هذيانهاي مردي كه با چشمان باز مي خوابد






وقتي ايهام،طبيعي ترين شكل هستي باشد.هر دانشي ،گزينش

است.براي دانستن يك داده ،پيش از دانش ،بايد داوري 

كرد.پيش از دانش بايد دانست كدام حق زيستن دارد و كدام 

ندارد.در آشويتس كيهان شناختي ما ،يقين ،يك اميد نيست ،يك 

جنايت است.گويي يك افسر اس اس كيهاني ،ما را در برابر دو فرزند/داده/

ماده ي خام دانش/حقيقت فرآوري نشده/پيشيني قرار داده است و ما  

بايد از ميان آن دو ،يكي را به سوي كوره ها بفرستيم و آن 

ديگري را به سوي دگرسان شدن.به سوي مبدل شدن/زنده ماندن.هر

دو فرزند نبايد همزمان زنده بمانند.در اين هولوكاست كيهاني ،داوري 

كردن ،كيفر بيرحمانه ي ماست.همه ي يقين ها بوي خون مي دهند...







پرخاشي با دهان بسته






چرا اينگونه هستيم كه هستيم؟چرا به گونه اي هستيم كه نيازمند 

باشيم؟نياز به خوراك.نياز به سرپناه.نياز به محبت.به عشق؟چرا دستهاي 

روحمان هميشه دراز است؟چرا ساخته شده ايم كه تحقير شويم؟و چرا 

چنان تحقير شدن را مي پسنديم كه تحقير تازه اي افزوده ايم؟و همه 

ي نيازهاي طبيعي ديگر را به اين تحقير/نياز ساختگي وابسته ايم؟نياز به 

پول!!عشقي كه با پول حمايت نشود تا كجا مي پايد؟مگر در بيانيه ي 

حقوق بشر _آنجا كه ميگويد همه ي انسانها حق حيات دارند_با جوهر 

نامرئي ننوشته اند به شرط پول داشتن؟



اختراع پول سرآغاز انحطاط اخلاقي انسان بود.بايد چيزي همسنگ پول و 

به اقتدار نهادها و وسوسه هايش بيابيم تا بر حذفش توانا شويم .اگر در 

بمانيم فرشته ي درون براي هميشه مي ميرد و تنها جانور مي ماند...






دوزخ





از خواب پريدم و دستانم را نشناختم.دو جسم بي نام.دو اغتشاش در 

منطق مشترك دانستن.دو حفره در دانايي روزمره ي چيزها.مدتي  

گذشت تا دستهام را به جا آوردم.از ترس گم شدن،تا سپيده بيدار 

ماندم.آيا انتهاي كابوسي را در بيداري ديده ام؟غياب زبان چه 

وحشت آورست!



دوزخ جايي است كه چيزها ،بي نام ،به ما مي نگرند.



زبان مهتري است كه اشياي چموش را رام ميكند.





مويه هاي روحي كه خواب ندارد






چرا به صورت خود آفريدي_ام خداي من؟آن سان كه 

بودي.آن سان كه هستي.آن سان كه خواهي بود؟تنهاي تنهاي تنهاي 

تنها...










خوشبختي روحي كه جيب هاي تهي دارد






تنها عدالت كيهان ،مرگ است.در همه چيز بيرحمانه نابرابريم جز در 

مردن.شوخي هولناكي است كه مرگ به عدالت رفتار كند نه زندگي.









نوستالژي



دوستم زهرا گلباز شعري برايم ارسال كرد كه به اندازه ي اندوهي 

نوستالژيك قوي بود و غمناكي توضيح ناپذيري در من پديد آورد...                                                      




شعری  از " کارول آن دافی "شاعر انگلیسی و نخستین زنی که به مقام 

ملک الشعرایی انگلیس رسیده است وبه زودی توسط خانم سعیده 

حسن زاده_ مصطفوی در کتاب مجموعه اشعار عاشقانه ي در دست 

انتشار نشر نگاه به چاپ خواهد رسید.






می خواهمت و نیستی


پرسه زنان در این باغ


هوا را تازه می کنم با دم زدن در رنگ های یادت


رها از خاطره ی واژگانت.


حتی نامت ، شبحی ست پریده رنگ


که نفسی با من نمی پاید


اگر چه با هر نفس آن را تازه می کنم.


امشب تو را در رؤیاهایم باز می آفرینم


زنده تر از کلماتی که در دهانت می کارم


و پیش تر از تو شنیده بودم


هر کجا باشی اکنون


تو را درون ِ خود احساس می کنم.


نگاهت خیره به من ،


سدی می کشد در برابر ِ نور ِ سرد ِ شامگاه


در لحظه ی نفوذ به ژرفای خاک.


تو را فرسنگ ها دورتر ، تنگ تر در آغوش می فشارم ،


جان می بخشم به عشق،


تا چیره شدن شدن ِ آواز ِ بوف ها


و بدل کردن ِ همه ی آرزوها و یقین هاي سرشارم به خاطرات.


