...
او الجسد المستباح) اثر فاطمة الزهراء ازرويل
او الجسد المستباح) اثر فاطمة الزهراء ازرويل
"من" كو ؟ مرا خبر نيست.اگر مرا بيني ، سلام برسان!
مقالات شمس/شمس الدين محمد تبريزي.
ريشه هايم را به درون مي برم شايد خاكي از بردباري ام برويد...
همه چيز نشانه است حتي ما...آيا به اين دليل آنها را در نمي يابيم؟
به اين دليل كه خود نشانه ايم كه بايد دريافته شويم؟
سخني كه از كهولت زمين پيرتر است تنم را مي درد.هر سخني كه آتش
مي زند از كهنسالي جهان دورتر است...
اگر زمين در خواب شود هر سخني خاموشي است...
در خاموشي ام فرو مي روم و تنهايي ام را فرو مي دهم...سايه ها
ريشهام را مي جوند و تمام سنگيني ام درد مي كشد...جغدي از
كهنسالي ام مي رويد و در باغهاي زلال خدا تنها من ام كه به گل
آغشته ام...اي راههايي كه از درنگم مي گذريد پاهاي توانستم را با
خود نياورده ايد؟من از نبوت خود پير گشته ام و آيه هاي زنانه زبانم را به
آتش كشيده اند...آن درختي كه از زنانگي اش سيب مي رويد به نبوتم
آب مي دهد و از خشكي دهانم مي كاهد؟...من در قيامت خود ايستاده
ام شايد ساعتي كه نزديك مي شود از بردباري چيزي بداند...گاهي
آنچه به يادت مي آيد گذشته نيست آينده است...اين را چه كسي نبوت
كرد؟
و من در ميان بادها تنها بودم.در جنگل ترس ها تنها بودم.نه خدايي با
من سخن گفت نه اهريمني به كلماتم گمراهي آموخت...به كجا بگريزم
كه هر درختي ترسي است و هر پرنده هشداري؟به كجا بگريزم؟توراتم
آتش گرفته است و در من هيچ تسلايي نمي رويد...
كلمات!كلمات!اين كيان هاي كوچك خودشيفته گاهي چه بيرحمانه
شمشير مي كشند...گاهي دهاني نادانسته با كلمه/شمشيري ،
نگاهت را ميدرد...قلبت را كه فروتنانه احترام مي گذارد از پشيماني
خود سنگين مي كند...اما باكي نيست...من دوستدار كلماتم حتي اگر
در دست هاي انسان،به چابكي تيمور خون بريزند...اين بيرحمي كلمات
همان صفتي است كه حقيقت را آشكار مي كند...اگر كلمات فروتن
باشند حقيقت در برابرشان خودستايانه رفتار مي كند...در غياب خود
درنگ مي كند...فروتني ،رختي برازنده انسان است نه كلمات...
بهار چون سفر پيدايشِ عهد عتيق است...با آن به سرآغازها باز مي
گرديم...نه در مكان...در انديشه...در مكان شناسي انتزاعي استعاره...به
نخستين روزهاي شدن باز مي گرديم...به تاريكاي ازل_زهدان...معمايي
كه تازه شود رنجهاي پيشين را در رنج تازه ،شستشو مي دهد...زخمي
بر توده غمبار ذهن مي نشاند...اما چه كسي مي تواند بگويد كه
رنجهاي پيدايش زيبا نيستند و دروغي نگفته باشد؟
بهار به سرچشمه ها پرتابم مي كند...به جايي كه مي كوشم فراموش
كنم تا پارسا بمانم...خير هنگامي كه مي كوشد از شرمساري تولد
،اصلي اخلاقي بسازد تحمل ناپذير مي شود...تنها اخلاقي را مي پسندم
كه رو به آينده مي جهد...