سيزيف امروز بدون سنگش آمد.در درگاه خانه ايستاد.نخواستم به درون
خانه بخوانمش.او نيز اين را بي ادبي تلقي نكرد.هر دو مي دانستيم آنچه
مي خواهد بگويد يك حقيقت درگاهي است.گفت سنگم را نياورده ام تا
دلهره زبانم را الكن كند.گفتم مي دانم.گفت مي داني در بهار عربي
،ضمير سياسي تازه،خودآگاهي غيرشخصي شخصي شده ي نويني
متولد شده است؟يك ماي خودآگاه همپارچه؟در اين ميدان تازه ي آگاهي
ديگر تنهايي جايي ندارد.هنر چه شكلي خواهد يافت؟و تجربه ي معنوي؟
آيا در اين جهان تازه ،در اين حماسه ي ابرتوده ي تازه ،تنهايي ،خود به
خود نوعي دسيسه نخواهد بود؟و آيا دشمنان خودكامگي نوين عربي ،
نه وال استريت ،بلكه پيامبران تنهايي نخواهند شد؟تابوها هم اكنون
شكل گرفته اند : تنهايي غار پيامبرانه!آيا زرتشت نيچه،اين بار به حرف پير
گوشه نشين در كلبه ي قدس خويش گوش خواهد سپرد و به ميان ما
نخواهد آمد؟آيا عصر نوين ماي همپارچه ي بزرگ،پايان عصر تنهايي هاي
بزرگ و پيامبران بزرگ است؟چه هراس آور است جهاني كه بيابان هاي
آن پر از درختان تنومند توده و ما شود و در آن ديگر صداي هي هي
چوپاني ،بره هاي گمشده ي روح را به خود نخواند...
خاموش شد.بعد گفت ميترسم درگاه را رها كنم.اما بايد بروم.سنگم
تنهاست.و دور شد...
يك پوزش : ميدانم بد است.اما من به وبلاگم به چشم يك دفترچه ي
يادداشت نگاه ميكنم.فقط در آن درج مي كنم تا يادم نرود.براي همين
است كه جملات يا معنا ممكن است سست به چشم بيايد.البته مهم
معناي رقيقي است كه در لحظه اي از زمان ذهن را تسخير ميكند و فرد
را مجبور ميكند همان لحظه شتابزده و بي انضباط توده اي از جملات را
تايپ كند.يك بصيرت برق آسا...