ستارگان ِ آسمان از ما تصوير مي سازند


اما نه برای نشان دادن به کسی


" کارول آن دافی "



توضيح : در انتهاي شعر يك تغيير كوچك داده ام.

         عنوان شعر هم از من است.





فضا





بي شك نميتوانست ارشميدس وار حمام خانه تا خيابان را بدود و به 

 فرياد بگويد: يافتم!چون دويدن او بستگي تامي به عينيت ايده ي 

نا_عيني اش داشت.برق چشمان مهندس/معمار كيهان چگونه بود  

وقتي ايده ي درخشان فضا نخستين بار به ذهنش رسيد؟چه نبوغي! 

پيش از فضا،هيچ نبود و همه چيز بود.شايد ديباچه ي اسرار آميز 

قصه هاي عاميانه،حكمت كهنسال انسان طبيعي،به اين پيدايش ناپيداي 

نخستين اشاره ميكند وقتي مي گويد :يكي بود يكي نبود؟آيا از جهان 

پيشافضايي سخن ميگويد؟همه چيز به هم تنيده بود.همتنيده بود و بي  

فاصله.همه چيز،يك چيز بود.اما يك همپيوندي اجباري.نوعي همبودي 

ناگزير.هر چيز نميدانست ،ديگري است يا خودي است كه در ديگري 

است.يا خوديست كه با ديگريست.جنبش نبود.حتي سكون هم نبود. 

وقتي سكون از جنبيدن آگاه نباشد چگونه از هويت ديگرگونه ي

خود، آگاه باشد؟در غياب فضا همه چيز ناآگاهي بود يا به حقيقت 

همه_آگاهي بود.هيچ چيز از حدود نهايي خود، آگاه نبود.آگاهي در 

نا_آگاهي از خويش محو بود.فرديتي در كار نبود.و فرد نام عمومي همه 

بود.فرد فرزند فضاست.فرزند تمايزي در فضاست.فرديت 

فرزند فضاست.فرزند فاصله هاي خودآگاه شده.بله!درخشان ترين ايده ي 

آفرينش بي شك فضاست.حتي درخشان تر از پيدايش انسان.بدون فضا 

فاصله نيست.اما فاصله فضا نيست.در فضاست.فضا زهدان است؟

يا زهدان نوعي فضاست؟يا زهدان در فضاست؟شگفت آورست!مهندس  

كيهان چگونه به اين درخشان ترين فرآورده ي نبوغ ناب رسيد؟







تلخ انديشي يك روح دور انداختني





طبيعت هيچ چيزي را دور نمي اندازد.همه ي اندام هايم مفيدند.براي 

كاري معين ساخته شده اند.حتي آن بخشهايي كه در زيباشناسي

قومي ،زيبا تلقي ميشود.يا در زيباشناسي جنسي ،برانگيزنده اند،هدف 

روشن و ساده اي دارند كه طبيعت از آن آگاه است.طبيعت زيبايي را براي 

زيبايي نمي سازد.براي تداوم نسل مي سازد.براي تداوم چرخه.براي 

طبيعت همه ي اجزايم مفيدند جز روحم .و براي همين است كه،

همه ي اجزايم را ،پس از مردن پس ميگيرد ولي روحم را دور

 مي اندازد...






صدا






ترسناك ترين آگاهي،آگاهي از تنها بودن است.وقتي همه اشيا چنان 

خاموش اند كه گوشها ،كر ميشود.مثل خاموشي سنگين كوهستاني 

برفي.مثل تجربه ي من از خاموشي كوهي در گرگان.صدا چنان غايب بود 

كه سكوت را مي شنيدم.و حتي ميترسيدم به روشني هميشه

 بينديشم چون صداي ذهنم چنان بلند بود كه گوش هايم به وزوز مي 

افتاد.و نمي دانستم كه موجوديتي مادي ام يا خيالي گريز پا در ذهن 

كوه/جنگلي خاموش.خاموشي يكپارچه سفيد آنجا گوش را ميزد.تنها راه 

مرئي ماندن،صدا بود.بلند بلند گفتن.تبديل تنهايي تك نفره به تنهايي دو 

نفره.تبديل صدا به يك همراه.به خويشاوندي صوتي.كسي كه از 

صوت هاي زنده درست شده باشد.زن/مردي از صدا.و اينگونه 

شجاعت زيستن دوباره بر مي گردد.اطمينان مادي بودن.يقين تجربي 

تن داشتن.



