بهشت





بيهودگي معنا باختگي نيست.يا شايد بتوان گفت نا_معنايي 

نيست.نا_معنايي خوشبختي است.عالي ترين نمود

همشكلي با جهان نام زدايي شده است.جهاني كه در آن،نام ،اينهمان 

ذات چيزهاست.بيهودگي ،تصديق يك گزاره است.گزارۀ جهان معنا 

ندارد.يعني اينكه معناي جهان براي ذات شناسنده اين است كه  

جهان معنايي ندارد كه من به آن دست يافته باشم.من معنايي در جهان 

نمي يابم.شايد بشود براي تمايز گذاري مفهوم پردازانه ،اين وضعيت 

شناخت شناسانۀ اخير را بي معنايي و وضعيت مطلوب نخستين را 

نا_معنايي گذاشت.بهشت ،نا_معنايي است...





اشراق







معنا گسست است.فضايي كه از بهشت جدايم ميكند...










مسيح كافكا






" مسیح روزی خواهد آمد که دیگر به او نیازی نیست. "


( داستان های کوتاه کافکا - آمدن مسیح )


آنوبيس : دقيقا همينطور است.زيرا يا روزي خواهد آمد كه همه از آمدنش 

نااميد شوند و به جاي تكيه بر اميدواري برون ذات خود بر درونذاتي اراده 

معطوف به خويش و نيروي ارادي خويشتن تمركز كنند.مسيح براي 

گسترش خير به چنين باشنده هايي نياز دارد.زيرا خير تنها در زمين شخم 

خورده بارور مي شود.يا اينكه همه به خير غايي چنان وفادار شوند كه 

مسيح تعبيري نمادين از همپويي همگاني جامعه به سوي خير باشد.در 

اين صورت مسيح همان خير خارجيت يافته است...







در ستايش سپيدي





 رخت عروسان

 بر تن      درختان!

 به گمانم 

           بهشت اينجاست حوا! 







مرگ و باران





مي كوبد كسي بر در.

_كيستي؟

_باران!

باران با شنل روشن خيس اش!

مبل ها مي بارند.

سقف خانه هم.

بي چتر مي خندم.

مي خندد.

_نمي باري؟

_گاهي براي پيدا شدن 

                           بايد    

                                كمي   

                                        مرد...







گيراترين توصيف فقر بدون اشاره مستقيم به آن




...پدر فقرا ،آفتاب ماه هاي سرد كه پتويش را مي اندازد روي دوش 

 آنهايي كه پتو ندارند...


مونته ديديو شهر خدا نوشته اري دلوكا






در ستايش گريستن يك دوست





خوشا گريستنا كه تو مي كني...







گفتاري نا_آني




تنها درمانت اي حقيقت بيمار ،كشتن است به ساني كه اسبي 

شكسته ساق را ...






هذيانهاي حكيمانه ي معمايي كه ابوالهول را به كشتن داد






معما پيش از مردن :


من معمايم.معمايي در ذهن ابوالهول.نگاهبان شهر گنهكار طب.هر دو  

من و ابوالهول با اميد زنده ايم.اميد به آنكه اديپ هرگز پيدا نشود يا در 

نزاع او و پدر ،آنكه خواهد مرد_قطعيت تقدير_پدر نباشد بلكه مرد 

مرده،اديپ باشد.اما ابوالهول مي داند تيرزياس_آن كاهن چشم 

باخته_دروغ نمي گويد و در جهان ما تنها چشم باختگان دروغ نمي  

گويند.آيا بدين سبب نبود كه آن عارف مشهور خنجري براي چشمهايش  

مي خواست؟زبان تيرزياس گفته بود كه او يعني ابوالهول خواهد مرد.و  

ابوالهول به درستي گفتار اين مرد بي چشم ايمان مطلقي دارد و من 

به خوبي ميدانم كه ابوالهول از مرگ نمي ترسد.به خوبي ميدانم زيرا 

معمايي در ذهن اويم.او از نابودي محتوم شهر مي ترسد.و با محتوم 

چگونه مي توان رزميد؟ ابوالهول مي ترسد.چون بيش از دانش 

مجاز انسان مي داند.آيا تيرزياس به او گفته بود؟اين راز را حتي از من و 

ذهنش هم پنهان مي كند.ميداند با ورود اديپ ،زهداني كه مردم را مي   

زايد همخوابه همان مردم مي شود.ابوالهول اخلاق گرايي انسان دوست  

است.حتي انسان دوست تر از پرومته.حالا من چرا مي ترسم؟ميترسم 

زيرا تا زماني كه معما هستم،هستم و اگر اديپ جواب مرا بگويد ديگر  

نيستم.ديگر هيچ نيستم يا به عبارتي بهتر هيچ هستم يا هيچ

خواهم بود...يا هيج نخواهم بود...





