به د.پريچهره كاتب
تامل شتابزده ي اول
اگر از تاريخ گاهنامه اي و زمان ساعتها دور رويم در آبهاي مجهول
غرق
ميشويم اما نمي ميريم و اين بدترين خبر ممكن است.هميشه اينطور
نيست كه جهان كلان
ها هراس آور باشد جهان ريز_بوده ها ترس آور تر
از هر مرگي است كه خزشي حلزون وار دارد و در تعليق ابدي بختك
واري مي آيد و هرگز نمي رسد.منظورم جهان بصيرت هايي است كه
نيمه ي عمرشان از هر كمي، كمتر است.لحظه ي پس از بيداري و پيش
از بيدار شدن.لحظه ي
برهنه ي درك برهنه ي جهان در برهنه ترين شكل
آن.لحظه ي شنيدن خاموشي هستي پيش از
آنكه سرفه هاي
روزمرگي هشيارمان سازد.پيش از بيداري عادتهاي ادراك.پيش از هر
پيشي : سپيده ي جهان من/جز من! زمان زمان زدايي شده ي
زندگي/مرگ هماغوش شده.لحظه ي گنگي هاي
فصاحت يافته ي
هستي.هستي توصيف ناپذيري كه كه در صراحت
محضي ميدرخشد. ماهي ي جهان با
فلس هاي درخشان دانستن/
ندانستن.بدترين شكنجه ي جهان آن است كه انسان در برابر اين
لحظه_فهم هاي كم _پاي فرار ،بي دفاع رها شود.اگر روزمرگي و زره
پولادين عادتها و فرهنگ _كه همانند تهمتن نيرومندند_نبودند مجهول
ما را در تاريكي مي كشت...
تامل شتابزده ي دوم
عشق همپيمان ترس هاي هستي است.زيرا از عادت شدن مي
گريزد.هنجارهاي زره وار ادراك هاي پيش ساخته را رد مي كند.به زمان
ازلي بصيرت هاي كم_پاي فرار رانده ميشود/پناه ميبرد.تسلا/ترس
ميشود.همواره در نا_آسودگي خود آسوده ميماند.چون چيزها در سپيده
دم ازلي آفرينش، بكر و خام مي ماند.هيجانهاي عشق ،پرخاشگرانه
،آتشفشان وار و ويران كننده اند.زيرا هميشه در نهايت ها زندگي
ميكند.در مرز باريك سقوط/رستگاري.و از اين روست كه همواره دو مرگ
دارد نه يك مرگ.اگر شوريده منشي اش را لجوجانه حفظ كند در مرگ
هستي خوار_مرگ چون پايان هستي درك شده_،به رستگاري ميرسد و
تا پايان،منش انقلابي اش را نگه ميدارد.اما اگر به هنجارهاي ازدواج تن
دهد خود را در ازاي زره تهمتن ،مي فروشد و سازش گرانه ميميرد/تمام
ميشود.عشق اگر پالوده بماند همواره در دلهره هستي ،مرگ/زندگي را
باز مي آفريند.تموز وار از مرگ خود مي رويد : خود را به آنسوي مردن
پرتاب ميكند : نمايش نمادين رستاخيز.آيا از اين روست كه مرگ بي زره
مي جنگد؟و اين همه شيردل است : شجاعت مواجهه با برهنگي
هستي را دارد؟
و شايد از اين روست كه نادر است...
تامل روانكاوانه
در جمله ي :از اين روست كه مرگ بي زره ميجنگد! هدفم آن نبود كه
بنويسم :از اين روست كه مرگ بي زره ميجنگد! بلكه ميخواستم
بنويسم: از اين روست كه عشق بي زره ميجنگد!چرا به جاي عشق
نوشته شد مرگ؟دخالت ناخودآگاه؟شكاف/گسلهاي زبان كه از ميانشان
ناخودآگاه نشت ميكند؟لغزشهاي فرويدي زبان؟
تامل_نقل قول
يك نقل قول بي ربط به متن
(چرا قطعات يك نوشتار بايد به هم مرتبط باشند؟)
هق هق هايي در شماست كه دليل اش را
نميدانيد . در نزديكي ي شما متوقف مانده اند،
گويي بيرون از شما هستند، نمي توانند به شما
برسند تا گريه شان كنيد .
مارگريت دوراس