ارزش خطا
فیلمی مستند تماشا می کردم. گر چه بیشتر -بیشتری نزدیک به همه- این گونه ساخته ها ساختگی اند؛ به این دلیل که روایت که یک ذهن آفریده انسانی است، و بر اساس زنجیره مصنوعی علت ها و معلول ها کار می کند، به رخداده های خام طبیعت، با خشونتی که مهارت های داستانسرایانه آن را از دید ذهن پنهان می کند، تحمیل شده است. با این حال در حین تماشای تعقیب و گریز همیشگی یوزها و آهوان، ناخواسته به ارزش خطا کردن و خطا نکردن در طبیعت و جامعه انسانی فکر کردم...
به زندگی جانداران در طبیعت که نگاه می کنیم، یک ویژگی توجه مان را می دزدد. همه جانداران، درست عمل می کنند. همه یک هدف برتر دارند که در ساخت غریزی رفتارشان نهادینه شده است : بقا. چارچوب های رفتاری معینی دارند که یکی پس از دیگری، با پشتکار، آن میراث غریزی را ناآگاهانه دنبال می کنند. کاملا ناآگاهانه و موفق. البته موفق تا جایی که انسان دخالتی نداشته باشد. خطا یک ویژگی انسانی است. بسامد خطاهای انسانی در مقایسه با زندگی طبیعی، هوشرباست. با این میزان خطا، در صورتی که قاعده های طبیعی رفتار نافذ بودند، هر گونه ای به تندی، نابود می شد. فراوانی خطا نشان می دهد که شکل نوین زندگی گونه انسان، هنوز ساخت های غریزی حمایتگری در نهادمان، نیافته است. ساختی شبیه به همان ساز و کار طبیعت در نهاد گونه های دیگر. خطا، در صورت پایداری ساخت های اجتماعی کنونی، که همچون محافظی بیرونی عمل می کند، شبیه به شاخ، نیش یا هر وسیله دفاعی حمایتگر در گونه های دیگر، با ساز و کار تصحیح خطایی که در فرهنگمان تکامل یافته، به توسعه بیشتر روش های همزیستی و بقا کمک می رساند. خطای این خطا، به این دلیل که خطا در جامعه انسانی، همچون طبیعت، عموما به بهای جان تمام نمی شود، در پروراندن سهل انگاری و بی توجهی به عواقب است. سهل انگاری همچون یک خصلت و ویژگی در صورت نابودی جامعه انسانی، و بازگشت شرایط طبیعی، تهدیدی برای بقاست...
شاید هوش ما، به ارزش خطا برای توسعه خود پی برده باشد و از این رو از شکل گیری یک ساخت غریزی حمایتگری که با هدف بقا، بسامد خطاهای گونه مان را کاهش دهد، جلوگیری می کند؟