. جامعه ای که این خویشاوندی را برترین ارزش خود بداند، جامعه ای کیهانی خواهد بود که زبان را به شکل فعلی خود برچیند و تله پاتی یا گفتگوی فرازبانی ذهن ها را به عنوان روشی که فراتر از همه تنگناهای زبانی است، آموزش داده و تشویق کند. با این کار همه امتیازهای واهی مبتنی بر زبان، رنگ، قومیت یا ملیت برچیده خواهند شد. جامعه کیهانی آینده، واحد بنیادین خود را انسان تعریف نخواهد کرد، بلکه هستی انضمامی، آجرک بنیادین و اولیه آن خواهد بود. جانوران، انسانها و جمادات از ارزش برابری در قانون اساسی آن جامعه برخوردار خواهند شد. همانگونه که انسان حق زیستن دارد، جانوران غیر انسانی از تک یاخته ها تا کلان یاخته ها نیز از این حق برخوردارند. جمادات نیز حق دارند همانگونه باشند که هستند مگر آنکه خرد جمعی کلانْ جامعه [اگر زبان عمومی کلان جامعه، پیوند زنده ذهنی باشد، در آن صورت رفراندوم به سادگی و بدون دخالت بوروکراسی دولتی برگزار خواهد شد. این وضعیت خود به خود کامل ترین و آرمانی ترین صورت تحقق یافته دموکراسی خواهد شد. برآیند این ارتباط زنده، خرد جمعی کلانْ جامعه است] نیاز غیر مصرفی/غیر تجملی را نوعی ضرورت بازگشت ناپذیر و جایگزین ناپذیر شناسایی کند و از سر ناچاری تشخیص دهد که شکل طبیعی موجودیت آن جماد که طبیعت مادر با خرد کهنسال خود آفریده، باید و در چارچوب نیاز ضروری و حیاتی کلان جامعه دگرگون شود.

دو استعاره

استعاره شکار شیر

 

در نوشته های مرموز کهن هشداری گنجانده شده است که نویسندگان خردمند آن، رویش را با کلماتی

پیش پا افتاده، همچنانکه شکارچیان گودال/دام خود را با کومه ای از برگهای خشک می پوشانند، پوشانده

اند. زیرا در نهایت، همانگونه که آن نویسندگان نوشته های مرموز می گویند کسی که به دام حقیقت

نیفتد و در چاه تاویل های بی پایان، آن هزارتوی نوشته هایی که هر کدام دیگری را می پوشاند، گرفتار

نشود، حقیقت را نمی یابد. حقیقت همان دام نهایی است. اما این هشدار نیز دامی است؟ جوینده همچون

شکارچی پوست شیری به تن می کند به این امید که توتم با به خاطر آوردن او، تن به شکار شدن بدهد. 

اما در نهایت در می یابد پوست شیر، در واقع خود شیر است و او مدتهاست که شکار شده است. 

 

استعاره مار

 

راه در ظاهر فروتن است و همچون ماری مرده بر زمین دراز کشیده است تا جوینده بر آن گام زند. این فروتنی

فریبی بزرگ است. مار استعاره ای از راه نیست. در واقع راه استعاره ای از مار است. مار همچون راه دراز

کشیده است و هر لحظه ممکن است بیدار شود و جوینده را که در سراب استعاره های فریبنده گرفتار شده

است ببلعد. تنها راه کم خطر، راه نرفته است. راه نرفته ماری است که با هر گام بزرگتر می شود.

جوینده آگاه هیچگاه به مقصد نمی رسد. زیرا به روشنی می داند که با رسیدن، مار بالغ می شود و او را

که به انتهای راه رسیده است، شکار می کند. راه خوب، راه ناتمام است. 

 

 

راه کم گذر

 

مسیح اندرز می دهد که از راهی بروید که روندگان آن کم باشند. نقشه ها درباره این راه سکوت

کرده اند. بیشتر نقشه خوانان که گوش هایشان درباره این راه شنیده اما چشم هایشان اثری از آن

در واقعیت و بر نقشه ندیده اند، آن را افسانه ای همچون قاره گمشده آتلانتیس می شمارند. گروه

اندکی از نقشه دانان می گویند نقشه ها، از آخرین جایی که آخرین جهانگرد به آن پا گذاشته، پا فراتر

نگذاشته اند. آنها همه دانش آن آخرین کاشف بزرگند به اضافه کمی خیالبافی. در واقع خیالبافی دستیار

ضروری هر دانشمند یا کاشف بزرگ است. زیرا حقیقت به خودی خود رخدادی است پیش پا افتاده که

کنجکاوی هیچ کسی را بر نمی انگیزد. شاید آن آخرین جهانگرد/کاشف بزرگ چیزی از آن راه کم گذر

نشنیده یا پایش را به آنجا نگذاشته باشد؟ افسانه هایی که در گذشته ای نه چندان دور، کمتر کسی

در حقیقت داشتن شان تردیدی به خود راه می داد، اما امروزه روز حتی کودکان هم در درستی شان