معما پس از مردن :


مرگ معنا ندارد يا به عبارتي خيلي معنا دارد.زيرا همواره رخ مي دهد.من 

همواره به ذهن ابوالهول بر مي گردم و پس از اديپ مي ميرم.چون 

معما هستم،اين را مي دانم.هر پديداري بارها بر مي گردد.بارها مي ميرد 

و نمي داند...اگر هم بداند نمي تواند بگريزد...دانستن اين 

دانسته دانشي بيهوده است...مثل بيهودگي من...يا...هيچ...

ديگر حوصله ندارم...برويد...برويد...






هنگامي كه معما گفت برويد من و سيزيف بيرون شديم.هر دو خاموش 

بوديم.آيا به يك پنداره مي انديشيديم؟سرانجام 

خاموشي را،سيزيف شكست.گفت : گوش كن آنوبيس!_من سراپايم 

گوش بود.در واقع از لحظه به در شدن گوش شده بودم.سيزيف معما را

به ژرفي مي فهميد چون خودش هم معما بود._در فكرم كه چرا ابوالهول 

انسان را دوست داشت.آيا معما اغراق نكرده است؟گفتم : چه چيز اين  

دوست داشتن عجيب است؟پوزخندي زد:بايد انسان نباشي تا بفهمي 

انسان دوست داشتني نيست.نمي بيني كه دوستداران بزرگ انسان 

همه هيولاوش اند؟ابوالهول يا آن تيتان خردمند پرومته،هر دو نا_انسان  

اند.هر دو هيولايند.آيا انسان را به حقيقت،دوست دارند چون در او نشانه 

هايي از خود،از هيولا وارگي خود مي يابند؟يا اينكه احساس راستينشان 

دوست داشتن نيست بلكه شفقت است.شفقتي كه موجودي بي

دست و پا،درمانده و ناقص در ما بيدار مي كند.انسان همه اينها هست يا

انسان را به واقع دوست ندارند بلكه از او براي نبرد با قدرتي بزرگ 

و كيهاني سود مي برند؟من چند وقتي است كه در صداقت پرومته شك 

كرده ام.اگر دشمني اش با زئوس نبود آيا براي ربودن آتش زندگي اش را 

به خطر مي انداخت؟به نظرم شق دوم درست باشد.دوست داشتن 

انسان_اين كودك درمانده،ناقص،زشت و خودستا_ممكن نيست.حتي خود 

انسان هم خودش را دوست ندارد.گفتم : ولي تو انساني هستي   

كه انسان را دوست دارد.با همه آن بدي هايي كه بر شمردي.ايستاد و با 

نگاهي مجهول براندازم كرد:من مدتهاست كه ديگر انسان نيستم...











گره





همه جاست...در همه جاست...بايد در همه جا با همه جا يكي 

شوم تا صدايش را بشنوم؟





مي گردم و از اين همه گشتن/گرديدن مي ترسم...حقيقت در راز 

مي خفتد...راز حقيقت را آغشته مي كند...به خود آغشته مي كند... 

حقيقت گنگ تر مي شود...و مي رازد...حقيقت مي رازد...مي رازد...و با 

رازيدنش و در رازيدنش همه ي گشتن هايم ،گرديدن مي شود...به دور 

خود چرخيدن مي شود...مي گويند دايره كامل ترين شكل هستي

است...تجسمي از كمال...ولي چرا گرديدن هاي دايره وار من به هيچ 

كمالي شباهت ندارد؟




بهتر است نينديشم...و راهم را پي بگيرم...راهي كه به پاهايم

چسبيده است...در خاموشي محض...در تاريكي...










حكمت




خداي هر كس به اندازه ي اوست...

    _به گمانم از موريس مترلينگ_








نوشتن





بر ديواره ي منحني صخره اي چسبيده رو به سقوط است.مي كوشد

با ناخن ها_تنها ابزار بر جاي مانده_جسم عبوس و بي اعتناي 

صخره را بشكافد/به رقت آورد : جايي براي آويختن دستها.اما ناخن ها  

در مي شكنند.صخره بي اعتنا مي ماند.دره،شهوت زده جسم كوچكش

را فرو مي دهد و تنها رد بر جاي مانده ،خون است :

چند خون_نوشته...