پارادوكس ها ،عبارت هاي معنا باخته نيستند.نا_سامانه هايي كه وضعيت
هاي سامان يافته ي زبان را پريشان ميكنند.يا كلاژِ كابوس گونه اي از
درنده خو ترين مونادهاي ذهن_منطق كه ارگانيسم هاي مطيعِ
ذهن_منطق را تهديد ميكند.
ما بدون ارجاع به تمثيل غارِ افلاطون ،نخواهيم توانست از دانشِ سايه ها
آزاد شويم.مقدمه ي بيداري ،تعمق در افلاطون با تخيلِ بورخس است.
پارادوكس ،تبعيدگاهِ تجربه/معناهاست.تجربه/معناهايي كه جامعه،زبان، و
منطق _سه حوزه ي اقتدار و سه مرجعِ معنا بخشِ داده ها_ناهمگون با
نظمِ يكپارچه ي چيز ها/ارزشها تشخيص مي دهند و طرد ميكنند.
همزيستي دو ضد ،براي ذهنِ راست كيش ،تنها يك محال
نيست.كفري نابخشودني است.ارتدادي گوهرين است.براي او منطقِ
متعارف ها تنها روايت درست و حقيقي هستي شناسي انسان
است.هر تمردي به عنوان نا_سازه سركوب ميشود.حتي اگر از سوي يك
شيئي بي جان طبيعي باشد يعني يك پديده ي طبيعي يا يك وضعيت
استثنا كه صدق كلي قاعده را تهديد ميكند.
در تجربه هاي عميق روح يا در نوشتار/آفريده هاي انسان_ماجراجويانِ
روح ،وضعيت هايي پديدار ميشوند كه تنها پارادوكس ،توانايي روايت شان
را دارد.دشوار است كه نوشته/شعر هاي بيدل دهلوي را فرضاً،نوعي
خودآزمايي زيبا شناسانه تلقي كنيم و نه تجربه ي پيچيده اي كه با ارجاع
به سرچشمه ي خود ،سامانه ي معناي زبان را سرگشته ميكند : يك
تجربه ي نادر كه زبان در متعارف ترين كاركرد خود ،آن را نمي فهمد.
عالي ترين فرآورده ي زبان ،يعني استعاره در كنه خود ،در گوهر پنهان
خود ،با پارادوكس همذات ميشود .خود را در آيينه ي پارادوكس تماشا
ميكند.
روحي كه در پارادوكس تعميد نيافته باشد تابناكي مشكوكي دارد.
در مرد ايمان كيركه گور،پارادوكس يك آزمون ذهني صرف نيست ،يك
تجربه ي ويران كننده/برسازنده يا يك تجربه ي ويشنو/شيوايي تكه تكه
كننده است.پارادوكس ،ايمان را پروار ميكند.
چگونه مي توان بزرگ بود اما چارچوب را جدي گرفت؟
يك ترديد درگوشي : دلواپسي هايي در سپيده دم
راستي چرا نبايد استثنا ،همان احترام قاعده را داشته باشد؟چرا يك نظام
نامتعارف ها كه تنها يك عضو داشته باشد پديد نمي آيد؟چرا اعتبار يك
فرد با اعتبار مجموعه ي مقتدر و همگون افراد برابر نيست؟اگر حقيقت
نزد همان يك فرد باشد چه ؟شايد دموكراسي در جهان عينيت هاي
سياسي ،يك بد ضروري باشد _بد از اين جهت كه همواره ديكتاتوري
اكثريت است_اما در جهان روح ،ترديد هاي يك فرد از ايمانِ گونه يا به قول
فروغ فرخزاد گله ،برتر است.چگونه ميتوان بدون اعتقاد به آريستوكراسي
روح ،نبوغ تولستوي يا داستايفسكي را تحسين كرد؟