به موجودي كيهاني و آفرينشگر مي انديشم.تنهاي تنها.همچون آنوبيس 

در كوهستاني خاموش.هيچ كسي يا هيچ چيزي جز او نيست.حتي زمان 

هم در كنار او نيست.زمان تسلاي بزرگيست.با تقسيم آن،ميتوان گذشته 

داشت.اكنون داشت و آينده داشت.يعني ميتوان منتظر ماند.فقط 

منتظر.منتظر گودو.و اين كار ،دشواري تنهايي را تخفيف ميدهد.اما آن  

موجود كيهاني ،در غياب همه ي اينها،تنها بود.وقتي چيزي جز او 

نباشد چگونه بداند كه هست؟در فراموشي خود غرق مي شود.آلزايمري 

كيهان شناختي او را از ياد خود مي برد.براي گريز از اين هول 

صامت،بهترين راه صدا نبود؟مثل صداي آنوبيس در كوهستاني خاموش؟

سنت هاي بزرگ ديني ميگويند آفرينش با صدا آغاز شد.و هنگامي كه به 

تجربه ام فكر ميكنم ،ميبينم چاره ي ديگري جز اين نبود.






در ستايش پارادوكس





به حروف سفيد رنگ كيبورد سياهم مدتي خيره ماندم.حروفي كه تك تك 

معنا ندارند.و در همجواري و همسايگي پيش بيني نشده_يا شايد شده؟

چه كسي ميگويد اراده ي پيشيني و نامشروطي در كار است؟_ناگهان 

معنا دار ميشوند.استحاله ي تيامتِ بي معنايي به مردوخِ معنا.همه ي 

معنا هاي من از اين تكه پاره هاي بي معنا ،از اين آجر هاي جامد،ساخته 

ميشوند.من از زهدان بي معنايي ،بيرون مي آيم.همه ي دانش من 

،نا_دانش است.هيچي سنگين.من هيچ نمي نويسم.من، هيچ 

 مي نويسم.



آيا اين آجرهاي جامد،اراده ام را مي خواهند/مي دزدند تا شدن را تجربه 

كنند؟



هر پاسخي ،بي معناست.چون از تكه هاي بي معنا،از جامدهاي خاموش 

درست شده است.



حقيقت در زبان مي ميرد.



حقيقت بايد در نا_مكان/نا_زبان باشد.بيرون از ماياي زبان.



درباره ي نا_زبان بايد با زبان سخن گفت.چه پارادوكسي!




سرخوردگي هاي شري كه از بدي مي ترسد





وقتي پس از سال ها مي فهمي آنكه با تو ميخنديد در خفا به تو  

مي خنديد به يقين در مي يابي انسان طرح ناتماميست...



شر عريان ترين شكل انسان بودن است.



شر طرح ناتمامي هاست.هيچ شري تمام نمي شود...



شري كه به نهايت هاي خود ميرسد،مي ميرد.شر هميشه از خودش 

،جا مي ماند كه زنده بماند...



شر راديكال و خير راديكال در يك چيز با همند:هيچيك در انسان نيستند...



انسان هميشه از خودش كمتر است...





من و ضرورتهايم





تنهاييم چنان بزرگ نيست كه ديگري در آن بگنجد پس زبان، شري 

ضروريست...





خويشاوند





آيا وقتي زبان هست، دروغ هست؟








روايت خواب زني كه با چشمهاي آنوبيس رويا مي ديد







نا_مكان اول


دو جا هستم.اينجا.در كاغذ/صفحه/هيچٍِ وبلاگم و جايي ديگر.جاي 

نزديك/دوري كه نيلوفري در آن مي گويد: مي لغزم.از تختِ من/ما،به زير 

مي لغزم.و تني روي تختِ ما_من و آن نيلوفر ديگر_ جا مي ماند. شبيه 

نيلوفري كه در آينه دراز مي كشد...خواب است.نميدانم بيداري اين است 

 يا بيداريي ام را خواب مي بينم.اين را همان نيلوفر مي گويد.همان كه 

 زير تخت،پي تكه ي شكسته ي آينه اي است كه مردي،در يك روز 

دور،نگاهش را در آن جا گذاشته و رفته بود.زن لب هايش را مي جود.و 

من كه آنوبيسم از هر دو جا بر ميگردم و به آينه سلام مي كنم.





نا_مكان دوم


هميشه پيش از به خواب رفتن، آينه را خاموش مي كنم تا نيلوفري كه در 

آن است بيدار شود.





نا_مكان سوم


آن نيلوفرِ ديگر ،آن ديگري، مي داند ،خودم را با خودم به هيچ جا نمي 

برم؟





نا_مكان چهارم


مي گويد_نيلوفري كه در آينه دراز مي كشد_مي پرسد :وقتي به خودت 

نگاه نمي كني شبيه تنهايي كه مي شوي؟





نا_مكان پنجم


گفت : از نور مي ترسم وقتي هست بيداري محال مي شود...





نا_مكان ششم


در آينه نگاه مي كنم .از ديدن تنهايي ام جا مي خورم...





