گودو
هميشه«اينگونه»نيست اما آن مقدار«اينگونه»هست كه ديگر استثنا
نباشد:گاهي_و واژه ي گاهي ،تنها گاهي نماينده ي وضعيتهاي
استثناييست،بيشتر وقتها گاهي با ابديت فرقي ندارد_وضعيت هاي خنده
آور تراژيك تر از وضعيت هاي گريه آورند.يكي از آنها وضعيت گودويي
است كه نمي داند گودوست.و منتظر آمدن گودو،سالها در يك كافه ي
دود گرفته ي كارگري،مجله ي زرد شده اي را مي خواند يا وانمود
مي كند كه مي خواند تا كسي بي مقدمه نپرسد : بچه ي همين
محلي؟و او سرگشته بماند زيرا نه تنها نمي داند بچه ي اين محل است
كه حتي نمي داند بچه ي پدر و مادر خود يا حتي بچه ي اين كيهان يا
خداي اين كيهان است.و بالاخره يك روز بي هوا صفحه اي را كه سالها
بدون ورق زدن نگاه كرده است ورق بزند و داستان گودويي را بخواند كه
نمي داند گودوست و سال ها منتظر آمدن خود است بدون اينكه بداند
سالهاست كه منتظر آمدن خود است.و براي نخستين بار مجله را_پس
از اين همه سال_ببندد و پيش خود بگويد : چه داستان مضحكي!
الحق كه شايسته ي اين است كه در چنين مجله ي زردي چاپ
شود.سردبير كدام مجله ي عالي قدري ممكن است روزي از روزها باور
كند كه چنين داستان مضحكي ممكن است حقيقت داشته باشد حتي
در هيئت يك استعاره و كارمندانش همزمان نينديشند كه ديگر زمان
بازنشستگي سردبيرشان سر رسيده است؟به نظر شما كداممان
شايسته ي آن است كه سردبير بعدي باشد؟