دگرديسي




هر كه در تاريكي بماند به تاريكي بدل ميشود...





گزين گفته اي براي(شايد يك دوست)




خط راست يك دروغ اقليدسي است اما دايره يك حقيقت ون گوگي...




آن پادشاه را بنگر





صداها خيزابه هاي خردي بر تن درياي سكوت اند.همه چيز خاموشي 

است...به مرگ بنگر!...مرگ!...آن پادشاه هول هاي رازآلود در برابر زاري 

هاي ما چه خاموشي والايي دارد...




اميد





سرانجام روزي خنديدن خواهم آموخت...

                                        هرمان هسه





زيستن از نگاه يك ديوانه ي خوش قلب




زندگي جنوني است كه ارزش عام يافته است...





گريه با كلمات خاموش





چرا بايد باشم؟رنج ناموجهي است بودن!رنج!رنج!رنج!خيانت!دروغ!ابتذال!

گناهان مبتذل!و من،كه درمانده ام زيرا معيارهاي موجود را تحمل نميكنم!

در فيلم شايد شيطان برسون جمله ي تكان دهنده اي گفته ميشود:نه 

مرگ را ميخواهم و نه زندگي را!من كه نه مرگ ميخواهم و نه زندگي چه 

بايد بكنم؟





يك سوال كودكانه




كودك درون با اخم ميپرسد : چرا خير نادر و كمياب است ولي شر، فت و 

فراوان؟




نغمه ي ناجور





غايت ،يك اختراع مطلقا انساني است.طبيعت غايتي ندارد.تنها باز تكرار 

دارد.حركت خطي ،ويژه ي انسان است.طبيعت همواره لحظه ي آغاز را 

پس ميگيرد.به نقطه ي شروعش باز ميگردد.پس انسان اينجا چه ميكند؟

اين دشنام پست آفرينش!نغمه ي ناجور؟!