نا_مكان هفتم


مي گويم _به نيلوفري كه پاي تخت لغزيده است و ملافه ي سفيدي بر 

تنهايي گربه ها مي كشد_مي پرسم :چرا هر گاه بگويم نيلوفر !دو بار 

مي گويي هيس؟!و زن/گربه اي كه نا_مكان را بو مي كشيد و به تنهايي

ام كه هر آينه ،در آينه بزرگ مي شد خيره مانده بود به زمزمه گفت :هر  

نيلوفري از بيداري آن ديگري،آن نيلوفر ديگر، مي ترسد...




نا_مكان هشتم


مي پرسم :در درشتي چشم هات ،همواره دو حوا مي گريند و يك 

سيب ،تنهاييش را ميجود.چرا؟





نا_مكان نهم


و من شاه بودم و منجمان و تعبير كنندگان پير ،سرافكنده آه مي كشيدند 

و من كه شاه بودم از خشم مي لرزيدم : هيچ دانشي، نمي داند تعبير 

خوابم چيست؟

مردِ كنار تخت شاهي ام، به نجوا ،با صداي فروخورده_اش گفت 

:يك تن مي داند و آن تن به زندان است.

او را بياوريد!پرخاش گونه گفتم:بياوريد!آمد.در جواني خود پير بود و به

نبوت كسي شبيه بود كه سايه اي به دنبال نمي كشيد.

گفتم :در خواب من چهار زن از آينه مي رويند.دو حوا و دو نيلوفر.كه هيچ 

كدام شبيه ديگري نيست و هر چهار تن به سيبي شبيهند كه لبانش را

بي وقفه مي جود و تنها حنجره اي كه مي گريد حنجره ي من است.

با صدايي كه هر لحظه شبيه دلهره ام مي شد و با دهاني كه هيچ نمي 

گفت به آهستگي گامهاي حلزوني گفت: وقتي بيدار شوي تعبير 

ميشوي...




دهم


ديگر، در نبوت كسي، خواب نبودم...





نان روزانه





تا هنگامي كه عادت نكنيم نانمان را با همسايه قسمت كنيم دموكراسي 

تنها شكل ديگري از ديكتاتوري خواهد ماند...






راه

                                                                          به نيلوفر 

                                                                         و رنجهايش


تاملات يك نا_مسيحي مضطرب



مسيح ميگويد : از راهي برو كه روندگانش كم باشند...




و من كه آنوبيسم از اين گفته لرزيده ام.آيا مسيحي خوب كسي است 

كه مسيحي نباشد؟يك مسيحي نا_مسيحي؟مسيح روزي به تنهايي پا 

به راهي گذاشت كه تنها رونده اش خودش بود.اينك ميلياردها انسان در 

راهي گام ميزنند كه مسيحيت نام دارد.يعني راه پر رونده اي كه روزي 

مسيح تنها رونده اش بود.پس اگر مسيحي بخواهد در ايمان مسيح از نو 

زاده شود بايد ايمان/راه ويژه ي خود را بسازد يعني از راه پر رونده ي  

مسيحيت برگردد و در راه كم رونده اي پا گذارد كه تنها رونده اش خودش 

باشد يا به عبارتي ديگر در راه كم رونده با مسيح هم رونده شود...



اما آنكه در راه كم رونده گام ميزند يا به ايمانش شك دارد يا به شكش 

ايمان.او همواره خود را در دلهره مي شويد.



يك شك دلهره آور : چرا مسيح گفت راه كم رونده؟يعني اين راه ،راه 

است حتي اگر روندگانش كم باشند.پس راه من نيست و راهيست كه 

پيش از من ،روندگاني كم شمار آن را كوبيده اند.پس در حقيقت و به  

حقيقت ،تفاوتي با راه پر رونده ندارد.زيرا در هر دو من دنباله رونده ام.من 

پيرو رهروي ميشوم كه پيش از من راه را رفته است/ساخته است/در آن 

پا گذاشته است...




كسي ايمان دارد كه در نا_راه،در پي راه باشد و ايمانش را ،در نا_راه 

بيازمايد.همه جا راهش باشد و هيچ جا راهش نباشد.




آنكه در راه نباشد ،در راه است...






