هبوط
هدف روشن زندگی، تکثیر خود است تا بی نهایت؛
معنا را انسان بعدها _پس از هبوط اش_ آفرید تا برگ
انجیری برای پوشاندن شرمناکی اش باشد...
هدف روشن زندگی، تکثیر خود است تا بی نهایت؛
معنا را انسان بعدها _پس از هبوط اش_ آفرید تا برگ
انجیری برای پوشاندن شرمناکی اش باشد...
کتاب عارفی از الجزائر را بی هدف می خواندم که به
شرح رویایی رسیدم . در آن رویا شیخ مرده، زنده بود
و با یکی از پیروانش گفتگو می کرد.شیخ جانشین
رو به مریدان کرد و گفت : شیخ نمرده است بلکه
همانگونه است که اکنون او را می بینید و مرگی
که ما شاهدش بودیم صرفا فریضه ای بود که ادا کرد...
تا حالا به مرگ اینگونه نیندیشیده بودم...مرگ همچون
فریضه...عجیب است و به سختی درک پذیر...
تاریکی، حقیقت راستین چیزهاست؛ نور، جزیره های
پراکندۀ کوچکی است در اینجا و آنجای آن...
لجاجت پلک ها شب را درازتر می کند...
وقتی می خواهی بخوابی بیدار می مانی و
وقتی اراده کنی بیدار بمانی خوابت می گیرد...
دنیایی سراسر لجاجت...
حلقۀ کوچکی در زنجیره بی انتهای مرگ و زیستن با
توقف کوتاهی در راه ممتدِ بودن؛ همه سرگذشتم این است...
وقتی به آسمان شب نگاه می کنی کمتر وسوسه
می شوی که به ارزش ذاتی ات ببالی...
نیاز به معنا شاید پیچیده کردن غیر لازم زندگی باشد؟
شاید معنا همان شکافی است که با هبوط، میان چیزها
و نام هایشان برقرار شد؟یا شاید فاصله ای میان صورت ازلی
چیزها و جهان هبوط کرده شان؟گودالی میان شناخت ما و شکل
مثالین چیزها؟
هر چیزی معنایی دارد معنای معنی چیست؟
نوشته هایم را بر گذر سیال باد می کارم تا ناپایداری
محتوم بودن را دریابم ...
همزمانی کنش ها/پدیده ها را نمی توان توضیح داد...
همه چیز با هم اتفاق می افتد...گنجشکی می پرد...
برگی می افتد...جنگی در می گیرد...و توپی را بچه ای
به سوی دروازه ای شوت می کند و ستاره ای در دوردست ترین
نقطه کیهان می میرد و در اینجا در گلوله کوچکمان زمین نوزادی متولد
می شود...همزمانی همه اینها توضیح ناپذیر است...درست به همین دلیل
تاریخ چیزی جز یک روایت ساخته شده نیست...تاریخ حقیقی، روایت
همزمانی همه اینهاست...شاید تنها در ادبیات چنین کاری ممکن باشد
و شاید هم در ذهن موجودی برتر که همه را همزمان می داند...
بدون هیچ ترجیحی...
وقتی به بیکرانگی و خودم فکر می کنم این حقیقت
ساده که تکرار نمی شویم ناگهان معنایی تراژیک می یابد.
همه کنش ها حتی کنش ساده خیره شدن به دیواری که
از درنگ خود خسته است یا متکایی که گودی سرت را هنوز
حفظ کرده است معنا دار می شوند...هیچ کدام تکرار
نمی شوند...احساس ساده گرما، خندیدن، تیغه علفی را
به دندان گرفتن هیچکدام هیچکدام تکرار نمی شوند...
در این هستی بی پایان هر کنشی تنها یک بار رخ می دهد
...تکان دهنده است...
تکان دهنده تر از هر تکان دهنده ای...
اشیا، صامت و با وقار همه هستی شان را روبرویم، روبروی چهره/نقابم
در آغوش گرفته اند...بیرونِ درِ راز ها
می مانم ...کسی دعوتم نمی کند...راهی به درون
اشیا ندارم...هستی ام را به صندلی می دهم تا مرا
به جا آورد...همه چیزها درنگ های تهدیدآوری دارند
نه...امیدی نیست...غریبه می مانم. اگر به درون رودخانه
ژرف چیزها/زمانها بپرم؛ کسی/چیزی مرگم را به جا خواهد آورد؟
روی همه چیز غباری نشسته است : غبار زمان...
دستمالم را بر اشیای صامت غبار گرفته می کشم...
اشیا همراه غبار زمان پاک می شوند...تنها
من و غبار و دستمالی خاک گرفته به جا مانده ایم...
تاریخ با خون آغاز می شود و شاید با خون هم تمام شود...
تاریخ زمانی شکل گرفت که قابیل دستش را به جنایت آلود
و قلبش را هم...قابیل پدر تاریخ است...نیای بلافصل خون...
