...

 

 

 

 

وقتی خودم را به جا می آورم از هستی ام جا می خورم...

 

 

 

 

 

...

 

 

 

خاموشی، صدای فرزانگی است...

 

 

 

 

 

...

 

 

 

دستیابی به آرامشی که صدای ممتد ذهن را به بودای تجسد یافته شخصی

تبدیل کند_بودایی با لب های به هم فشرده و گوش های شکافته کشیده؛

یعنی پوشاندن رخت خاموشی به تن صداهایی که از حنجره ذهن بیرون

می آیند و گوش دادن به صدای بی صوت دیگری بزرگ_کار یک نفر نیست...

آدم باید چند نفر باشد تا در نهایت به یک نفر با لب های به هم فشرده و

گوش های شکافته کشیده شده دگرگون شود...یکی شدن کار یک عمر

است...و شاید هم در نهایت نشود...ولی به زحمتش می ارزد...

شاید هم نه، نیرزد...