دوستم زهرا گلباز شعري برايم ارسال كرد كه به اندازه ي اندوهي 

نوستالژيك قوي بود و غمناكي توضيح ناپذيري در من پديد آورد...                                                      




شعری  از " کارول آن دافی "شاعر انگلیسی و نخستین زنی که به مقام 

ملک الشعرایی انگلیس رسیده است وبه زودی توسط خانم سعیده 

حسن زاده_ مصطفوی در کتاب مجموعه اشعار عاشقانه ي در دست 

انتشار نشر نگاه به چاپ خواهد رسید.






می خواهمت و نیستی


پرسه زنان در این باغ


هوا را تازه می کنم با دم زدن در رنگ های یادت


رها از خاطره ی واژگانت.


حتی نامت ، شبحی ست پریده رنگ


که نفسی با من نمی پاید


اگر چه با هر نفس آن را تازه می کنم.


امشب تو را در رؤیاهایم باز می آفرینم


زنده تر از کلماتی که در دهانت می کارم


و پیش تر از تو شنیده بودم


هر کجا باشی اکنون


تو را درون ِ خود احساس می کنم.


نگاهت خیره به من ،


سدی می کشد در برابر ِ نور ِ سرد ِ شامگاه


در لحظه ی نفوذ به ژرفای خاک.


تو را فرسنگ ها دورتر ، تنگ تر در آغوش می فشارم ،


جان می بخشم به عشق،


تا چیره شدن شدن ِ آواز ِ بوف ها


و بدل کردن ِ همه ی آرزوها و یقین هاي سرشارم به خاطرات.


ستارگان ِ آسمان از ما تصوير مي سازند


اما نه برای نشان دادن به کسی


" کارول آن دافی "



توضيح : در انتهاي شعر يك تغيير كوچك داده ام.

         عنوان شعر هم از من است.