آرزوي يك مسافر ابدي




كاش مي شد رنج را مثل گره كراواتي شل كرد كمي نفس كشيد به 

جايي نامعلوم و دور خيره شد و با شنيدن صداي بلندگوي ايستگاه گره را 

دوباره سفت كرد و به ميان زندگي پريد...





سه مرثيه براي گودوي درون




همواره چشم به راهم.چشم به راهِ آن منِ ديگر.آن بزرگ تر روشن 

تر پر خون تر ...



چون خبر گودو شده ام.همان كه اميدش هست ولي هرگز 

نمي رسد...



هر گاه آسمان تيره شود همۀ گودو هاي جهان شاد مي شوند : شايد 

اين بار خبري ببارد...




زاري به درگاه مجهول




چرا هراس آوري اي پادشاه پرشكوه اي مرگ ؟




منم كه چنين هراس خورده ام يا زندگي كه از پشت درهاي 

بسته ام به جنگ مرگ _پادشاه ترس هاي پايدار_مي رود

و شكست خورده باز مي رسد؟






نيايش





عشتار!تو با زهدانت مرگ را به استعاره تبديل مي كني!آنوبيس را به

تموز!دلهره را به اميد!تاريكي را به وعدۀ روز!


(و تمام اينها تا قبل از فرويد ممكن بود!!فرويد ميل بازگشت به زهدان

،حسرت ژرف رستاخيز و دوباره برخاستن/تولد را به گناه و طغيان تبديل

كرد...از اين بهتر نمي شد تورات را به دانش ترجمه كرد!!)


زندگي بي استعاره بي راز چه مبتذلانه سرد است...


عشتار!مي ترسم!از دانش مدرن مي ترسم!از همه كس!از همه چيز 

مي ترسم!حتي از وعده هايت!مدتهاست ميدانم ريشه هايم خشكيده 

اند...اما حسرتي عميق به سويت مي كشاندم...به سوي خرافه اي كه 

ژرف تر از دانش مدرن مي شناسدم..در برابر اين حفرۀ تاريك بي 

دفاعم عشتار !همچون نوزادي كه به مادر محتاج است به تو نياز دارم...

من زهدانت را به حفرۀ تاريك مرگ ترجيح مي دهم...