سخن






در همه چيز امكان ترس آوري نهفته است.اين امكان كه ناگهان از خود 

بودنشان دست بكشند و چيز ديگري شوند.گويي چيزها نقاب حقيقتي 

هولناكند.بزرگتر از طاقت ما.حقيقت مي داند كه ما ذهني زبون 

داريم.كوچكتر از بيكرانگي سيالش.پس از پشت نقاب هايش_مجموعه ي 

اشياء متناهي_به ما مينگرد.شايد اشياء نقاب/كلمات آن باشند.مگر در 

متن هاي مقدس ديني، بوده ها سخنان خداوند نيستند؟آيا حقيقت در 

جهان متناهي ما سخن مي گويد و اشياء كلمات آن هستند؟آيا من كلمه 

اي از كلمات حقيقتم؟پس چرا يقين از من ميگريزد؟چرا پر از هراس و 

نادانيم؟و هر آن منتظرم چيزها از چيز بودن خود دست بكشند و شكل

ديگري شوند؟شكلي كه شايد دلسوزانه به من نگاه نكند؟





مرگ ديگري





ديگري ،مرگ را تحمل پذير ميكند.يا نه! بهتر است گفته شود كه ديگري 

،غياب مرگ من است.مرگ همواره براي من ،مرگ ديگريست.هر گاه به 

مرگ مي انديشم به تجربه مرگ ديگري انديشيده ام.ديگري پيش فرض 

تحمل زندگيست.بز عزازيلي كه همه ترسها،فقدانها و مرگها را بر او فرا 

مي فكنم.ديگري ،من طرد شده است.من بيگانه شده.مرگ او هم مرگي 

بيگانه شده است.آن را در آيين هاي سوگواري مسخ ميكنم.تا حد يك 

تاسف تقليلش ميدهم.و در خاطره ،دو باره زنده اش ميكنم.مرگ را پس 

مي رانم.و اين به من حس ناميرايي مي دهد.مرگ براي من همواره يك

تجربه ي غير شخصي است... 






بازيگوشي هاي يك ذهن خسته






يك حقيقت علمي : لكه هاي سياه خورشيد از آن رو لكه هاي سياه 

خورشيدند كه پر نور تر از نواحي همجوار خود اند.



يك تخيل غير علمي : آيا سايه ها،سايه هاي گريز پاي ما ،نور هاي ما 

،تابناكي ما و تابناكي چيز هاي جهان ما نيستند كه از تابناكي محيط ما 

تابناك ترند ؟آيا آنچه سياه است در واقع نور شديدي نيست كه چشمهاي 

ما را خيره كرده است؟آيا چشمهاي ما وقتي نور شديدي 

خيره شان كرده باشد در همه چيز لكه هاي سياه نمي بينند؟





بيوگرافي يك ذات شناور






او،ذات شناوريست كه از حدود نهايي خودش بي خبر است.هنگامي كه 

به خود مي انديشد نمي داند به خود مي انديشد يا به ديگري.هر آيينه 

ممكن است ديگري شود.همواره بر لبه ي چند پارگي يك جهان 

شيزوفرنيك مي لغزد.همواره از دسيسه هاي زبان مي ترسد.از  

همدستي كلمه و شيئي به لرزه مي افتد.هيچگاه خودش را بدون نقاب 

تماشا نميكند.خودش؟وقتي مي گويد خودش ،بيشتر به تصويري كه آينه 

بالا مي آورد، فكر ميكند.از دستهايش بيم دارد.ميداند پر از وسوسه ي 

كشتن اند.مدتهاست كه ميداند اسكيزوفرني ،دقيق ترين تعبير هستي 

شناختي انسان است.مگر انسان بودن به معناي دو پارگي تن_ذهن 

نيست؟و ذهن مگر مجمع الجزايري از من_هاي ناهمگون نيست؟دريافتن 

اين دوپارگي چند پاره ،ديوانه اش كرده است.از بلهوسي هاي كيهان مي 

ترسد.اگر با مرگ تن ،من يا مجمع الجزاير من مي مرد ،او خوشبخت مي 

شد.اما اگر تن مي مرد و آنچه تن نيست براي هميشه يا براي زماني 

درازتر زنده مي ماند ،در شور بختي درمان ناپذيري فرو مي رفت.عقوبتي 

سهمگين تر از اين وجود مي داشت؟آيا به سود او نيست كه دستهايش 

بر او بشورند؟






كمي استفهام در بعد از ظهر يك روز مجازي





روش ديالكتيكي سقراط،شبيه بازجوييست.گويي يكي از دو بازيگرِ جدل، 

از ديگري استنطاق مي كند.در اين روش همه ،مظنون به دانستن 

حقيقتند.همه متهميم كه حقيقت را مي دانيم حتي اگر خلافش ثابت 

شود!سقراطِ افلاطوني ميگويد دانش، ياد آوري است.و وظيفه ي

 فيلسوف/بازجوست كه دانشِ فراموش شده را ،خودآگاه كند.اما پر 

بيراه نيست كه آنچه مي پنداريم مي دانيم/به ياد مي آوريم ،همان 

دانشي باشد كه فيلسوف مايل است بپنداريم كه مي دانيم/به ياد مي 

آوريم...


 


يك طفره و يك حكم :


نمي دانم !هر چيزي ممكن است و اين تراژدي_كمدي انسان بودن 

است...







خام انديشي هاي دستي كه انگشت ندارد...






انسان انبان حقيري از رازهاست.                     آندره مالرو



و من كه آنوبيسم از اين عبارت ترسيده ام.عبارتي كه به هنگام گفته 

شدن،در تناقضي،سرگشته رهايت ميكند.انسانم؟گويا 

هستم!پس راز هاي حقيري دارم.انباني ناطق كه هنوز حيوان نشده 

است زيرا انسان است.با آن دارايي شرمسارانه : با راز هايش!تله هاي  

هولناك ريشخند!


