هذیانی در سه فصل






از درون زمستان که میگذرم از سرما میلرزد میمیرد.میخندم میخندم.

روزنامه_معشوقه ی مبتذل سایه ام_ که راه راه دنبال خنده ام دویده 

است با دست مرکبی اش بر شانه ام میزند_همان روزنامه که با  

 سایه ام بر بستر هذیانهایش میخوابد_: نخند مرد کوچکم نخند برایت 

جهانی با سه فصل میسازم...خواهی دید...خواهی دید...








یک دروغ سفید




پارادوکس نظمی متفاوت است نه نا_حقیقت...






بیماری و صدفهای صید شده


                                               

                                                    




بیمارم.یعنی همسایه ی دیوار به دیوار مرگم و مرگ هر لحظه ممکن 

است به دیدنم بیاید.و این نیکوست.چون می توانم از او بپرسم :  

عالیجناب والاگهر!زندگی چه ارزشی دارد که برای بردنش هر روز خود را  

به زحمت می اندازید؟ شاید در پاسخم بگوید به صیادان مروارید 

فکر کن.آنها هر روز برای صید صدفها به قعر دریا می روند.چرا؟ 

چون در صدفها مرواریدی خفته است.نمی دانم شهامت آن را خواهم 

یافت چشم در چشم آن عالیجناب سرخ پوش و با لحنی که  

می لرزد بپرسم :آیا عالیجناب تا کنون در صدف های صید شده،مرواریدی 

یافته اند؟






دو نقل قول از والتر بنیامین

                                                  


دیباچه


نخست نوشتم : خطاب به کسی که نمی داند                                

چه کسی است.بعد دیدم کسی که نمی داند 

تنها منم.به همین دلیل تصحیحش کردم و نوشتم :

خطاب به کسی که نمی دانم چه کسی است...

                                              


نقل قول ها


تنها راه شناختن یک نفر دوست داشتن او بدون هیچ امیدی است...




تنها کسی که بتواند گذشته اش را همچون حاصل شدگی ی ناشی از 

جبر و نیاز ببیند،می تواند از آن برای امروز خود به بهترین شکل بهره 

برداری کند.زیرا چیزی را که او تجربه کرده است،می توان با مجسمه یی 

زیبا مقایسه کرد که دست و پاهایش در حمل و نقل شکسته است،و 

اکنون چیزی نیست جز تخته سنگ ارزنده ای که باید تصویر آینده اش را از 

آن بتراشد...



(خیابان یک طرفه)





دعایی برای تنها نبودن






معما/خدایی که گاهی می دانمت گاهی نه!حالا!حالا که می دانمت،تو  

به چشمانم خیره مانده ای و من به دستانت.چشمانم دروغ نمی گویند و 

دستانت پس نمی زنند.برای تنها نبودن همین کافی است...







نهنگ ها و سکوت






در میان ما_بومیان پر هیاهوی زمین_سنگین ترین زبان را نهنگ ها دارند و 

برای من_مرد بومی خاموشی که درست نیمه ی هر ماه زبانش را وزن  

میکند تا سکوتش را سنجیده باشد_شگفت آور این است که خاموش 

ترین بومی زمین سنگین ترین زبان زمین را داشته باشد.نمی دانم چه 

رازی در سکوت نهفته است که سنگین ترین زبان هم بر هم_اش 

نمی زند...













حکمت جنين




حقيقت را ،تنها ،جنين مي داند.پيش از جهان ملال آور انسان.در 

دانش بي واژه ي زهدان.







چند گزاره ي خندان





گزاره ي الف


براي آنكه مرگ، زندگيش را معما ساخته است حساب بانكي دلخوشي 

كودكانه ايست...





گزاره ي ب-بخش الف


ما نمي دانيم معنا/حقيقت جهان چيست.اين تسلاي بزرگيست...





يك مثال روشن كننده براي گزاره ي ب-بخش الف


بيماري كه نمي داند بيماريش چيست رنجهاي تباه كننده ي جسم را به

اميد تبديل مي كند.اميد همان است كه رنج را تحمل پذير مي 

كند.بيمار بردبار مي شود چون از ماهيت بيماري اش نا آگاه مي ماند.

وقتي نداند بيماريش چيست بيماري مي تواند هر بيماريي باشد 

حتي يك ناخوشي ساده يا به سادگي يك نا_بيماري.پس نا آگاهي بيمار 

،به اميدواري بيمار مي انجامد...





