فال

                                                               براي س...






چشمانت


اين دو حواي رسيده را


مي چشم


طعم قهوه ميدهند


نگاه كن


به اين لكه هاي خجول


نگاه كن


به لخته هاي مردد قهوه


در جايي كه فنجان


تمام مي شود...


شايد 


از نگاه مبهوت فنجان


بخواني


كه 


براي 


خواندنت


چقدر 


ب 


ي


ت


ا


ب


م...








كافه





سيزدهمين سوپرمن به كافه آمد...خسته و خواب آلود...چمدان كهنه اي  

به دست داشت...حوله اي رنگ و رو رفته از لاي چمدانش پيدا

بود...به پالتوي رنگ و رو رفته اش چند پر چسبيده بود...پير  

نبود...جوان هم نبود...اصلا هيچ نبود...فقط بود...همين...نشست روي 

صندلي گوشه تاريك و دنج كافه...گفتم قهوه؟...از پشت پيشخوان

گفتم...سري تكان داد...يعني آره؟...قهوه را بردم و گذاشتم

روبرويش...گفتم سوپرمن هاي قبلي كيك هم ميخواستند...به چهره 

مواجش در فنجان پر قهوه زل زده ماند...در همان حال گفت ...من يك 

سوپرمن قبلي نيستم...ميزش را تميز كردم...با تاني...ميخواستم چيزي 

بپرسم...گفت ميخواهي چيزي بپرسي؟...دست كشيدم...اين سوپرمن

با قواعد بازي آشنا نبود انگار...علاقه ام را از دست دادم...گفتم نه!و رفتم  

طرف پيشخوان...گفت قهوه را بردار...گفتم ولي شما كه هنوز 

نچشيدين؟...گفت قهوه ذهنم را شفاف مي كند...اگر ذهنم شفاف شود 

راه آمده را برخواهم گشت...رئيسم گفت بايد براي نجات آدمها،اين 

راهي كه در دود كارخانه ها گم مي شود را بروم...ساكت شد...و وقتي  

ديد شگفت زده نگاهش مي كنم ادامه داد :نمي دانم براي چه   

بايد كسي را نجات دهم...چرا بايد نجات دهم؟...از چه نجاتشان 

دهم؟...از خودشان؟...تازه نجاتشان هم دادم بعد چكارشان كنم؟...به  

كجا ببرمشان؟...من...من كه كاري ندارم جز زل زدن به فنجان قهوه اي 

كه نمي نوشم و به تصويرم در آن...تصويري كه شباهتي به من ندارد و  

در كاسه چشمانش نگاهي نيست كه به دوردست خوشبختي نگاه كند

و پر از وعده رسيدن باشد؟...هي مرد...بلند گفتم هي مرد...تو هماني 

هستي كه دنبالش بودم...تو بايد وردست من باشي...اين كافه را دو نفر 

بهتر مي چرخانند...تازه قهوه هم نمي خوري...اينطوري هر روز چند 

فنجان قهوه صرفه جويي ميكنيم...بعد مي توانيم يك هواپيماي تك موتوره 

بخريم و پرواز كنيم...به هر جا كه شد...به جايي كه هيچ سوپرمني 

نباشد...به سرزميني كه هيچ كس قهوه نخورد...موافقي؟...ها؟...عالي 

شد...حالا بيا دست بدهيم...من ايكاروسم...شما؟






سوگِ در خود ماندن






اين جسمِ ترس،اين فضاي پرِ اندوه زده ،اين مغز ،بيزار است از فضاهاي 

گسترده ،افق هاي باز...از پرنده ها كه خود را به آسمان مي برند...از تن 

سيال سكوت كه سنگِ واژه اي زخمي اش نمي كند...در اين 

جمجمه_جلجتاي خاكستر و اندوه_من بودن صداي زنجير مي دهد...و 

خواهشي در تك تك ياخته_مسيحانش ،يهودا را به خود مي خواند :

چرا درنگ مي كني يهودا؟از سي پاره ي نقره شرم مي كني؟اينها بهانه 

اند برادر...بردار!بدون اين سي پاره ،تاريخ ،تو را نخواهد فهميد...





