اگر متنی رمزگذاری شده باشم یا شبکه درهم بافته ای
از کلماتی محهول خود خواننده خود نیستم دیگری باید
مرا بخواند از موقعیت خود...موقعیت یک میرا...یک آن_سو_باش...
پس دیگری باید باشد تا من خوانده نگشته به موقعیت غایی ام
فراخوانده نشوم...اما اگر دیگری مانند من متنی درهم بافته از
کلماتی مجهول باشد چه؟ آیا خواننده ای کیهانی ما متن های
ناتمام را در موقعیتی غایی فرامی خواند/می خواند؟آیا مرگ
گره گشایی نهایی طرح زیستن است؟آیا مرگ نقطه پایانی
متن خوانده گشته است؟نقطه ای که روند رمز گشایی را به
فرجام می رساند؟ که معنا با آن و در آن زاده می شود؟ آیا
ما درون نقطه پایانی خوانش بر معنای خود چشم می گشاییم؟
یا با نقطه پایانی متن به پایان می رسیم؟ اگر نقطه پایان ما باشد
پس ما در متن خود گرفتاریم؟ تناسخی در متنی رمزگذاری شده
که همواره از نو آغاز می شود؟ ما سیزیف خستگی ناپذیر معناهاییم...
وقتی به قله می رسیم از نو آغاز می شویم...