_فاوست!مرد بيچاره!حالا ميدانم سايه ات را ،چرا به سالارِ مگسها 

فروختي.از وزوز حقيرانه ي راز هايت به تنگ آمده بودي_



اگر من انسانم پس راز هايي دارم پس انبان حقيري هستم كه گنجايش 

آن چند راز كوچك و يك شرمساري بزرگ است.هنوز حيوان نشده 

است.ميدانستي كه حيوان ،رازي ندارد؟يعني انبان نيست.يعني بي 

گنجايش است.و تمام طبيعت در او، مي گنجد؟و از من شدن همواره 

گريخته است؟زيرا كه من،زنجيره ي بي پاياني از شرمساري هاست.از 

وانهادگي ها.و او ،آن بي راز ،آن جانور ،نمي خواهد سهمش را از 

سرشت مشترك طبيعي ،از طبيعت بفروشد و من، شود.يعني با اراده 

شود.به خاطره تبديل شود و تبديل كند و راز هاي كوچك حقيرش را 

گردگيري كند و تاريخ بنامد.و به دنبال بهانه اي براي رنج بردن و 

شرمساري بي انتها ،مابعدالطبيعه ي رنجش را خلق كند.آييني كه در آن 

،راز هاي محقرش را سترگي آسماني روح بنامد.نه ستروني بي روح 

انسان!تنها دو پديدارند كه بي رازند : جانور و ابر انسان!آيا براي اين بود  

كه نيچه ،جانور را يكسره به ابر انسان دوخت ودر اين ميانه،

انسان،ايستگاهِ متروكه اي در راه بود؟






 

                                  

يك دروغ آموزنده






اخلاق ،پيرمردِ نرمش ناپذير،آداب دان و عبوس روبروي دروغ،دوشيزه اي  

كه خيالبافته هايش را با جديتِ گمراه كننده اي تعريف ميكند ،نشسته 

است.او مربي دوشيزه است.امروز نوبت چه درسي است؟مربي مي 

پرسد.دوشيزه ميگويد: تمرين حقيقت!و با جديت،خيالبافته هايش 

را رو به چشمان آب آورده و گرد شده از هراسِ پيرمرد،باز ميگويد.چنان 

جدي، كه دستِ پيرمرد مي لرزد و فنجان قهوه ،كه بركه ي متلاطم 

كوچكي شده است،پيراهنش را لك مي اندازد.دوشيزه مي خندد.با  

شادكامي و رو به باغ مي گريزد.آيا گناهِ دروغ است كه تخيلي سركش 

دارد و هميشه از حقيقت پيش مي افتد؟






حلزونها و سايه ها





حلزون، خردمند ترين انسانِ زمين است.براي رسيدن شتابي 

ندارد.در انديشه ي مقصد/رسيدن نيست.در روشناي حكمتِ 

خويش به يقين ميداند كه راه،مقصد سياريست كه به خودش ميرسد.از  

اين رو هر جا ميرود ردي زرين بر جا ميگذارد.



هيچ راهي نمي رود زيرا پيش از رفتن رفته است.هيچ مقصدي نمي  

رسد زيرا پيش از رسيدن رسيده است.




گاهي نوري كه به جسم ايستاده اي مي تابد ميچرخد.سايه ي آن جسم 

با نور مي چرخد.از نور هراسان شده مي گريزد.آنكه در غار ،غار افلاطون 

مي زيد و دانش او دانش سايه هاست سايه را جسم ميبيند.سايه ي 

گريزان بادپا را روان شده ميبيند.سايه را خود جسم ميبيند.





سايه، ما ،مردم نگون بخت را ،نمي فريبد.او راست گويانه همان را  

ميدهد كه دارد.كه ميبيند.




چگونه ميتوان حلزون شد؟از حكمت كهنسالش نوشيد؟و به هنگام رفتن 

ردي زرين بر جاي گذاشت؟




چگونه ميتوان در سايه مرد و در نور زاده شد؟




چگونه ميتوان در مقصدي كه ميرود راه خود را ساخت؟




راه هر كس به قدمهايش چسبيده است.





يك ترديد سايه وار :حلزون راه را براي كه ميسازد؟او كه ديگر ،برنمي 

گردد؟





دروغها






هر بار كه بيرون ميروم دروغهايم را مي پوشم تا حقيقت كوچكم از سرما 

نميرد.بيچاره دروغها!بيچاره دروغها!






خوابيدن





هر چه ژرف تر بخوابم بيدار ترم : به خواب رفتن اعتراف راست  

گويانه يست...







نقل قول






آدمي مرده اي بيش نيست مگر آنكه به فهم خود تكيه كند و از گور 

نابالغي خويش به در آيد.آن ميانجي، تنها زماني در ما ظهور خواهد 

كرد كه دليرانه به ايمان خويش اقتدا كرده باشيم.روزي كه ديگر به او 

نيازي نيست...