معبد تاريك بود.تنها من بودم و آنسوتر جغدي كه براي آمرزش روح كسي 

دعا مي كرد.كسي كه نمي دانست كيست اما عميقاً ايمان داشت كه  

به نيايش نياز دارد.خش خش نرمي عين عبور خاطره اي از ذهني نيمه  

خواب گوشم را هوشيار كرد.راهبه سرو (در راه راننده اي كه تا معبد 

رساندم گفت تنها راهبه اي آنجا مي زيد.نمي دانند كيست اما همه  

راهبه سرو صدايش مي كنند.چرا سرو؟پرسيدم.خنديد.نمي دانم.گفتم 

شايد چون راهبۀ عشتار است.الهه اي كه نمي ميرد.او بايد به نحوي 

نمايندۀ ناميرايي خدابانو باشد.سرو زمستان ندارد نه؟) پشت سرم 

ايستاده بود.حس كردم.برگشتم.گردنم به نرمي گردن جغدي 

چرخيد و به نيمرخ كه رسيد راهبه را ديدم.ديگر نگاهش نكردم.حسم، 

راست مي گفت.پشت سرم ايستاده بود.شايد يك بار پيش از راهبه  

شدن عشتار را ديدم يا شايد گمانم اين بود كه ديدم.همان گمان مرا به 

اين جا كشاند._صدايش از خش خش خاطره بلندتر نبود.انگار صدايش را   

خواب مي ديدم.ادامه داد: و از روزي كه اين لباس را تنم كرده ام ديگر 

صدايي نشنيده ام.راهبه اي كه پيش از من اينجا بود مي گفت هر شب 

زني به معبد مي آمد و شيون مي كرد.بلند بلند ضجه مي زد كه نمي 

خواهد در تاريكي بميرد...انديشيدم:راهبه درباره كه سخن مي گفت؟

راهبه سرو گفت:عشتار...انديشه ام را شنيده بود؟گفتم ولي عشتار كه 

نمي ميرد...راهبه خنديد.بلند بلند خنديد.طوري كه جغد از خنده اش 

بي تاب شد و پريد.برگشتم كه بگويم نه عشتار نمي ميرد.او 

زندگيست...اما تنها من بودم...راهبه اي نبود...هيچكس نبود.آيا به راستي 

راهبه راهبه بود؟دريافتي ناگهاني تعادلم را به هم زد.به ستوني تكيه  

دادم.ولي امكان ندارد...سرم را بلند كردم.تاريكي تنم را در خودش 

پيچيد...آهسته ناليدم : عشتار...







سيمرغ




عشتار گفت:تو بسيار مي گويي آنوبيس!وقتي سخن هست مطلوب 

غايب است.تنها حسرت_اش زبان را مي چرخاند.بگذار خاموشي،زبانت 

را بسوزاند.شايد سيمرغي از دهانت بروياند.كسي چه مي داند...






دشمن





هنگامي كه دشمنم ديگري باشد آسان تيغ مي كشم چرا كه من و تيغ، 

هر دو مي دانيم بر كه فرود آييم.اما هنگامي كه دشمنم در خودم 

باشد تيغم را بر كه فرود آورم كه بر خودم فرو نياورده باشم؟چگونه 

بجنگم وقتي منِ دوست و منِ دشمن هر دو با يك تيغ مي جنگند؟

و هر دو رزمنده يك دست دارند؟چه جنگي است اين جنگ كه نتيجه اش 

هر چه باشد نتيجه يكي است:به هر رو اين منم كه مي بازم...





قطعه هاي مردد




سرگذشت ها


سرگذشت فردي يك روايت آماده است.هر انساني توالي تاريخي_زماني 

زندگي اش را با ارجاع به آن و در چارچوب آن مي فهمد.تجربه هاي 

واقعي زندگي برخلاف تصويري كه فرهنگ نشان مي دهد پيوستاري 

تاريخي ندارند.آن ها پاره پاره ،گسيخته و بي زمان اند.براي كشف شكل 

راستين خويش بايد بي سرگذشت زيست...



داوري


تا وقتي ندانيم بهترين وضعيت چيست حق نداريم وضعيت خود را بدترين 

وضعيت بدانيم...



پيام خواب ها


آيا خواب ها پيامي در خود دارند؟پيامي به انسان؟ممكن نيست كه پيام 

پنداشتۀ خواب ها در واقع پيام خود انسان باشد.انساني كه دوست دارد 

پيام هايش را به منابع رواني نسبت دهد؟آيا فرويد خواب ها را معنا

دار مي يابد چون مايل است آن ها،آن معناي مطلوب را نمايندگي كنند؟






فراموشي




در تعجبم كه بودا چگونه توانست اصل تناسخ را تاب بياورد.به ياد آوردن

رنج ها هولناك است و نابود كننده.به ياد آوردن رنج ها و خطاهاي يك  

زندگي آن اندازه دشوار است كه فردي كه هنر فراموش كردن نمي داند

 را در هم مي شكند.چه رسد به تجربۀ چند زندگي متوالي آنگونه كه 

آموزۀ بنيادين بودا مي گويد.به يادآوري رنج ها ، خطاها و شرم هاي چند  

زندگي روح را در مي شكند...شايد هم نه.نشكند.شايد هر كه چند 

زندگي را به خاطر بياورد به اندازۀ چند انسان نيرومند شود و يارا داشته 

باشد كه چند زندگي رنج بكشد...






خاطره اي از تاريخ




چرا تاريخ تنها روايت جنگ ها و رنج هاست؟چرا تاريخ شادي را دوست 

ندارد؟چرا تنها حافظۀ متناهي باشنده هاي متناهي شادي را مي نويسد 

و به خاطر مي سپارد؟تنها خاطره است كه رنجورانه به جستجوي شادي

مي رود نه تاريخ...شايد شادي ،كودكي رنج است و ما متناهيان 

به علت تناهي اجسادمان بزرگ شدنش را هرگز نمي بينيم.هرگز 

نخواهيم ديد.اما تاريخ مي بيند.ديده است.تاريخ كهن سال تر از ماست...





