ايوب اعماق 2
در خاموشي ام فرو مي روم و تنهايي ام را فرو مي دهم...سايه ها
ريشهام را مي جوند و تمام سنگيني ام درد مي كشد...جغدي از
كهنسالي ام مي رويد و در باغهاي زلال خدا تنها من ام كه به گل
آغشته ام...اي راههايي كه از درنگم مي گذريد پاهاي توانستم را با
خود نياورده ايد؟من از نبوت خود پير گشته ام و آيه هاي زنانه زبانم را به
آتش كشيده اند...آن درختي كه از زنانگي اش سيب مي رويد به نبوتم
آب مي دهد و از خشكي دهانم مي كاهد؟...من در قيامت خود ايستاده
ام شايد ساعتي كه نزديك مي شود از بردباري چيزي بداند...گاهي
آنچه به يادت مي آيد گذشته نيست آينده است...اين را چه كسي نبوت
كرد؟
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین ۱۳۹۱ ساعت 8:21 توسط انوبیس
|