معما پيش از مردن :
من معمايم.معمايي در ذهن ابوالهول.نگاهبان شهر گنهكار طب.هر دو
من و ابوالهول با اميد زنده ايم.اميد به آنكه اديپ هرگز پيدا نشود يا در
نزاع او و پدر ،آنكه خواهد مرد_قطعيت تقدير_پدر نباشد بلكه مرد
مرده،اديپ باشد.اما ابوالهول مي داند تيرزياس_آن كاهن چشم
باخته_دروغ نمي گويد و در جهان ما تنها چشم باختگان دروغ نمي
گويند.آيا بدين سبب نبود كه آن عارف مشهور خنجري براي چشمهايش
مي خواست؟زبان تيرزياس گفته بود كه او يعني ابوالهول خواهد مرد.و
ابوالهول به درستي گفتار اين مرد بي چشم ايمان مطلقي دارد و من
به خوبي ميدانم كه ابوالهول از مرگ نمي ترسد.به خوبي ميدانم زيرا
معمايي در ذهن اويم.او از نابودي محتوم شهر مي ترسد.و با محتوم
چگونه مي توان رزميد؟ ابوالهول مي ترسد.چون بيش از دانش
مجاز انسان مي داند.آيا تيرزياس به او گفته بود؟اين راز را حتي از من و
ذهنش هم پنهان مي كند.ميداند با ورود اديپ ،زهداني كه مردم را مي
زايد همخوابه همان مردم مي شود.ابوالهول اخلاق گرايي انسان دوست
است.حتي انسان دوست تر از پرومته.حالا من چرا مي ترسم؟ميترسم
زيرا تا زماني كه معما هستم،هستم و اگر اديپ جواب مرا بگويد ديگر
نيستم.ديگر هيچ نيستم يا به عبارتي بهتر هيچ هستم يا هيچ
خواهم بود...يا هيج نخواهم بود...
معما پس از مردن :
مرگ معنا ندارد يا به عبارتي خيلي معنا دارد.زيرا همواره رخ مي دهد.من
همواره به ذهن ابوالهول بر مي گردم و پس از اديپ مي ميرم.چون
معما هستم،اين را مي دانم.هر پديداري بارها بر مي گردد.بارها مي ميرد
و نمي داند...اگر هم بداند نمي تواند بگريزد...دانستن اين
دانسته دانشي بيهوده است...مثل بيهودگي من...يا...هيچ...
ديگر حوصله ندارم...برويد...برويد...
هنگامي كه معما گفت برويد من و سيزيف بيرون شديم.هر دو خاموش
بوديم.آيا به يك پنداره مي انديشيديم؟سرانجام
خاموشي را،سيزيف شكست.گفت : گوش كن آنوبيس!_من سراپايم
گوش بود.در واقع از لحظه به در شدن گوش شده بودم.سيزيف معما را
به ژرفي مي فهميد چون خودش هم معما بود._در فكرم كه چرا ابوالهول
انسان را دوست داشت.آيا معما اغراق نكرده است؟گفتم : چه چيز اين
دوست داشتن عجيب است؟پوزخندي زد:بايد انسان نباشي تا بفهمي
انسان دوست داشتني نيست.نمي بيني كه دوستداران بزرگ انسان
همه هيولاوش اند؟ابوالهول يا آن تيتان خردمند پرومته،هر دو نا_انسان
اند.هر دو هيولايند.آيا انسان را به حقيقت،دوست دارند چون در او نشانه
هايي از خود،از هيولا وارگي خود مي يابند؟يا اينكه احساس راستينشان
دوست داشتن نيست بلكه شفقت است.شفقتي كه موجودي بي
دست و پا،درمانده و ناقص در ما بيدار مي كند.انسان همه اينها هست يا
انسان را به واقع دوست ندارند بلكه از او براي نبرد با قدرتي بزرگ
و كيهاني سود مي برند؟من چند وقتي است كه در صداقت پرومته شك
كرده ام.اگر دشمني اش با زئوس نبود آيا براي ربودن آتش زندگي اش را
به خطر مي انداخت؟به نظرم شق دوم درست باشد.دوست داشتن
انسان_اين كودك درمانده،ناقص،زشت و خودستا_ممكن نيست.حتي خود
انسان هم خودش را دوست ندارد.گفتم : ولي تو انساني هستي
كه انسان را دوست دارد.با همه آن بدي هايي كه بر شمردي.ايستاد و با
نگاهي مجهول براندازم كرد:من مدتهاست كه ديگر انسان نيستم...