دوزخ فرد بودن





هيچ كنشي همچون نيايش تنهايي ام را آرام نمي كند.در گوهر

نيايش،فراز شدن بر فراز ديوار بلند فرديت جهيدن از آن فرا گذشتن  

نهفته است.شايد در اعلاميۀ جهاني حقوق بشر فرديت يك دستاورد

بزرگ شمرده شود اما در جهان تشنۀ روح،فرد بودن در فرديت خود 

محبوس بودن و طعم هراس هستي را چشيدن يك مزيت نيست.

رنجي خاموش ناشدني است.فرديت ،دوزخ است...در نيايش ،

گفت و گو با يا حتي انديشه به ديگريِ بي كرانه،روح را تسكين مي دهد 

مانند وقتي كه مسافري گم شده در تاريكي درندۀ بيابان نور فانوسي  

در دور ببيند...نور آن فانوس...تنها نور آن فانوس نه بيشتر...آنكه فرديت را 

مزيت مي شمارد از رنج هاي ويرانگر روح چيزي نمي داند.آيا هيچ 

انديشه كرده است : مبادا فرديت مزيت نباشد؟كيفر باشد؟شايد

فرديت كيفر ماست نه مزيت ما؟





دويدن و پرسش آن طاعون زده





ديوانه كننده است.مي دويم.همه مي دويم.با جديت عبوس كودكان مي 

دويم.و اگر يكي مان ناگهان بايستد و شگفت زده بپرسد: ولي براي چه؟

چرا ؟براي چه با شتاب مي دويم؟چرا مي دويم؟همه هراس خورده

از نزدش مي گريزيم.يك طاعون زده!با دست نشانش مي دهيم :  

مي پرسد براي چه؟خدايا!چه ديوانه اي!و دوباره مي دويم.شايد اين بار  

بدانيم براي چه؟قطعاً براي گريز از طاعون زده!از او كه مي پرسد!خدايا!

ديوانه مي پرسد براي چه ؟خوب!براي...براي...براي...من از كجا بدانم 

براي چه؟خوب براي اينكه همه مي دوند...مي دوم چون همه مي دوند.

همه مي دويم چون همه مي دويم...چون همه مي دوند...





هذيان هاي سيبي كه بهشت را در خواب ديده است...





روايت :

نمي بينم.شب را نمي بينم.كمي نور مي نوشم.اكنون مي بينم.شب را  

مي بينم.راه را دنبال مي كنم.تاريكي پا به پايم مي دود.ماري مي تابد.

تاريكي مي ترسد.من پشت خودم پنهان مي شوم.سيبي در دور مي 

خندد.مار درختي مي شود كه من از آن مي رويم.سيبم من؟و خنده اي  

كه مي رسد از حنجره ام مي رويد؟زني خوابش را مي پوشد.به 

تاريكي مي گويم پنهانم كند.زن راه را گم مي كند.تاريكي مرا مي 

چيند.دوباره راه را دنبال مي كنم.تاريكي پا به پايم مي دود.وقتي به ماه 

برسم زن هنوز در خواب است و راه را همچنان گم كرده است.اين را به  

آواز مي خوانم و هر سه مي خنديم.من و تاريكي و درختي كه دوباره  

مار شده است...

.

.

.

هنوز در راهم.بايد تامل كنم.شايد ماه در سرم طلوع مي كند نه در 

آسمان؟

.

.

.

تامل :

درون هر هذياني حقيقت خجولي نهفته است كه از روي اراده زبان را 

پريشان مي كند تا نهفتگي اش برملا نشود.گرد و خاكي از كلمات و 

رويا به پا مي كند.از اين راه كنجكاوها را گمراه مي كند تا 

در نهفتگي مطلق ،تنهاييش را رشد دهد...از ديده شدن مي 

ترسد؟آزرم بيمش مي دهد؟يا از نگاه خيره مان مي رمد؟ 

نگاهي مدوسا وار كه به هر چه بنگرد پيش پا افتاده اش مي

كند؟سنگش مي كند؟سنگ ابتذال؟

.

.

.

