درهای تو در تو

فیلم Invitation to a Murder را نگاه می کردم. یک فیلم معمایی کارآگاهی به سبک آگاتا کریستی بود. تنها به جای کارآگاه پیری به نام خانم مارپل یک بانوی گل فروش جوان، معمای فیلم را حل می کرد. مثل داستان های عامه پسند آگاتا کریستی گره داستان با نبوغ ماشین وار کارآگاه یا قهرمان نیک سرشت فیلم حل می شد نه با گسترش طبیعی طرح. به هر حال، فیلم دو جمله زیبا داشت. در یکی از آنها یکی از شخصیت ها می گوید:

- برای فهمیدن حقیقت باید به درون باتلاق رفت.

و همان شخصیت در جای دیگری می گوید:

-دنیا؟ دنیا، جایی برای نا امید کردن آدمها است.

به جر این دو جمله، تنها لذت فیلم معماری گوتیک آن بود. کاخی بزرگ با راهروهای تو در تو، درهای پنهان و کفپوش های جلا خورده چوبین. در این خانه ها همیشه رازی نهفته است. دست کم آدم دوست دارد اینطور فکر کند! و البته نه لزوما رازی بد!

آتش امید

به جز آینه ها که حقیقتا در هستند (اگر آدم به درستی بداند کدامیک از دو نفری که به هم نگاه می کنند، خودش است به راحتی در را باز می کند!)، بقیه درها به جایی باز نمی شوند. درست مثل افسانه یهودی سرگردان، انسان هم برای همیشه در مغز خود سرگردان است. جعبه تاریک تنگی که در آن، جسمِ نمناک وجود، همان چیزِ نیم زندۀ مغشوشِ فروغ، خودش را با خرده آتشِ امید گرم می کند. اما یک انسان مگر چقدر هیزم دارد؟

دروازه

هیچکس شهامت گذشتن از آن دروازه را ندارد. حتی دکارت هم در آخرین لحظه پاپس کشید و به آخرین خرافه چسبید: خرافه من: همان که شک می کند پس هست! جوانگ دزو هم ترس خود را در نهانْ چیستِ (معما) جوانگ دزو و پروانه پنهان کرد:

روزگاری من جوانگ دزو به خواب دیدم که پروانه ام

بال افشان و بی قرار. شادمان به گشت بال می زدم.

پریدم از خواب

پروانه پرید یا من خواب دیدم

جوانگ دزو پرید یا پروانه خواب دید؟

من فکر می کنم که آن سوی دیوار، راز است! راز با نهانْ چیست (معما) فرق می کند. نهانْ چیست خویشاوند آگاهی است. یک آگاهی محجب است که در نهایت، چون خویشاوند درجه یک آگاهی است، خودش را به تمامی به آگاهی نشان می دهد! اما راز، یک سامانۀ آگاهش بیگانه است. راز، آگاهی ما را می درد. من در راز، خاموش می شود. برای همین است که صرف نزدیکی به دروازه، من را به دیوانگی می کشاند. دیوانگی خردسازۀ دیگری است که هنوز به تنپوش انسانی اش وفادار است. آیا از روی عادت است یا دامی است که با دو پا راه می رود؟ چه کسی می داند. اما راز چیست؟ هرگز نخواهیم دانست. چون برای دانستن آن باید به تمامی از من بودن خود دست بکشیم. به همین دلیل است که آن گزاره به ظاهر بدیهی را گفتم: آن سوی دیوار راز است! به این معنا که برای همبازی در معنای آن، باید دیگری شویم. یعنی هرگز آن را با آگاهی کنونی در نخواهیم یافت. اما ما با همین آگاهی، من کنونی خودیم. پس وقتی با راز انباز شویم، آن را با آگاهی راز می فهمیم نه با آگاهی خود. به همین دلیل است که راز همیشه راز می ماند و ما هرگز آن را در نخواهیم یافت. عبور از دروازه به من کمکی نمی کند. بلکه آن را می رباید.

گفتگو

در مترو

اولی به کتابش نگاه مایوسی انداخت و گفت چرا در گذشته همه جا پر از اژدها بود ولی الان هیچ خبری نیست!

دومی: الان هم همه جا پر از اژدهاست منتها اسمشون عوض شده. امروزه بهشون می گن انسان!

از شمار چشم

هر که نامخت از گذشت روزگار

نیز نآموزد زهیچ آموزگار

شگفت نیست که همه آینده بینان بزرگ، کور بودند؟ رودکی، ابو العلاء، تیرزیاس، هومر و ...! کوری به چشم نیست، به خرد است. رودکی در سوگ شهید بلخی سروده بود که از شمار چشم یک تن کم و از شمار خرد هزاران بیش. این روشندلان بزرگ که در زمان زیستن، در مقایسه با دیگر بینایان، یک تن کم بودند، در حقیقت و در مقایسه با تودۀ بینایان بی خرد، هزاران بیش، بودند و همچنان هستند.

هذیان های یک دیوانۀ دیوار به دیوار

در تیمارستان همه به یک اندازه عاقلند.