گزاره ي ب_بخش ب


نا آگاهي از معناي جهان ،همانند بيمار نا آگاه ،ما را به 

معناي جهان اميدوار نگه مي دارد.





گزاره ي ج


شايد در پايان،جهان شوخي/نمايش  

ساده اي باشد و وقتي پرده بر افتد.همه بخنديم.با هم و براي هميشه 

بخنديم ما و نويسنده ي شوخ جهان...










گودو





هميشه«اينگونه»نيست اما آن مقدار«اينگونه»هست كه ديگر استثنا

 نباشد:گاهي_و واژه ي گاهي ،تنها گاهي نماينده ي وضعيتهاي 

استثناييست،بيشتر وقتها گاهي با ابديت فرقي ندارد_وضعيت هاي خنده 

آور تراژيك تر از وضعيت هاي گريه آورند.يكي از آنها وضعيت گودويي 

 است كه نمي داند گودوست.و منتظر آمدن گودو،سالها در يك كافه ي  

دود گرفته ي كارگري،مجله ي زرد شده اي را مي خواند يا وانمود  

مي كند كه مي خواند تا كسي بي مقدمه نپرسد : بچه ي همين 

محلي؟و او سرگشته بماند زيرا نه تنها نمي داند بچه ي اين محل است 

كه حتي نمي داند بچه ي پدر و مادر خود يا حتي بچه ي اين كيهان يا 

خداي اين كيهان است.و بالاخره يك روز بي هوا صفحه اي را كه سالها 

بدون ورق زدن نگاه كرده است ورق بزند و داستان گودويي را بخواند كه 

نمي داند گودوست و سال ها منتظر آمدن خود است بدون اينكه بداند  

سالهاست كه منتظر آمدن خود است.و براي نخستين بار مجله را_پس 

 از اين همه سال_ببندد و پيش خود بگويد : چه داستان مضحكي!  

الحق كه شايسته ي اين است كه در چنين مجله ي زردي چاپ 

شود.سردبير كدام مجله ي عالي قدري ممكن است روزي از روزها باور 

كند كه چنين داستان مضحكي ممكن است حقيقت داشته باشد حتي

در هيئت يك استعاره و كارمندانش همزمان نينديشند كه ديگر زمان  

بازنشستگي سردبيرشان سر رسيده است؟به نظر شما كداممان  

شايسته ي آن است كه سردبير بعدي باشد؟









همزاد






روبرويم ايستاد.نگاهم كرد.با نگاه دوستي كافه نشين كه روبرويت 

نشستن ،قهوه نوشيدن و خوابيدن در اتاقي كه هرگز تاريك نمي 

شود،سه قانون زرين روزمرگي اش باشند.به پوست مرده ي چهره اش 

دست كشيد.تنها هيجاني كه پنج انگشتش را از رخوتي مزمن   

بيرون كشيد زبري خوشايند ريش تازه دميده مان بود.لب هاي خون   

مرده اش را به هم فشرد و با خود_يا شايد با من،در ذهنم؟_گفت:چقدر 

تكيده ام.بايد دست از تنها شدن بردارم.بيچاره اين مرد!بيچاره اين مرد!  

به يقين،چند آگاهي از من عقب تر است.هنوز نمي داند ما ،به 

حقيقت،تصوير يكديگريم و تنها آينه است كه حقيقت دارد...








فراموشي






سقراط افلاطوني مي گويد : دانش فراموشي است.اين هولناكترين  

شكل اميدواري است.روزي يا نا_روزي ،در جهاني لاهوتي،ما مهم ترين 

حقيقت را مي دانستيم.گرامي ترين دانسته را.اما در پي يك رخداد 

كيهاني/لاهوتي تمام دانسته را فراموش كرديم.اما پرسش آزار دهنده 

اينجاست كه آيا ما آن دانش را فراموش كرده ايم يا ما آن دانش فراموش 

شده ايم؟كسي يا نيرويي ما را فراموش كرده است؟يا ما آن كس يا  

نيروي فراموش شده ايم؟سقراط تنها مي گويد دانش،فراموشي است اما 

ظاهرا اصراري ندارد كه دانش فراموش شده را،دانش خود ما بداند. 