هنوز خنده از دور مي رسد.آيا منم كه از خودم دور شده ام و به 

توقف ام مي خندم؟




چند دريافت




سوختن :


آگاهي ام به شعلۀ خرد كبريتكي مي ماند : بيش از آنكه روشن كند

خود را مي سوزاند...



پيدايش :


تا آيينه را نشان ندهي نشانت نمي دهد...



بداهت رنجبار :


جهان را در نخواهم يافت : اين ذهن خود را هم روشن نمي كند...



اعتراف :


چيستم جز زخمي كه به درمان مي انديشد؟جز رنجي كه به پايان؟



اميد :


در "فردا" اميدي اغواگرانه نهفته است كه بي آن هيچ جاده اي خود را به 

پيش نمي راند...




هذيانهاي مغزي كه درست نمي بيند :


پيش از آنكه بگويم ،كهنه ميشوم.من تاريخم.تنها بر كهنه شدن 

توانايم.من تاريخي_ام كه آرزو مي كند.و با آرزو و از راه آرزو مي خواهد 

خود را از خويش پيش اندازد.و اين تنها به وضعيتي تراژيك مي 

انجامد.آرزوي پيش افتادن از خود همان تعليق زمان تاريخي است كه 

هستۀ هستي شناختي من است.يعني من نا_بودنم را آرزو مي 

كنم.حقيقت هميشه گامي از من جلوتر است.حقيقت از بند زمان

آزاد است و همواره از ملاقاتم مي گريزد.آيا از وضعيت تراژيكم

آگاه است و بر من دل مي سوزاند؟مي داند اگر به سويش بجهم 

محو مي شوم؟ميداند كه وضعيت سوگوارم اين است كه آرزومندي ام 

تنها كنشم باشد؟و دانستن و مرگم هر دو به يك معنا با هم برابرند يا در  

حقيقت با هم برادر؟آيا تنها قدرت من اين است كه تعبيري از حقيقت را 

آرزو كنم كه با تاريخ همخو باشد؟يا آنكه حقيقت از من مرگ مي خواهد؟

مردن در تاريخ و رستن در او؟در فرا_تاريخ ؟در امكان ديگري از هستن؟از 

هستي؟



خيالپردازي در شامگاهي خسته :


برخي رنج ها هولناك تر از آنند كه رنجم باشند.رنج كوچك يك انسان. 

آيا رنج هاي هستي كلان تري هستند؟شايد رنج هاي جهان؟شايد 

رنج جهانم؟و جهان از راه من رنج مي كشد...مي گريد...از راه انسان؟





نور تاريكي




وقتي كه زندگي،دل را هراسان مي كند.تنها آرامشِ ذاتِ كوچكِ ناآرام،

 انديشيدن به ذاتي بي كرانه است...به آفرينشگري كه رنجها را ناديده  

نمي گيرد...اين انگاره به رنجهايم معنا مي دهد :نيرويي براي  

زيستن/ادامه دادن...و از مرگ به هراس نه_افتادن...









تخيلي دربارۀ مرگ خودخواستۀ نهنگ ها





نهنگ ها خود را مي كشند؟دوست دارم گمان كنم كه نه نمي كشند.آنها 

مي گريزند.از دريا مي گريزند.از رازي كه مي دانند.رازي كه دريا ديوانه  

مي شود اگر به يادش بياورد و از همه ماهيان پنهان نگاهش مي 

دارد.سنگيني رازش را به تنهايي بر دوش مي برد.اما راز در تنهاييِ 

خاموشِ داننده اش بزرگ مي شود.كلان كلان كلان تر از آنكه در تنهايي 

اش جا شود.و روزي كه از درد ،دندان ها فشرده است ناله اي مي 

كند.سستي كوچكي ،بازوان به هم فشردۀ اراده را شل مي كند و راز 

آهسته و بي صدا نشت مي كند.و آن لحظه ايست كه نهنگ ها از كنار 

كلمات رنجبار دريا مي گذرند و راز تقسيم مي شود.هولناكي اش بر 

دوش بردني نيست.اين را به محض شنيدنش مي فهمند.آنها هر جا كه  

باشند پچپچۀ هولناك راز را مي شنوند.و مي گريزند.از دريا مي گريزند.از 

راز هولناكش كه بر جسم انبوه دريا چنگ مي زند.به جايي جز دريا.جايي  

كه آسودگي را بي مرگ نمي دهند...و آنها آسودگي مي خواهند...به هر 

قيمتي...







