از تكه هاي شكسته آينه اتاقم چند نفر به من زل زده اند و آن چيزي را 

مي گويند كه من ميگويم با اين تفاوت كوچك كه با خاموشي شان حرف 

مي زنند.جز يكي شان كه توي تكه شكسته كوچكتر نشسته و به جاي 

ديگري زل زده است.چيزي نمي گويد.تنها با خاموشي اش شكل هاي 

قشنگ خيالي ميسازد مثل شكل هايي كه تخيل كودكانه ابرها مي 

سازد.دلم ميخواهد صدايش كنم اما بقيه هم با من_با خاموشي 

گوشخراششان_صدا مي زنند.و او به صدايي كه تنها نباشد اعتنا نمي 

كند.توي تكه شكسته كوچكتر كسي نشسته است كه هميشه دلم 

ميخواست كودكيم باشد...