تردید می کنند می گویند اینکه بیشتر قریب به اتفاق نقشه دانان و نقشه خوانان راه کم گذر را انکار

می کنند به این معنا نیست که این راه را اساسا نمی توان بر پیکره هیچ نقشه ای پیدا کرد. چنین 

نقشه ای در واقع وجود دارد. اما مشکل اینجاست که از این نقشه تنها یک نسخه در جهان یافت

می شود و مشکل بزرگتر این است که هر بار تنها یک نفر می تواند آن را ببیند. [خود این تک نسخه

بودن پرده از رازی بر می دارد. نقشه را چشمان کنجکاو کاشفان و دستان چابک نقشه پردازان پدید

نیاورده اند. این نقشه خودبخود وجود دارد. یا به زبانی دقیق تر نقشه بالقوه در جایی که دقیقا

یک جا نیست، یعنی در حافظه کیهانی وجود دارد و هر بار که اراده مصمم یک جوینده و پاهای

خستگی ناپذیر یک رهرو قدم در راهی نپیموده می گذارند از رخوتِ بالقوگی در می آید تا رختی

عینی تر، و موجودیتی ملموس تر بیابد. با استواری گامهای کنجکاو شکل می گیرد و همزمان،

راه را به آن گامها-که در برکه های زلال تخیل خیس خورده اند- نشان می دهد. هیچ چیز در این

نقشه زرهِ یقین به تن نمی کند اما در عین حال هیچ چیزی در آن دستکمی از یقین ندارد حتی

خطاها.-چرا که حقیقت شوالیه ای زره پوش نیست. حقیقت نمی جنگد بلکه متقاعد می کند

و از این رو شک و خطا و تخیل هم بخشی از پیکره کلی حقیقت اند. بخشی از طعمِ نهایی آن.- 

همه راههای نرفته، همه گزینه های رها شده، همه یقین های نارس و شک های بی پناه و گامهای

گمشده در آن پناهی می یابند]. راه کم گذر هیچگاه در دو نقشه ظاهر نمی شود. این نشانه مهم آن 

است. در واقع تنها نشانه آن. بله. تنها یک نسخه از نقشه آن وجود دارد و دو نفر همزمان با هم نمی

توانند به آن نگاه کنند. اگر دو نفر بکوشند با هم به آن بنگرند یا راه از متن نقشه پر می کشد یا یکی 

از آن دو -معمولا آنکه شکاک تر است و تخیلی تنبل دارد - به خوابی سنگین فرو می رود که همانگونه که

افسانه می گوید به اندازه یک وعده غذایی طول می کشد و فرد به خواب رفته با حافظه ای پاک شده و

شکمی گرسنه، -پس از رفتن دوستش که بی تاب و شتابزده اسب تخیل را به سوی کوره راه های ناشناخته

و موفقیت های تضمین نشده تازانده است،- بیدار می شود و از آن پس بدون آنکه از علت آن سر در بیاورد،

با دیدن هر نقشه ای پلک هایش سنگین می شود و یک وعده غذایی را از دست می دهد...

 

 

مناجات

 

 

در سرزمین سنگلاخ و کم باران درون، هیچکس زندگی نمی کند.

تنها من، آنهم زمانی که هراس تنها بودن، از جهان پر ازدحام انسانها

فراری ام میدهد، از سر استیصال به آنجا پا می گذارم. ابزارهای زندگی

در این جهان بدوی، به همان اندازه بدوی اند. کلماتی ساده، به سادگی

و قدمت پنج عنصر اصلی جهان، ابزار های من اند. تبر و داس من اند.

با کمک آنها، و میوه های اندکی که سر راهم می یابم، غذایی می سازم. گوشم را

به تنه درختی کهنسال میچسبانم. چیزی می شنوم که به نیایش انسان بدوی،

همو که پیچیدگی های زبان را نمی شناسد و تنها با آوا مناجات می کند،

شباهت دارد. کاش من هم آواهایم را داشتم. من انسانی تنها و بی مناجاتم...

 

 

 

راه دیگر

 

 

آیا طبیعت برای رسیدن به یک وضعیت معین، تنها یک راه می شناسد؟

 

مثلا برای رویش گندم تنها همان فرآیندها به رویش گندم منتهی می شود؟

 

از راه دیگری نمی توان به همان نتیجه رسید؟ آیا راههای گوناگونی برای رسیدن به

 

یک وضعیت معین وجود ندارد؟ آیا معجزه ها به حقیقت، تعلیق قانون طبیعی اند؟

 

آیا معجزه ها تنها راه متفاوتی برای رسیدن به همان قانون نیستند؟

 

راهی که دیگران نمی شناسند؟

 

 

 

راه و رهگذر

 

 

همه کتابهای بزرگ از راه سخن گفته اند. این راه را،

 

می توان به دو گونه فهمید. یکی، راهی پیموده، آماده، 

 

روشن، که رهگذر با یقینی تزلزل ناپذیر به آن گام می گذارد.