آيينه و ناهمزاد




هرگز نديدمت آيينه.هرگز نديدمت.

همواره ميانمان يك ديگري ايستاده است...

همواره يك ديگري...يك ديگري...يك ديگري...ايستاده است... 






مرثيه





چه سنگدل است زبان!از لمس چيزها دورم مي كند.به تماشاگر چيزها 

تبديلم ميكند.و از هر معنايي حدسي مي سازد.گمانه اي دربارۀ 

بودِ راستين چيزها .تخميني از سر بي چارگي.چيزها 

هميشه بعدِ زبان مي ايستند.او چنين ميخواهد.و معنا فاصله ام 

است از ذات چيز در سره ترين تابناكي اش.اما زبان تابش اشيا را 

فرو مي خورد.همان كاري كه سياهچاله مي كند.معنا حسرت است. 

حسرتِ نور چيزها در سره ترين شكل تابناكي شان.آرزوي بهشت.

آرزويي كه همواره به تاخير مي افتد...







توصيف/يادآوري رويايي قديمي_چند تامل







تابناكي را ميديدم ولي خورشيد را نه.نبود؟خاطره با نور آغاز ميشود.پيش 

از نور،پيش_تاريخ تاريكي و فراموشي است.در خانه مان نبودم.در 

ورودي خانۀ روبرو،خانۀ عمويم ايستاده بودم و تنها بودم.صدا كردم.صدايم 

به تنهايي بازگشت.جز من هيچكس نبود.در خاموشي و غياب غير عادي 

ساكنان ،در پسزمينۀ تنهايي و شگفت زدگي ،صدايي ميجوشيد.از كم 

توان به پر توان.صدايي چون برخورد قاشقك ها به هم.برگشتم به 

سمت در.نوري كه فضا را پر كرده بود گويي از لبه هاي مملو فضا_مكان 

سرريز ميكرد و روي اشيا ميريخت.چيزها زيباتر از خود بودند.زيباتر از عادت 

هاي مالوف زيبا ديدن/بودن.تجربۀ هميشۀ ما.من و خود اشيا.نور ،تنها نور 

نبود.طعم داشت.طعم بوسه زني در فضا مي وزيد.به در خانه

 رسيدم.خيابان تهي بود.در خواب دانستم كه تنهايم و تنها من آنجايم.

تنها زنده؟صداي قاشقكها از بالاي سرم ميرسيد.نگاه كردم.ابرها را 

ديدم كه اندكي بالاتر بودند.تپه هاي شناور پنبه و دوشيزگي.پاكي سفيد 

فام شان به نمازي مي مانست.بالاي ابرها،لك لك ها بزرگ و شاه وار

 لانه ساخته بودند.هر دو لك لك روي تپه_ابري.و صدايي كه مي آمد 

صداي برخورد منقارهاشان بود.مجذوب رنگها و شكوه رب النوع وار شان  

شدم و هنگامي كه در را به سوي تپه_ابرها رها كردم از خواب بيرون 

شدم...





پس از درنگي ديرپا_تامل:


خواب ويترين مرگ است...


خواب،مرگ/رستاخيز است.تجربه اي كه براي مردن آماده مان  

ميسازد.زمان هاي خواب و مكان هاي آن با زمان هاي بيداري و مكان 

هاي آن متفاوت است.اين دريافت ،نمي رساند كه مرگ شكل ديگري از 

شدن است؟همانند دانه ،آگاهي مان را در خواب مي كاريم.در خاك غني 

خواب/مرگ مان و در بيداري/رستاخيز،شكوفه ميدهيم.اما عمر شكوفه 

هاي آگاهي_خواب ها كوتاه است.زيرا زمانهاي بيداري و مكان هاي آن يا 

همان سامانۀ منطقي متعارف/طبيعي بودن،آنها را،شكوفه ها را،ميكشد/

فرو ميدهد...