هيچ بعيد نيست ما خود،آن دانش فراموش شده باشيم.و رنجي كه مي 

بريم رنج يادآوري باشد.رنج به ياد آورده شدن.رنج تبديل مه فراموشي به  

شفافيت خودآگاه شده ي سوژه اي كه ما باشيم.آنكه ما را فراموش كرده 

مي كوشد به يادمان بياورد.ما تجسم رنج به ياد آورده شدنيم...تجسم 

خاطره اي كه در مرز خودآگاه شدن جا مي زند...







اميد





پر اميدترين خداي كيهان ،خورشيد است.هر روز به اميد آن كه انسان را 

والا بيايد بالا مي آيد و غروب ،اميد باخته بالا مي آورد...








مورب واضح صورتش






نفس قطع شده.روی شیشه ي ماشین بخار نمی اندازد.دستهای بی  

جان شکلی بر این بخار ناممکن نمی کشد و پشت این پنجره ی بی  

وجود،وجودی نیست تا نفسم را برایش گرم کنم.شیشه را بخار بیاندازم.

خطی رویش بکشم تا " مورب واضح صورتش " - از میان مه نفسم - مرا  

به شوق آورد....


                                            نوشته اي از سروناز آقازماني





؟؟؟





من هرگز از كنار يك بت واره ي چوبي،يك بوداي زراندود،يك بت مكزيكي 

نمي گذرم بدون آن كه با خود بينديشم : شايد خداي واقعي همان باشد.

                                                                                                                                                                    شارل بودلر








!!






اگر مي خواستم پيامبر باشم چه كسي بازم مي داشت؟

يا

اگر مي خواستم پيامبر باشم چه كسي مي توانست بازم دارد؟

يا

اگر مي خواستم پيامبر باشم چه كسي مي توانست مانعم باشد؟


                                                                   ژان ژاك روسو








!





روان پريشي،هنرمند را مي سازد.هنر،شفايش مي دهد...

يا 

روان پريشي ،هنرمند را مي آفريند.هنر ،شفايش مي دهد...آندره موروا














فيلسوف يك دقيقه اي






زندگي معنا ندارد.اين بدبيني نيست.ستايش زندگي است.معنا يك رخداد 

ذهني است.پاره اي معناها به سبب تكرار شدن، ديمومت پديدارهاي  

عيني را مي يابند به ظاهر.اما در باطن،ديمومت شان يك تلقي ذهني 

است نه بيشتر.حال اگر زندگي اصالتي داشته باشد بالضروره نبايد 

معنايي داشته باشد يا به زبان ديگر مي تواند هر معنايي داشته 

باشد.زندگي يك ساختار باز است...














هيچ






_هيچ


برگشتم.با شگفتي نگاهش كردم.بي دليل گفته بود هيچ؟نپرسيده بودم 

_مثلا_چه مي كردي امروز كه كلمه ي مخوف هيچ،پاسخ طبيعي 

پرسشم باشد.سيزيف در خاموشي جامد اتاق ،يكباره و خودانگيخته  

گفته بود هيچ...گفتم :هيچ؟سر تكان داد.بعد خاموش نگاهم كرد و لبخند 

زد : جا خوردي؟اينبار من سر تكان دادم.ادامه داد:و فكر كردي معناي هيچ 

من،هيچي كه من در فضاي راكد اتاق گفتم چيزيست در حدود فقدان 

رنجبار معنا؟...گفتم : شايد.هيچ او ، در خاموشي ايستاي اتاق چنان  

ناگهاني تلفظ شد كه به مشت ناگهاني صاعقه اي مي مانست.سيزيف  

آب دهانش را بلعيد و جمله را از جايي كه من با يك شايد بريده

بودم به هم دوخت:هيچ من،نوعي نقطه ي صفر معناست.رسيدن 

 به جايي است كه دلالتي دو گانه دارد : هم آغاز هم پايان.وقتي گفتم 

هيچ! خواستم خودم باشم در صريح ترين حضورم.در موجوديت برهنه  

ام.در خالص ترين شكل بودنم.برهنه ترين شكل هستنم.بدون معناهاي 

اضافه.بدون اسانس زبان و معنا.يك نا_سوژه.من محض.يا فقط 

محض يا...هيچ!









