سوگِ در خود ماندن
اين جسمِ ترس،اين فضاي پرِ اندوه زده ،اين مغز ،بيزار است از فضاهاي
گسترده ،افق هاي باز...از پرنده ها كه خود را به آسمان مي برند...از تن
سيال سكوت كه سنگِ واژه اي زخمي اش نمي كند...در اين
جمجمه_جلجتاي خاكستر و اندوه_من بودن صداي زنجير مي دهد...و
خواهشي در تك تك ياخته_مسيحانش ،يهودا را به خود مي خواند :
چرا درنگ مي كني يهودا؟از سي پاره ي نقره شرم مي كني؟اينها بهانه
اند برادر...بردار!بدون اين سي پاره ،تاريخ ،تو را نخواهد فهميد...
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۰ ساعت 11:50 توسط انوبیس
|