یک حکمت خنده دار

 


ساده است

چنان ساده که خنده ات می گیرد

نخست، مرگی می یابی

مرگی کوچک

به اندازه خودت

با کمی قهوه تلخ اش می کنی

بعد دنبال مکانی می گردی

مکانی با چشم هایی درشت

که بی خوابی مه آلودشان کرده است

و پنجره ای که نمی داند به کدام سوی خودش باز می شود

حالا همه چیز تمام است

می توانی بنشینی

و کمی زندگی کنی

 

 

خاطره

:

و پرندگان محال   ناگهان
مردمکان تنهای چشمهایم را ربودند
و در سپیدایی که پلک ها قابش گرفته اند
فراموشی ،تنها نگاهی است که به خاطر می آورم...