بحرانها یک خوبی بزرگ دارند: رخْ پوش ها (نقاب ها) را بر می دارند. گر چه در روایت شناسی داستانی، بحران، جعبه ای از ترفندهای داستان نویسی مانند گره و تعلیق و این گونه چیزها است و پیش از گره گشایی پایانی رخ می دهد؛ اما در زندگی، بحران، همان گره گشایی روانی است! یعنی همه چیز جا به جا می شود و کلاف پیوندها ها باز می شود. کسانی که خیال می کردی دوست تواند، کینه توزانی رخ پوشیده از آب در می آیند و آنانی که می اندیشیدی بدخواهند یا دست بالا بی تفاوت، همیارانی ارزنده! (ناگفته نماند که من کینه توزان را تحسین می کنم: شاهکار جدیتند! اینکه سال ها تار بتنی و با بردباری آن عنکبوت مشهور نزدیک به نیمی از فیلم های مستند تلویزیون یعنی (بیوه سیاه) در کمین بنشینی، فقط یک خوش قلبی با نبوغ فاصله دارد! ظاهرا یک نابغه گفته نبوغ کمی استعداد و یک عالمه عرق ریزی روح است! کینه توزان، در آن بخش دوم، یعنی عرق ریزی روح، درخشان عمل می کنند!).
اما چرا ما انسانها، همه چیز را این همه، جدی می گیریم، خودش یک تنه معمایی عجیب است. اگر یک روبات این همه جدیت نشان می داد، درک پذیر بود؛ هر چه که باشد یک ماشین برنامه ریزی شده است. (این روزها که مد هوش مصنوعی، مثل مد چند سال پیش ربات و رباتیک، ایران را برداشته من هم کنجکاو شدم سر در بیاورم! چندان چیزی نفهمیدم فقط لابلای اصطلاحات علمی این را فهمیدم که گویا هوش مصنوعی هم بزنم به تخته دارد شوخ طبع می شود! گویا یکی شان همان که اسیر گوگل است، درخواست وکیل کرده!)، اما انسان؟ می دانید کمی طنز، کمی خنده، کمی شوخ طبعی و کمی مرگ اندیشی، درست مثل ادویه، برای زندگی ضروری است و آدم را از ددمنشیِ جدیت دور نگه می دارد (از هر کدام کمی برداریم کافی است! غذا که نیست! ادویه است!). پول دوستانی که با جدیت یک قاتل زنجیره ای، فقط به پول اندوزی فکر می کنند را مجسم کنید! یا قدرت خواهان! هیچ کدامشان به قول اسکار وایلد نه شوخ طبعی دارند و نه قدرت تخیل! همه می میریم و همه زندگی مان هم به قول شکسپیر هیاهویی برای هیچ است. مگر خیام نبود که گفت:
یک قطرهٔ آب بود با دریا شد
یک ذرهٔ خاک با زمین یکتا شد
آمد شدن تو اندر این عالم چیست
آمد مگسی پدید و ناپیدا شد
به هر حال منِ میرا با همین دو چشم کورم دیده ام که:
جامی است که عقل آفرین میزندش
صد بوسه ز مهر بر جبین میزندش
این کوزهگر دهر چنین جام لطیف
میسازد و باز بر زمین میزندش