نقاب






هميشه از پشتِ چهره ،خودم را صدا مي زنم...راز اگر ملايم نباشد بي 

رحمانه مي كشد...پاره پاره مي كند...بايد از دور به معما بنگريم... 

معمايي كه نزديك شود شادماني را مي جود...تنها كسي خوشبخت  

است كه با صراحتِ خويش و با چهره بي نقاب جهان روبرو نباشد...نقاب 

،همان خوشبختي است...






تولد




جاني كه تازه شود شرارت نمي كند...






عنوان ندارد...





خدايا چرا بيهودگي را آفريدي؟يا اگر آفرينشش ضرورت داشت چرا 

يكي از علل مرگ قرارش ندادي؟يعني اينكه تا كسي خود را بيهوده مي 

ديد در يك چشم به هم زدن ميمرد.ميدانم اين خواسته خواهشي  

سنگدلانه است...اصلا بي خيال...






چند حقيقت بديهي




قلب خرافه اي است كه بايد در تنهايي به آن ايمان آورد...از سادگي

ماست كه خرافه اي چنين را به ديگري تعارف مي كنيم...كافيست

كه چنين كنيم تا تنها شهروندِ درونمان شويم بي قلبي كه بردبارانه در  

عمق انجماد بتپد...





شايد در بهشت بتوان با جيب خالي به فضيلت انديشيد و خوشبخت

بود يا حتي به خوشبختي فكر نكرد زيرا وضعيت بدبختي وجود ندارد تا 

خواست خوشبختي را به ضرورت تبديل كند.بلكه تنها در شادي خالص 

شناور بود اما در جهان پس از هبوط ،جيب همواره كششي نيرومندتر از 

فضيلت دارد.و اين جيب چنان كودن است كه نمي فهمد انساني كه به 

او اعتقاد ندارد را بايد به حال خود گذاشت...تراژدي اين است كه حتي 

شادي ديدن ديگران را هم بايد خريد...بايد شكم جيب را چنان از خوراكي 

نفرت بارش_منظورم پول است همان گياهي كه در خاك حاصلخيز بانكها 

ميرويد_انباشت تا بتوان فرصت بيشتري براي زيستن به چنگ آورد... 

بيچاره جامعه اي كه جيب خالي در آن هراس بيشتري برانگيزد تا قلب 

خالي...





مفهوم شر را شايد خودخواهي ما ميسازد.در غياب آگاهي ،داوري معنا 

ندارد.شر خودِ پديده نيست.داوري ارزيابانه آگاهي درباره آن است.هستي 

ها در غياب ما فقط (است) اند...حتيگفتن اينكه هستن اند نيز به  

نظامي ارجاع دارد كه اراده اي آفرينشگرانه را در پديداري شان موثر مي 

داند...شايد رنج هاي ما را نگرش مان مي سازد نه واقعيت هاي 

ملموس جسم؟البته اين گزاره به مفهوم انكار رنج نيست.رنج هست.شك

ندارم.اما منظورم محتواي مفهومي رنج است نه واقعيت انضمامي 

اش...چرا كه ميدانم اگر رنج فضيلت شود همه كاستيها عادلانه مي  

نمايد و من همه كاستيها را عادلانه نمي دانم...تنها به اين مي انديشيدم 

كه چرا آسمان در نظم شرارت بار زمين دخالت نمي كند و به اين  

پرسش رسيدم كه آيا تلقي آسمان از شر با تلقي ما همخواني دارد؟و 

پاسخم ؟شايد!كسي چه مي داند!




در باطن شر همواره گرايشي به خودفرماني و خودباشي هست.شر 

قانوني جز خودش ندارد.در خير اينگونه نيست.براي تجربه خير بايد از يك 

ساخت آرماني اطاعت كرد.از تصويري كمال يافته كه كنش ما با ارجاع به 

آن معنايي اخلاقي مي يابد.در شر اراده فردي مرجع تصميم است نه  

ساخت هاي آركي تايپي...آيا وسوسه نيرومند و جاذبه مقاومت ناپذير 

شر در اين نيست كه همواره به خود ارجاع ميدهد و ساخت آرماني الهام 

بخشي جر خود ندارد؟







درنگ ها




_پنجره انتظاريست كه درد مي كشد...