                                                               فرانتس كافكا






دلواپسي هاي يك ذره ي دور افتاده






پارادوكس ها ،عبارت هاي معنا باخته نيستند.نا_سامانه هايي كه وضعيت 

هاي سامان يافته ي زبان را پريشان ميكنند.يا كلاژِ كابوس گونه اي از 

درنده خو ترين مونادهاي ذهن_منطق كه ارگانيسم هاي مطيعِ 

ذهن_منطق را تهديد ميكند.




ما بدون ارجاع به تمثيل غارِ افلاطون ،نخواهيم توانست از دانشِ سايه ها 

آزاد شويم.مقدمه ي بيداري ،تعمق در افلاطون با تخيلِ بورخس است.




پارادوكس ،تبعيدگاهِ تجربه/معناهاست.تجربه/معناهايي كه جامعه،زبان، و 

منطق _سه حوزه ي اقتدار و سه مرجعِ معنا بخشِ داده ها_ناهمگون با  

نظمِ يكپارچه ي چيز ها/ارزشها تشخيص مي دهند و طرد ميكنند.




همزيستي دو ضد ،براي ذهنِ راست كيش ،تنها يك محال 

نيست.كفري نابخشودني است.ارتدادي گوهرين است.براي او منطقِ 

متعارف ها تنها روايت درست و حقيقي هستي شناسي انسان 

است.هر تمردي به عنوان نا_سازه سركوب ميشود.حتي اگر از سوي يك 

شيئي بي جان طبيعي باشد يعني يك پديده ي طبيعي يا يك وضعيت 

استثنا كه صدق كلي قاعده را تهديد ميكند.




در تجربه هاي عميق روح يا در نوشتار/آفريده هاي انسان_ماجراجويانِ 

روح ،وضعيت هايي پديدار ميشوند كه تنها پارادوكس ،توانايي روايت شان 

را دارد.دشوار است كه نوشته/شعر هاي بيدل دهلوي را فرضاً،نوعي 

خودآزمايي زيبا شناسانه تلقي كنيم و نه تجربه ي پيچيده اي كه با ارجاع 

به سرچشمه ي خود ،سامانه ي معناي زبان را سرگشته ميكند : يك 

تجربه ي نادر كه زبان در متعارف ترين كاركرد خود ،آن را نمي فهمد.




عالي ترين فرآورده ي زبان ،يعني استعاره در كنه خود ،در گوهر پنهان 

خود ،با پارادوكس همذات ميشود .خود را در آيينه ي پارادوكس تماشا 

ميكند.




روحي كه در پارادوكس تعميد نيافته باشد تابناكي مشكوكي دارد.




در مرد ايمان كيركه گور،پارادوكس يك آزمون ذهني صرف نيست ،يك  

تجربه ي ويران كننده/برسازنده يا يك تجربه ي ويشنو/شيوايي تكه تكه 

كننده است.پارادوكس ،ايمان را پروار ميكند.




چگونه مي توان بزرگ بود اما چارچوب را جدي گرفت؟









يك ترديد درگوشي : دلواپسي هايي در سپيده دم


راستي چرا نبايد استثنا ،همان احترام قاعده را داشته باشد؟چرا يك نظام 

نامتعارف ها كه تنها يك عضو داشته باشد پديد نمي آيد؟چرا اعتبار يك 

فرد با اعتبار مجموعه ي مقتدر و همگون افراد برابر نيست؟اگر حقيقت

نزد همان يك فرد باشد چه ؟شايد دموكراسي در جهان عينيت هاي  

سياسي ،يك بد ضروري باشد _بد از اين جهت كه همواره ديكتاتوري  

اكثريت است_اما در جهان روح ،ترديد هاي يك فرد از ايمانِ گونه يا به قول 

فروغ فرخزاد گله ،برتر است.چگونه ميتوان بدون اعتقاد به آريستوكراسي  

روح ،نبوغ تولستوي يا داستايفسكي را تحسين كرد؟





مرثيه اي براي بالهاي ايكاروس




كسي راز مرا داند كه از اين رو به آن رويم بگرداند...