 

دیگری راهی است که در حقیقت هنوز راه نیست. ناپیموده،

 

تاریک، سرشار از شک و هراس، پر خطا و تردید. در راه اول، رهگذر از

 

راه جداست. در راه دوم، رهگذر با راه یکی است...

 

 

 

...

 

 

هنگامی که جان، ایمانش را به خود می بازد به رستگاری روی می آورد...

 

 

 

حفره ها

 

 

 

همه موجودات -به جز انسان- غرق خویشتن اند. خردِ از خود پر بودن،

 

از فرزانگی مرموز غریزه سرشار بودن، آنان را با خود و با همه -البته به

 

جز انسان- درهمبافته نگه می دارد. همه و هر کدامشان هر لحظه از داناییِ

 

عمل سرشارند. تنها جاهایی که انسان با نادانی خودشیفته وارش، 

 

دانایی یکپارچه طبیعت را می شکافد با حفره های جهل برخورد می کنند. آنها

 

در این حفره ها به تنهایی جان می سپارند. در زیست جهانِ همه موجودات

 

-به جز انسان- نادانی همان مرگ است. تنها انسان، در نادانی زنده می ماند.

 

 

 

جعل و بازگشت

 

این گفته پوبْلیوس تِرِنْتیوس آفِر که : هیچ چیزِ انسانی برای من بیگانه نیست

 

به این معناست که هر چیز طبیعی، برای من بیگانه است. این گفته را می توان 

 

به یک معنا، مانیفست طبیعت زدایی از طبیعت انسانی دانست. هر چه شکاف 

 

انسان و طبیعت بیشتر شود، فلسفه به عنوان راهی برای جستجوی معنای 

 

هستی و زیستن ضروری تر می شود و چون آن را نیابد به ناچار جعل می کند.

 

تاریخ فلسفه را می توان تاریخ جعل معنا دانست...این تاریخ در نهایت بازگشت

 

انسان به دامان طبیعت را -تا فروپاشی نهایی هر دو- ناممکن می سازد.

 

 

 

تفاوت

 

جاه طلبی با بلند پروازی هم معنا نیست. جاه طلب بالهای دیگران را میچیند 

 

تا بر زمین، آسوده و به تنهایی بخرامد. اما بلند پرواز با دیگران و همراه دیگران میپرد، 

 

گیریم کمی بالاتر...

اعتماد

 

 

یک خودآگاهی خودکاو به سختی می تواند از میان 

 

سونامی شک های برانداز، بی آسیب بگذرد. کسی که بتواند سونامی

 

بی آرام شک را با اعتماد به نفس یا دستکم با نیاز به اعتماد به نفس

 

همسخن کند، بی شک گامی بزرگ به سوی کمال و خودشکوفایی تام

 

برداشته است...

 

 

 

برج های ازلی

 

 

همگان در جستجوی تب آلود خانه های بزرگ و کاخهای

 

پرشکوهند. از زندگی فروتنانه در غارها تا سودای جنون آمیز کاخها

 

چه عنصری در نهاد انسان پیدا یا ناپیدا شده است که چنین خواسته های

 

شگفت و پوچی یافته است؟ برپایی زیگورات ها در هزاره های سپری شده

 

نیز به همین خواسته ها -در جوهر و درونذات خویش-همانند است. آیا 

 

این تب فضاهای سترگ شکل دگرگون گشته آرزوی فروخورده خدایگانی است؟

 

بابلی ازلی با چهره ای مبدل، که برجهایش را تا زیر عرش یهوه برپا می کند

 

و آنگاه با خشم پرخاشگر خدای توراتی فرو می ریزد تا در جای دیگر و با

 

چهره ای دیگر از نو فراز شود؟

 

 

دورافتاده

 

 

حتی آن کس که در انزوای جزیره ای دورافتاده، به تنهایی 

 

و برای خود می نویسد، در نهایت برای کسی می نویسد. 

 

رنگین کمان

 

 

با نخستین نمبار- یا نخستین نمباری که آگاهی ام را تر کرد- رنگین کمان را به خاطر آوردم.

 

آیا رنگین کمانها به جایی دورتر از کنش های نابودگر انسان گریخته اند یا همچون گونه های 

 

گیاهی و جانوری منقرض بسیاری که گزارش های دانشمندان -که در حقیقت  آگهی فوت

 

این فرزندان بی جان شده طبیعت اند- از آنها به تلخی سخن می گویند،  از دست شده اند؟

 

از میان رفته اند؟ 

 

 

 

تن و طبیعت

 

 

ذهن بیگانه ای است که در سرزمین ناشناخته و خودفرمان تن می زید.

 

در برابر دانش کهنسال و ژرف تن، به نوزادی یک روزه می ماند...

 

گویا تن به اکراه تن به این همزیستی اجباری داده است. به روشنی 

 

پیداست که هماوایی دیرسال تن و طبیعت با پیدایش ذهن به هم ریخته است...