_ميلرزم ميلرزم ميلرزم...چرا تنها يك فصل دارم؟


_هر هنرمندي دو مرگ دارد.مرگ نخست،زماني رخ ميدهد كه او آثاري 

بسازد.با نخستين آفريده ها او ديگر يك فرد نيست يا دستكم دو فرد 

ميشود دو زندگي مستقل پيدا ميكند.يكي كه در آفريده ها ميزيد سازه 

اي فرهنگي است.موجوديتي غير شخصي كه هنرمند ناميده ميشود.يك 

چهره يك شمايل كه از آن دومي نيرو ميگيرد از خونش مينوشد و او را در  

سايه نگاه ميدارد.دومي همان فرد تاريخي است همان كه مرگ هر آن 

تهديدش مي كند.آسيب پذير و به اين دليل لمس پذير قابل درك 

انساني.همان كه زمان مي كاهدش...همان كه در زير سايه آن خود اول 

ميشكند و براي زندگي آن خود اول ،زندگي اش را رنج ميدهد فدا 

ميكند...شايد مرگ براي او رهايي بخش باشد شايد با فرارسيدن مرگ 

بتواند از بار شمايل رها شود خودش باشد آنقدر انساني كه بتواند 

بميرد اما شمايل نميگذارد برهنه مستقل از او با مرگش مواجه 

شود.مرگ فرصت بزرگ شمايل است تا مرگ را بزدايد او از مرگ خود 

دوم مينوشد تا برناتر از پيش  مگس هاي مزاحم تاريخ را براند...اين تقدير 

هنرمند است كه از مرگي طبيعي محروم  باشد...سرنوشتش اين است 

كه شمايل باشد...


پرسش




اندوه در من خانه ساخته يا من در او؟





وعده ها





بايد چشمانم را ببندم تا آسمان را نبينم.اي خداوند آيا پرندگان را آفريدي

تا نپريدنم را به يادم بياوري؟و درخت را تا جستجوي بي نتيجه ام را؟


تنها يك درخت را دوست دارم.درختي كه زمان ندارد.آيا درختي كه 

هميشه ميرويد به رويش بهار اميدي ندارد؟آيا از اين روست كه همواره 

ميرويد؟طعنه اي به بهار؟به زمستان؟به فصل؟


درختي كه پرواز كند حوا ميشود.اكنون ميدانم كه زمين روزي آسمان 

بهشت بود.سيب وعده ي پرواز بود.اما هر پريدني به پرواز نمي رسد...





چند پشنگ_جمله...





_كدام يك از نياكان با تقسيم زمان پيري را اختراع كرد؟


_درختان نمي خوانند يا من شنيدنم را جا گذاشته ام؟


_ديگري خوشبختي نيست.ديگري،من آرزو شده است.جهان ما تابعي 

از تعبير ما از من ماست...


_ما آنطور كه خواب مي بينيم مي نويسيم.در تنهايي...جوزف كونراد


_ماهي در آب مي پرد.پرنده در آسمان.تنها منم كه پريدنم را 

جا گذاشته ام...


_مرگ آخرين تخمي است كه مرغ جان مي گذارد...ابونواس شاعر عرب 

قرن اول هجري


_عكس فريب مرگ را مي خورد.با تثبيت لحظه ،پندار پايداري لجوجانۀ يك 

كنش كوچك شخصي را در ما پديد مي آورد:پيروزي كوتاهي بر مرگ.اما

در لحظۀ بعد مرگ پوزخند زنان به تفاوت هاي ما و تصويرمان اشاره مي 

كند.خندۀ آشكار مرگ.ما مرگمان را تكثير كرده ايم.در عكسها لحظه هاي 

زنده را چال كرده ايم.مرگ پدر تعميدي عكس است...


_بديهي نام ديگر معمايي است كه از حل آن عاجزيم...


_وقتي در فهميدن جهان شكست ميخوريم به آن بي تفاوت 

ميشويم.اين بي تفاوتي همان امر بديهي است...