دروازه
هیچکس شهامت گذشتن از آن دروازه را ندارد. حتی دکارت هم در آخرین لحظه پاپس کشید و به آخرین خرافه چسبید: خرافه من: همان که شک می کند پس هست! جوانگ دزو هم ترس خود را در نهانْ چیستِ (معما) جوانگ دزو و پروانه پنهان کرد:
روزگاری من جوانگ دزو به خواب دیدم که پروانه ام
بال افشان و بی قرار. شادمان به گشت بال می زدم.
پریدم از خواب
پروانه پرید یا من خواب دیدم
جوانگ دزو پرید یا پروانه خواب دید؟
من فکر می کنم که آن سوی دیوار، راز است! راز با نهانْ چیست (معما) فرق می کند. نهانْ چیست خویشاوند آگاهی است. یک آگاهی محجب است که در نهایت، چون خویشاوند درجه یک آگاهی است، خودش را به تمامی به آگاهی نشان می دهد! اما راز، یک سامانۀ آگاهش بیگانه است. راز، آگاهی ما را می درد. من در راز، خاموش می شود. برای همین است که صرف نزدیکی به دروازه، من را به دیوانگی می کشاند. دیوانگی خردسازۀ دیگری است که هنوز به تنپوش انسانی اش وفادار است. آیا از روی عادت است یا دامی است که با دو پا راه می رود؟ چه کسی می داند. اما راز چیست؟ هرگز نخواهیم دانست. چون برای دانستن آن باید به تمامی از من بودن خود دست بکشیم. به همین دلیل است که آن گزاره به ظاهر بدیهی را گفتم: آن سوی دیوار راز است! به این معنا که برای همبازی در معنای آن، باید دیگری شویم. یعنی هرگز آن را با آگاهی کنونی در نخواهیم یافت. اما ما با همین آگاهی، من کنونی خودیم. پس وقتی با راز انباز شویم، آن را با آگاهی راز می فهمیم نه با آگاهی خود. به همین دلیل است که راز همیشه راز می ماند و ما هرگز آن را در نخواهیم یافت. عبور از دروازه به من کمکی نمی کند. بلکه آن را می رباید.