چند متن 2
عين ديوان حافظ شده ام تنها وقت بحران ها ورق مي خورم...
عجيب است!وقتي به كسي نياز داري تنها خودت را مي يابي!
اگر حق انتخاب داشتم ترجيح مي دادم فضا باشم...ناپيداتر از آنكه
هيچ جا باشم...پيداتر از آنكه همه جا نباشم...
در جنوب خورشيد صراحت بيرحمانه اي دارد.سايه آنچنان مشخص
،مرز يافته و حجم گونه است كه به نوري سياه مي ماند.اينجا سايه
روشن ها و مبهم ها بي خانه اند و گنگ بودن به توهيني مي
ماند.آيا به اين خاطر است كه ماه وسوسه اي بی پايان است؟
به هر سو رو كني به ديوار خودت ميخوري...
رد پاي خجول را باد مي روبد...
هر جزميتي شليك گلوله اي است...
براي اعتراف نزد خودم زانو مي زنم و پر گناه باز مي گردم...
اين كشيش از عفو چیزی نمي داند...
گاهي اخلاق از تو هيولا مي سازد هم در چشم خودت هم
ديگري...
براي آنکه "خود" او بنيادي ترين گزاره اوست تو تا
آنجا هستی كه تسلا مي دهي ...
هر چه فردي كه مرده ،به ما نزديك تر باشد تكانمان شديد تر
است و به اين خاطر است كه انگاره مرگمان تكانمان نمي دهد...
وقتي در مردي راهب و زن باره به توافق برسند يا هيولا مي شود يا خود
را مي كشد...
اي حواي فضاهاي تهي!مادينگي سايه هاي درماندگي!سنگدلانه
زيبايي و فضيلتِ شادکام نبودن را در وسوسه هايم بيدار مي کنی.
رنج هر كس ،هر چند خرد ،مركزي ترين مسئله اوست.ما چون با
او هم مركز و هم كانون نيستيم _ما در هر حال براي او ديگري
هستيم و در رنج او مشاركتي نداريم _ می توانیم
به رنج او بي اعتنا بمانيم اما نمی توانیم به رنج او بخنديم.هر كس
به رنج كسي بخندد ،اخلاق را ناممكن كرده است...
هر گاه به خودم انديشيده ام به خاطرۀ خودم انديشيده ام...
هر چه به درون خودم ميروم باز بيرونِ خود_ام...