...





اولين باري كه با يك مرد بيرون رفتم،به من 200 دلار داد.ميداني با آن
پولها چه كردم؟انداختم شان توي جاسيگاري.فندك را برداشتم و 
آتششان زدم...كمي خيره آنجا ايستادم و خاكستر شدنشان را نگاه 
كردم.بعد پشتم را به مرد كردم و بيرون آمدم.بي خداحافظي...

روسپي گري يا بدن مباح شده (البغاء 

او الجسد المستباح) اثر فاطمة الزهراء ازرويل








كيمياگر




عشق دو طرفه وجود ندارد تنها دوست داشتن دو طرفه وجود 
دارد...عشق ،كيمياگري قرون وسطايي است...در كنش هاي او همواره 
يك سوي رابطه بايد بيشتر بگدازد...چرا كه هدف غايي تبديل يك فلز دون 
پايه به فلزي فراپايه/زر است...سوي ديگر بدون آنكه بداند همدست 
كيمياگر است...خود را كنار مي كشد_در حقيقت به فرمان كيمياگر_تا آن 
يكي در ميل كشندۀ خواستن گداخته شود...در پايان آنكه مي خواهد 
حتي اگر زر نشده باشد ديگر به دون پايگي قبل نيست...روح در او يك 
گام بالغ تر شده است...عشق خوب ،عشقي ناكام است...كام ،عشق 
را يك گام به عقب مي برد...به دوست داشتن...در هنر والا عشاق 
هميشه ناكام اند...در افسانه هاي پريان همواره خوشبخت اند...





"من" كو ؟





"من" كو ؟ مرا خبر نيست.اگر مرا بيني ، سلام برسان!

مقالات شمس/شمس الدين محمد تبريزي.






حكايت




يكي بود با هر كه كُشتي گرفتي ،او را بينداختي_اگر جهودي نيز 
بودي.روزي ،قضاءُ الله ،يكي را بينداخت از اين بي چاره اي را.آمده بود 
،اتفاقاً ،آنجا افتاده ،هرگز جنگ نديده.چون بينداختش ،در جَست و گلوي او 
بگرفت كه : "من اين را خواهم كشتن."

_"چرا ؟ اين تو را چه كرد ؟ تو هر جا كه كشتي مي گرفتي ،همه ي
جهان تو را مي انداختند.اين بي چاره افتاد ،او را چرا مي كشي ؟"

_"نه ! البته او را بكشم."

_"آخر ،چرا ؟"

گفت : "من در همه ي عمر يكي را اندازم ،او را نكشم ؟"

مقالات شمس/شمس الدين محمد تبريزي...






فرشتگان





فرشتگان




طعم شيرين حيات

به دلتنگي ميخواهدت

اي روياي خواستني

بگذار ساحل گم شده بي نام

پيش از فراز آمدن

ديدنت را بجويد

آنجا كه آبها بر آبها مي غلتند

سنگين شده از بار فرشتگان جنگل سبز

بهل بيكرانه باشد

هر ساعتي از ساعتهاي بي شماره ات را تاجي بنه

از زماني كه به جاودانگي مي زند

با لبخند برنايان با درد

آنجا كه پوشيده

شب را و روز را 

به جستجو بر ميخيزي...



ترجمه فوري و اماتوري من از ترجمه عربي منتخب شعرهاي 

سالواتوره كواسيمودو  شاعر ايتاليايي برندۀ نوبل 1959





دو




ريشه هايم را به درون مي برم شايد خاكي از بردباري ام برويد...



همه چيز نشانه است حتي ما...آيا به اين دليل آنها را در نمي يابيم؟

به اين دليل كه خود نشانه ايم كه بايد دريافته شويم؟





دوردست





سخني كه از كهولت زمين پيرتر است تنم را مي درد.هر سخني كه آتش 

مي زند از كهنسالي جهان دورتر است...





درون





اگر زمين در خواب شود هر سخني خاموشي است...





ايوب اعماق 2






در خاموشي ام فرو مي روم و تنهايي ام را فرو مي دهم...سايه ها 

ريشهام را مي جوند و تمام سنگيني ام درد مي كشد...جغدي از 

كهنسالي ام مي رويد و در باغهاي زلال خدا تنها من ام كه به گل 

آغشته ام...اي راههايي كه از درنگم مي گذريد پاهاي توانستم را با  

خود نياورده ايد؟من از نبوت خود پير گشته ام و آيه هاي زنانه زبانم را به  

آتش كشيده اند...آن درختي كه از زنانگي اش سيب مي رويد به نبوتم 

آب مي دهد و از خشكي دهانم مي كاهد؟...من در قيامت خود ايستاده  

ام شايد ساعتي كه نزديك مي شود از بردباري چيزي بداند...گاهي  

آنچه به يادت مي آيد گذشته نيست آينده است...اين را چه كسي نبوت 

كرد؟







ايوب اعماق...




و من در ميان بادها تنها بودم.در جنگل ترس ها تنها بودم.نه خدايي با 

من سخن گفت نه اهريمني به كلماتم گمراهي آموخت...به كجا بگريزم  

كه هر درختي ترسي است و هر پرنده هشداري؟به كجا بگريزم؟توراتم   

آتش گرفته است و در من هيچ تسلايي نمي رويد... 






كلمات






كلمات!كلمات!اين كيان هاي كوچك خودشيفته گاهي چه بيرحمانه 

شمشير مي كشند...گاهي دهاني نادانسته با كلمه/شمشيري ، 

نگاهت را ميدرد...قلبت را كه فروتنانه احترام مي گذارد از پشيماني

خود سنگين مي كند...اما باكي نيست...من دوستدار كلماتم حتي اگر 

در دست هاي انسان،به چابكي تيمور خون بريزند...اين بيرحمي كلمات 

همان صفتي است كه حقيقت را آشكار مي كند...اگر كلمات فروتن  

باشند حقيقت در برابرشان خودستايانه رفتار مي كند...در غياب خود  

درنگ مي كند...فروتني ،رختي برازنده انسان است نه كلمات...







ازل_زهدان





بهار چون سفر پيدايشِ عهد عتيق است...با آن به سرآغازها باز مي 

گرديم...نه در مكان...در انديشه...در مكان شناسي انتزاعي استعاره...به 

نخستين روزهاي شدن باز مي گرديم...به تاريكاي ازل_زهدان...معمايي  

كه تازه شود رنجهاي پيشين را در رنج تازه ،شستشو مي دهد...زخمي 

بر توده غمبار ذهن مي نشاند...اما چه كسي مي تواند بگويد كه   

رنجهاي پيدايش زيبا نيستند و دروغي نگفته باشد؟






در ستايش بهار





بهار به سرچشمه ها پرتابم مي كند...به جايي كه مي كوشم فراموش 

كنم تا پارسا بمانم...خير هنگامي كه مي كوشد از شرمساري تولد 

،اصلي اخلاقي بسازد تحمل ناپذير مي شود...تنها اخلاقي را مي پسندم 

كه رو به آينده مي جهد...