تاريك انديش







سيزيف امروز بدون سنگش آمد.در درگاه خانه ايستاد.نخواستم به درون 

خانه بخوانمش.او نيز اين را بي ادبي تلقي نكرد.هر دو مي دانستيم آنچه 

مي خواهد بگويد يك حقيقت درگاهي است.گفت سنگم را نياورده ام تا 

دلهره زبانم را الكن كند.گفتم مي دانم.گفت مي داني در بهار عربي 

،ضمير سياسي تازه،خودآگاهي غيرشخصي شخصي شده ي نويني 

متولد شده است؟يك ماي خودآگاه همپارچه؟در اين ميدان تازه ي آگاهي 

ديگر تنهايي جايي ندارد.هنر چه شكلي خواهد يافت؟و تجربه ي معنوي؟

آيا در اين جهان تازه ،در اين حماسه ي ابرتوده ي تازه ،تنهايي ،خود به 

خود نوعي دسيسه نخواهد بود؟و آيا دشمنان خودكامگي نوين عربي ، 

نه وال استريت ،بلكه پيامبران تنهايي نخواهند شد؟تابوها هم اكنون  

شكل گرفته اند : تنهايي غار پيامبرانه!آيا زرتشت نيچه،اين بار به حرف پير 

گوشه نشين در كلبه ي قدس خويش گوش خواهد سپرد و به ميان ما  

نخواهد آمد؟آيا عصر نوين ماي همپارچه ي بزرگ،پايان عصر تنهايي هاي 

بزرگ و پيامبران بزرگ است؟چه هراس آور است جهاني كه بيابان هاي 

آن پر از درختان تنومند توده و ما شود و در آن ديگر صداي هي هي 

چوپاني ،بره هاي گمشده ي روح را به خود نخواند...

خاموش شد.بعد گفت ميترسم درگاه را رها كنم.اما بايد بروم.سنگم 

تنهاست.و دور شد...





يك پوزش : ميدانم بد است.اما من به وبلاگم به چشم يك دفترچه ي 

يادداشت نگاه ميكنم.فقط در آن درج مي كنم تا يادم نرود.براي همين 

است كه جملات يا معنا ممكن است سست به چشم بيايد.البته مهم 

معناي رقيقي است كه در لحظه اي از زمان ذهن را تسخير ميكند و فرد 

را مجبور ميكند همان لحظه شتابزده و بي انضباط توده اي از جملات را 

تايپ كند.يك بصيرت برق آسا...






يك بازيگوشي مابعدالطبيعي






ماني.انديشمند/پيامبري كه روزي پيروان و نفوذ بيكرانه اي داشت.حتي 

سنت اگوستين از آباء كليساي كاتوليك نيز در جواني پيرو او بود.تصادفي 

به فكر ماني افتادم.به اخلاق فكر ميكردم.به اينكه اخلاق مجموعه ايست 

از ارزشهاي اجتماعي/موروثي يا نه ارزش آن فراتر از اين چيزهاست؟

سپس تخيلم جانشين شكل جديتر انديشيدنم شد و يك فرضيه را پيش 

كشيد.آموزه اصلي ماني چيست؟نبرد نيكي و شر.پس اگر نيروي غايي 

خير با تجسم كيهاني شر در ستيزي دائمي باشد.يعني همان نبرد 

معروف خداي نيكي و اهريمن خداي گجستگي و بدي.پس اخلاق ديگر 

نمي تواند آيين ساده ي مراعات چند فرمان ساده باشد.آيين ساده ي 

بزرگداشت چند غايت اخلاقي كه جامعه براي حمايت خود به آنها نياز 

دارد.بلكه معنا و ارزش آن فراتر از اين احتمالات ميرود.به صورت نيرويي در 

مي آيد كه بازوان خداي نيك سرشت را توانا مي سازد.زوري مي شود  

كه نيكي براي رزميدن به آن نياز دارد.اخلاق نيروي كلاني مي شود كه 

تجسم نهايي شر را درمانده مي سازد.پس هر كنش اخلاقي ما ،باز 

آفريني ساده ي يك اصل كلي اخلاقي نخواهد بود بلكه معناي آن  

گسترده تر شده و به صورت نيرويي در مي آيد كه بر سرنوشت نهايي 

كيهان اثر خواهد گذاشت...پس نيرومندي خداي نيك سرشت به 

نيرومندي كنش اخلاقي ما و به تبع آن نيرومندي آيين كلي اخلاق 

وابسته است...تخيل لذت بخشيست.دستكم انسان را در تكوين معنا

و سرنوشت غايي جهان دخيل مي بيند...












چراها






تنها آنكه در حاشيه مي نشيند.در درگاه و نه درون خانه مي زيد.در كناره 

هاي نيمه روشن جهان نفس ميكشد مي تواند دريابد يا بهتر است 

گفته شود شايد بتواند چراها را دريابد...