خردمندی، مانند دموکراسی است: پیشنهادی که بیشترین رأی را آورده، حقیقت می شود.

حقیقت، مهربان نیست: رأی ممتنع از پرخاشِ حقیقت می ترسد.

این لکه های نجات بخش

با پیر شدن، لکه های سیاهِ سیالی میدانِ دیدن را مین گذاری می کنند. لکه هایی که همچون دروازه های شینتویی یا توری ها، دیدن را از حرم مقدسِ چیزها جدا می کنند. این لکه ها تکانه هایی هستی شناختنی اند: به تیری می مانند که دستِ کارآزمودۀ صیادی به قلب باورهای سخت شده ام شلیک می کند. با تولد این لکه ها، با صراحتِ دردناکی در می یابم که آنچه می بینم، چیزها نیستند؛ بلکه تصویری است که در جایی از مغزم، در اتاقکی که یاخته های همیارِ دیدن، سختکوشانه کار می کنند، ساخته می شود. آن یاخته ها هنرمندند اما من هرگز دانشی درباره سبک شناسی کارشان، نخواهم داشت. به دو دلیل: یکی اینکه یاخته های نقاش دیگری نمی شناسم که تابلوهای یاخته هایم را با آنها مقایسه کنم. دست کم تا زمانی که بیگانگانی از آنسوی فضا، مهمانم نشده اند. دلیل دیگر این است که دانش تصویری من از جهان چیزی جز همین تابلوها نیست. تکان دهنده است! ای لکه ها! ای موهبت های هستی شناسانۀ پیر شدن، به شما درود می فرستم. شما به من حکمتِ کوچک بودن و کوچک ماندن را یاد می دهید که به حقیقت، پادزهرِ خودپسندی بیمارگونۀ انسان بودن است! شما هر جا که باشید، فروتنی هم آنجا است! خورشید هم لکه های خود را دارد و هر روز فروتنانه بر تنِ رخوت زدۀ چیزها می تابد و هرگز مغرور نمی شود. حقیقت این است که من در اقیانوسی از راز شناورم و در هنگام پیری، وقتی که همه اندام ها، ذره ذره تباه می شوند، آب های حقیقت از لابلای این لکه ها، به درون هستی مندرسم رخنه می کنند و آهسته آهسته مرا در رازی که مرگ می نامم، فرو می برند. پیری، یک آستانه است: آستانۀ معبدی که در آن، آن راز نهایی مرا در هیبت خود فرو می پوشاند.

دوباره خوانی من های از یاد رفته

آدم با بررسی نوشته های وبلاگش، یک خط سیر را کشف می کند: خط سیر پیر شدن! در سرآغازها همۀ نوشته ها طولانی و هیجان زده اند. با گذشت روزگار از طول نوشته ها کم می شود و آتش مجمرشان هم با همان شتابِ بی شتاب، رو به خاموشی می رود. البته این طبیعت حیات است. ظاهرا در فرهنگ انسانی به این روند، عاقل شدن می گویند! نوشته ها آب می روند! اما برخلاف لباس های آب رفته که دیگر تن صاحب شان نمی روند؛ نوشته های کوتاه شدۀ دوران پیرسالی، با همۀ کوته وارگی شان، تجربه های هیجان باختۀ عاقل شده را به تمامی می پوشانند! دوباره خوانی نوشته های قدیمی تر یک حکمتِ دیگر را هم به انسان می فهماند: انسان خودستاست! اول اینکه از خواندن دوبارۀ نوشته ها، عرق سردی بر تن خودپسندی اش می نشیند: از فرط خجالت! دوم اینکه با همه خجالت زدگی، در می یابد که انگار کس دیگری همه آنها را نوشته است. نوشته ها به شکل غریبی با تجربۀ زیسته ای که در اینجا و اکنون، به تصور من بودن، شکل داده، بیگانه اند! گویی که انسان نه یک من، که خاندانی از من های جانشین شده است: سلسله ای از پادشاهانی که رعیتی جز خود نداشته اند. در سرزمینِ تاریکِ درون که سایه های جنبانِ من های مرده (آن پادشاهان بی رعیتِ در گذشته)، در آن همچون شن های روانِ ربع الخالی هر تلاشی را می پوشانند: سرزمینِ بی جنبشِ پرجنبشِ درون! وقتی به عقب، به راه رفته، به عمر سپری شده می نگری؛ گویی همۀ راه را دویده ای، ولی وقتی چشمانت را می بندی و به این منِ تنها (این پادشاه شن ها و شبح ها) خیره می شوی (منی که ظاهرا با تو هم یکی است و هم یکی نیست)، گویی که همیشه همان جا بوده ای! (شبحی میان شبح ها! ریگی در اقیانوسِ خاموشِ شنزار!)، گویی که حتی یک قدم هم برنداشته ای: مثل شن های ربع الخالی! مثل شبحِ آن من های مرده! می روند بی آنکه بروند!

حقیقت این است که تنها حکمتی که شن ها را به عقب می راند، حکمتِ ایمان است.