                                                 اخوان ثالث





اسطوره ،علتِ مرگِ ايكاروس را آب شدنِ موم ها مي داند .نزديكي 

افزون از اندازه،به خورشيد ،به گردونه ي آپولون، مومِ بال ها را آب كرد 

و ايكاروس فرو افتاد/مجازات شد : به كيفرِ آنكه خورشيدِ حقيقت را لمس 

كرده بود .تابو/حقيقت را شكسته بود.هر كس به نور نزديك شود به نور 

تبديل ميشود : استعاره اي شاعرانه براي مجازات شدن.اما حقيقت اين  

است كه كوتاه زماني پس از لمسِ خورشيد ،ايكاروس در ژرفاي آبها ،در  

قعرِ دريا فرو رفته و براي ابد خفته بود.و اسطوره ،روايت نميكند كه 

او،يعني ايكاروس، فريادي زده باشد.چه به هنگامِ سوختن و چه به 

وقتِ سرنگون شدن.پس اسطوره اين دانش را ،علت فرو افتادن/سقوط    

ايكاروس را چگونه و از كجا ميداند ؟آيا ايكاروس درست پيش از مردن، 

حقيقت را به فرياد گفته بود؟درست پيش از بر افتادن/فرو رفتن؟ولي مي 

دانيم كه اسطوره در اين باره خاموش است و چيزي نمي گويد.حالا اگر  

علتِ مرگ ،آب شدنِ موم ها نبوده باشد چه؟اگر مرگِ او ،مرگِ 

ايكاروس،خود_مرگي،مرگي خود_خواسته باشد چه؟اگر ايكاروس رازِ   

خورشيد را شناخته و پر درد دريافته باشد كه خورشيد ،ارزش آن همه 

پرواز ،آن همه جستن ، آن همه خواستن را نداشته است چه؟آيا تن را   

،اراده را، رها نخواهد كرد تا خود ،به دريا سپرده شود ؟به دريا كه زيستن  

در آن تنها با غرق شدن ممكن است و باز شناختن آن ،جز با مردن در آن،

به دست نمي آيد؟مرگ_شناختي خيس و پرشور!رازي كه ايكاروس 

شناخت چه رازي بود ؟ميتوان دانست ؟هرگز به ماهيت آن ميتوان

پي برد ؟راز/گناهي شرم آور است آن؟راز/گناهي هراس آور ؟ چه رازي 

آن مرد را ،ايكاروسِ بي باك را ،به شرم/ترس/ياسي بزرگ دچار 

كرد؟شرم/ترس/ياسي كه تنها با مرگ و در مرگ، تاب آوردني بود؟تنها با  

مرگ و در مرگ آرام ميشد ؟با تقسيمش ميان شرم و دريا و مرگ؟






يك كفرِ در گوشي : اگر خورشيد در غياب ايكاروس ،داستانِ موم را جعل 

كرده باشد چه ؟



اگر تنها حقيقتِ روايتِ خورشيد ،آب شدنِ موم باشد چه؟ يعني اين 

واقعيتِ تجربي كه گرماي خورشيد موم را آب ميكند؟امكان ندارد خورشيد 

از اين حقيقتِ ساده ي طبيعي و تصديقِ اجباري ما، زيركانه بهره برده و 

حقيقت يك جزء از گزاره را به همه ي اجزاي آن تعميم داده باشد ؟




آيا امكان ندارد كه حقيقت هايي در جهان باشند كه با قانون هاي طبيعت 

همسو نباشند و دروغهايي در مقابل پديدار شوند كه با قانون ها و هنجار 

هاي طبيعت همراه باشند؟



آيا براي كتمانِ يك حقيقتِ بزرگ نمي توان آن را با يك حقيقتِ بديهي 

كوچك و چند دروغِ بزرگ عرضه كرد ؟و در واقع آن حقيقتِ بديهي كوچك 

را روكشِ بيروني آن كالا/حقيقتِ بزرگ ساخت و در درون آن،در هسته ي 

كالا/حقيقت،دروغهاي پيش گفته ي بزرگ،گنديده و مسخ شده را زيركانه

 پنهان كرد؟



در حقيقت، نگاه ها را همواره روكشِ براقِ حقيقتِ نماي حقيقت/كالاي  

بسته بندي شده است كه فريب مي دهد...

 



راوي ،هميشه قهرمان روايت خود است حتي اگر زيركانه پنهان شده 

باشد...




ايكاروس به روايت ايكاروس ،چگونه اسطوره/حقيقتي مي بود؟









دو اميد






من عدمم،از

ذات عدم هستم،

جوهرم عدم است،

بي آنكه گمان برم انديشه اي دارم،

در تاريكي آمده ام،

در تاريكي خواهم رفت،

برگي هستم جدا شده 

كه توفاني آن را با خود

به سفري مي برد

كه هدف نهايي ندارد.


هر كس سرنوشتي دارد

هر كس نجاتي خاص خود.

دست به سوي ضعيفان دراز كرده ام،

به سوي شكست خوردگان،

تقوايم آن را به صورت

عطرهاي آسماني به من باز گردانده.

وفادار به آرمان

جنگيده ام

با خشم پرنده اي گرفتار

در حوضي.

همه چيز داده ام،

هيچ چيز طلب نكرده ام


عدمم هيچ گونه

توقعي نداشته.


بين تماشاگر بي حال 

و مرد اهل عمل 

راهي برگزيده ام

كه ندامت به بار نمي آورد.

پس از شناختن زندگي،

مرگ را خواهم شناخت

بي هذيان افتخار،

حرفه مردانه ام را به كار بسته ام

و در آن حال به دستي مسيح را داشته ام 

و به دستي ديگر محمد را.



ايزوف لوزاژ  isuf luzaj

شاعر آلبانيايي (1913_2000)

مترجم : قاسم صنعوي