آيا هر كس خوابش را اداره كند مرگش را اداره خواهد كرد؟آيا  

اين گفتۀ بزرگان كه اندرز ميدهد بميريد پيش از آنكه بميريد چيزي جز 

پرورش اين اراده نيست؟




امكان/آرزو_خواستي كه با امكان ها بازي ميكند:


جسمم را به زمين ميدهم در مرگ،شايد لك لكي شوم در

 لانۀ دوردست خوابهايم ...




دريافت/فالش_لذتي كه رعب دارد :


خواب را كه درون/ژرف كاوانه بنگريم در مي يابيم : واقعيت مادي، 

تعصبي ذهني است.قانون مادي ايستاري بازدارنده است.ماده ،تعصب 

است...





پرخاش به خود با كلماتي كهنه شده_نگريستن به متن هاي درد :


بايد به چيزها از روبرو بنگرم حتي به مرگ.چاره اي ندارم.اين 

سرنوشت است و بايد دلير باشم.همه ميترسيم/ميترسند به چيزها خيره 

شويم/شوند.فوبياي متن.از مواجهه با متن طفره ميرويم/ميروند.از به نام 

خواندن پرسش هاي بنيادين.جنوني همه را فرا گرفته است.جنون حاشيه 

ها.جنون دربارۀ متن ها.همه در پي متن هايي دربارۀ  

متن اند/ايم.متني دربارۀ متن.به تابلو_متن نگاه نمي كنيم به اين اميد كه 

محو شود.گم شود.اما نميشود.حقيقي تر از ماست.زنده تر .پر خون 

تر .خودفريبي است كه به متن پشت كنيم و لحظۀ مواجهۀ ناگزير را 

به تاخير بيندازيم.با پرداختن به متن هايي كه دربارۀ متن اصلي سخن  

ميگويند.اينگونه ميكوشيم خود را تا حدي بر آسوده كنيم.از ترس مان 

بكاهيم.همانند وقتي كه دربارۀ وحشيگري هاي سرداري جاه طلب در  

گذشته اي دور ميخوانيم.در تاريخي بازگشت ناپذير.ما متني دربارۀ متن 

اصلي او،دربارۀ كارهايش ميخوانيم.اين متن دوم ،اين جانشين،اين متن ِ 

درباره،آسوده مان ميكند كه جانمان در پناه است.خود رويداد در متن 

اصلي اش در لحظۀ وقوعش به خون و درد آغشته است اما ما آسوده ايم 

زيرا خود خون را نميخوانيم.خود درد را.ما نقاشي آن را تجربه 

ميكنيم.تصويري تكثير شده از رويدادي مرده.اين بر آسودگي پندارين 

ماست.و از همين خاطر جمعي از همين بر آسودگي ميكوشيم روش 

مواجهه با متن هاي درد را استنباط كنيم و بيرون بكشيم.در معماري

تجربۀ زنده ما متن هاي اصلي نقشي ندارند.تجربه هاي ما از (دربارۀ متن 

ها) ساخته شده اند.ما عمدا متن را فراموش ميكنيم تا دربارۀ متن را به 

عنوان جانشين بپذيريم و احساس خودفريفتگي نكنيم.ما باشنده هايي 

دست دوميم...نگاهي كه مرتب طفره ميرود...








اشراق هاي مرد مرده







شعلۀ واپسين را كشتم.اينك تاريك تر از آنم كه تاريكي ببيندم...











اشراق هاي بينوايي خواب زده





چه از تو بيزارم اي چهرۀ دژ فامِ نام...دست دغل كار زبان...


چيستم در برابرت؟كوري كه چشمانش تويي.كري كه گوشهايش تو و  

زبان بريده اي كه دهانش تو.خوشبختي آنجاست كه تو نيستي.و من 

هنگامي كه ندانم كيستم ،آزادم.زيرا كيستي من تنها با تو شكل 

مي بندد.اين،كيستي من نيست.مه رقيق توست كه جسدي براي شدن 

مي خواهد و من آن بينواكك جسدم.كام تو ناكامي من است.چه 

خوشكامي عظيمي است هنگامي كه آيينه نگران و پريده فام بگويد: 

كيستي و من ندانم...