وقتی به جنایت های داعش می اندیشم،_به کشتارهای
بی معنایش؛ زیرا همه خون ریزان بزرگ تاریخ [بزرگ در اینجا به
معنای وسعت کشتار است] حداقل با توسل به بهانه ای (جنایت
همیشه می کوشد حاوی معنایی موجه باشد؛ هیتلر و استالین
هر دو برای جنایت های هولناکشان توجیهی ایدئولوژیک داشتند )
می کوشیدند کشتارشان را توجیه کنند_ وسوسه خجولانه ای
درونم شکل می گیرد که آهسته در گوشم نجوا می کند:شاید
حق با فرشتگان بود...
گذشته، از مردن، محو شدن می ترسد...خود را مرتب
به زمان حال دعوت می کند...رویمان را به سوی خودش
باز می گرداند تا غنای زمان حال را بمکد...نابود کند و خود به
جای آن بنشیند...گذشته ما را برای خود می خواهد تا در تاریکی
مطلق فراموشی نغلطد...سقراط گفته است دانش یادآوری
است...شاید به این خاطر بود که آتن حکم به مرگش داد...
او لحظه های شاد زیستن را با خاطره های گذشته تباه می کرد
...هنر او زندگی در گذشته بود...هنر یادآوری گذشته ای که
حتی از آن شان نبود...او از گذشته رب النوعی تراشید
تا لحظه غنی حال را در پایش قربانی کند...
راه به گام های رونده می چسبد به پاها چنگ می اندازد
تا لحظه رسیدن را به تعویق اندازد؛ راه، در مقصد می میرد...
شاید از این روست که گامهایمان هرگز به رسیدن نمی
رسد...شاید راه گمراهمان می کند تا مرگش را زمانی
به تأخیر اندازد...
ما نمی توانیم ازل، ابد و جاودانگی را تجسم کنیم. برای
همین هم آغاز و پایان را اختراع کرده ایم. هر چیزی سرگذشتی
دارد که با یک آغاز شروع می شود و با یک پایان به انتها می رسد:
تسلایی برای لحظه های دهشت بار خیره شدن به معمای وجود
معمای تاریک وجود...و خیره شدن به خودمان به معمای درنده خودمان...
چیستی بی پاسخ ما_این معمای دو پا...
هنر، زمان های مرده را به تجربه هایی قابل زیستن مبدل می کند.
تجربه هایی که آغاز و میانه و پایان ندارند حتی اگر درباره آغاز و
میانه و پایان باشند. آنها درون لحظه های سپری نشده به دور از
مزاحمت های ستوه آور زمان خطی یا همان تاریخ برای همیشه_
البته اگر بتوان همیشه را تصور کرد_اقامت می کنند...گاهی
هم ما_یعنی زمان های خطی دو پا_ را دعوت می کنند...سخاوت
آنها پایانی ندارد...
خلاقیت هنر در تبدیل مرگ به تجربه های قابل زیست است...
مرگ صراحت تکان دهنده یک اعتراف را دارد...
وسوسه خودکشی نیمه باز گذاشتن در مرگ است...
مرگ و زندگی چنان تنگ در تنگ هم تنیده گشته اند که
نمی توان فهمید کی زندگی می کنیم و کی مردگی...
گناهانم را به دستانم می دوزم تا یادم نرود انسانم...
جلجتا، تنها یک تپه نیست؛ سرنوشت محتوم هر جانی
است که از دروازه چیزها بگذرد...
حضورِ درنده چیزها، آگاهی ام را می درد...
هر طور زندگی کنی باز هوس آن چیزی که نمی دانی چیست
بی تابت می کند...
مرگ عادلانه ترین رفتار طبیعت است؛ زیرا
به یکسان توزیع می شود...
به جستجوی مقصدی راهم را به دوش می کشم و
به جلجتا می روم...
جهان چو خود را به یاد آورد؛ ما را فراموش می کند...
خاطرات، زمان های منجمد شده اند؛ برای بازخوانی شان
باید تا مغز استخوان لرزید...
رستاخیز دستها، کوه را می ترساند...
انسان چیست؟دلهره ای بزرگ در دلهره ای بزرگتر...
در خاموشی موقر اشیا، خردی هست که چون
نگاهی خیره انسان را می آزارد...
ترور، جزمیت گلوله شده است...هر جزمیتی شلیک
گلوله ای است...
ما هیچگاه خود را بی واسطه در نمی یابیم؛ ما خود را
همچون «دیگری» تجربه می کنیم...
راه همواره در آرزوی مقصدی می سوزد...
آیین مدرن پرستش شخصیت، نخستین گام معنا باختگی است...
نقابها یک ویژگی مشترک دارند: من را پشت ایهام من-نامن
پنهان می کنند؛ ما را از سماجت مدرن من بودن در غیاب
سنت-معنا دهنده های بزرگ نجات می دهند...
بودن، چنان شگفت چنان شگفت چنان شگفت است که
تنها با خودفریبی روزمرگی، تحمل پذیر می شود...
جنگ مرگ و زندگی برنده ندارد؛ هر دو تنها تکه ای
از معمای کلان بودن اند...
درمانده کسی است که سنگ سیزیف را داوطلبانه
می غلتاند تا از دلهره مردن برهد...
گنگ بودن_ابهام نازدودنی زیستن_ زبان ترجمه ناپذیر مرگ است...