چند پاره نوشت
پاره ی اول
حکمت آنکه نبشتن نمی دانست...
درازا سفرا که ماییم و کوتاها سفرا که ماییم.چندانک می رویم نه منزل
پدید است،نه پایان...
شیخ ابوالحسن خرقانی
پاره ی دوم
آنوبیس/سویه ی تاریک:
اگر شگفتی مان را خاک نمی کردیم ناچار بودیم ایمان داشته
باشیم و این از متعارفان بر نمی آید.ایمان،نه عقیده.عقیده به خاک
سپردنِ شگفتی است با تشریفات کامل.تشریفاتی که مرگ و مرده در
آن اهمیتی ثانوی دارند.تنها بهانه ای برای تشریفات.راهی بهینه برای
فراموش کردن و مگر فراموش کردن چیست جز پلی که دو داده_خاطره
ی مشروع را پیوند میزند و آنچه از زیر پل میگذرد همان است که نباید
دیده شود...همان که فراموشی برای ندیدنش اختراع شده است...سفید
چاله ی فراموشی بر مطرودها پل می زند.از روی مطرود_نامشروع
ها می جهد...راهی برای حذف راز ،مرگ ،رنج و ...و چه راهی...
هستند اما دیده نمیشوند.در تشریفات همه سر را بالا می گیرند.جز
کودکان و دیوانگان کسی به زیر پل نگاه نمی کند و قهرمان ایمان هر دو
را دارد.کودک_دیوانگی را...نه منزل پدید است نه پایان...کدام عاقلی پا
به چنین راهی میگذارد جز کودک_دیوانگان؟ایمان ماهیتی تراژیک دارد...و
سوژه ی ایمان هیچ ابژه ای ندارد...معنی عبارت<نه منزل پدید است نه
پایان>توصیفی واقع گرای نیست...بیان تجربه ی درونذات ایمان است
شاید...نه اینکه به منزلی نرسیده باشد...منزل از دور که بخندد او راهش
را کج میکند...به این سبب بی ابژه میماند...زبان را در می نوردد...پس
میزند...در تجربه ی ایمان کودک،دیوانه و قهرمان به هم میرسند...
شادکامی ی تراژیک شوریدگی...در ترکیبش میتوان نشانه هایی سایه
وار از قهرمان تنهای رمانتی سیسم یافت...در نامه هایی که پس از مرگ
مادر ترزا پیدا شدند به کشیش اعتراف نیوشش نوشته بود : تاریکی!تنها
تاریکی!قلبم سیاهچاله ای است اما ایمان دارم...تنها میتوان در برابر این
کلمات لرزید...حتی نمی توان تحسین شان کرد تنها می توان لرزید.
به سیاهچاله با چشمهای انسانِ زمین ،چون بنگریم تنها لکه ای سیاه
میبینیم...چاله ای در راه نابینایان...فقدانی در یکپارچگی روشن آسمان.
اما به نزدیکش که در شویم در می شکنیم...فرو برده می شویم...فرو
خورده می شویم...سیاهچاله نیروی بیکرانه ایست...
پاره ی سوم
گفته ای که از زیر پل بیرون جهید و فراموشی آن را ندید :
...پارادوکس رستگارم می کند...میدانم...
...پارادوکس نجاتم می دهد...به گمانم دیگر نمی دانم...
پاره ی چهارم
آنوبیس/سویه ی روشن :
باید دو گفته ی بالا را به زیر پل برگرداند...از دلسوزی فراموشی است
که نادان نگاهمان می دارد...
پاره ی مستقل
عباراتی که از یک جای دور آمدند همین جا را برگزیدند.گفتم معناشان
تناسبی با این پست ندارد.چرا منتظر پست بعدی نمی شوند؟گفتند
آنقدر عمر نمی کنیم که منتظر چیزی باشیم.یا باید در راه باشیم
یا بمیریم.انتظار شق سومی است که ما نداریم و افزون بر آن ،تناسب
نداشته باشد.مگر چه می شود ؟ما تناسب باخته اینجا می مانیم.زیر پای
این متن ها و واژه ها.تناسب دروازه ای است که بر همگان باز نمی
شود :
_...انسان جنگل را ترک گفته اما جنگل انسان را ترک نگفته
است...ذهن،سوگوارانه در خود می نگرد...
_...دیگر به خودم بر نمیگردم.مگر یک <من> چند بار بر آیینه ای می
کوبد که هیچکس بازش نمی کند؟...کداممان گفت؟من یا آنکه نگاهم
میکند؟
_...برای جوانه زدن/بهار شدن باید زمستانی خوابید/یک زمستان در خود
فرو شد...چنین می گوید درخت!