سقوط

 

 

 

 

هنگامی که نیروی اراده از گام های بلند آرمان جا بماند

انسان کوچکتر از خود آرزو شده اش می شود. در این وضعیت با تحقیر

ویرانگر خود از خود انتقام می گیرد...انتقامی که تسکین دهنده

هم هست...نوعی خودآزاری آرام بخش...نوعی سقوط لذت زا...سقوط

هم مزایای خود را دارد...

 

 

 

آرمان ها

 

 

 

هنگامی که انسان کوچکتر از آرمان هایش باشد یا ریاکار

می شود یا خودآزار...

 

 

 

غنا

 

 

 

یک جا خواندم که مرگ برای عارف فریضه ای است که باید ادا شود

تکان دهنده است که زندگی درونی انسان به درجه ای از تکامل و بلوغ

برسد که مرگ میوۀ رسیدۀ آن باشد.

این همان غناست...

 

 

 

 

تقدیر

 

 

 

تبر تقدیر درخت است...هر تکاملی دشمنش را با خود و

در خود می پرورد...پایان، چهره دیگر بلوغ است...

 

 

 

نام

 

 

 

هیچ چیز چون نام ها جهان چموش اشیا را رام نمی کند...

نام ها تاریکی را به عقب می رانند...دستکم برای ما...درون

جهان محافظت شده انسانی مان...

 

 

 

شاید

 

 

 

شاید اگر زندگی را معنا نکنیم آن را معنا کرده ایم؟

 

 

 

چرا

 

 

 

 

یک میل خودویرانگرانه...چرا اورگانیسم با خودش می جنگد؟

 

 

 

 

...

 

 

 

کسانی که عاشق زندگی اند به مرگ زیاد می اندیشند...

 

 

 

چهره

 

 

 

مرگ چهره مان را از ما می ستاند...بی چهره به نزدش می رویم...

 

 

 

خواستن

 

 

 

وقتی ندانی چه می خواهی هر کاری اتلاف وقت است...

 

 

 

مرگ

 

 

 

 

هر مقدار پرتوان باشی باز اندیشه مردن به عقب می راندت...

 

آنچه در مرگ هراس انگیز است خود مرگ نیست امکان زندگی بعد از آن است...

 

 

 

 

حکمت

 

 

 

از بودای خاموش زبان، حکمتی می روید: بی حکمت گناه،

هر اخلاقی نارساست...

 

 

 

پچپچه های نامفهوم

 

 

 

تنها افسوس،تسکینِ جراحتِ ژرفاست...از زخم ندامت، وسوسه می روید...

امیدی هست؟

 

 

 

 

دانایی

 

 

 

 

مجهول، سرنوشت ما انسانهاست...سقراط اندرز می داد

که خود را بشناس و از سویی می گفت می دانم که نمی دانم...

اگر می دانم که نمی دانم چگونه خود را بشناسم؟با نادانی ام؟

چه را بشناسم وقتی نمی دانم چیستم؟ آیا مجهولی می تواند

مجهول دیگر را بشناسد؟ اگر اینگونه باشد پس نادانی دانایی است؟

 

 

 

 

 

 

 

متن های گرفتار

 

 

 

اگر متنی رمزگذاری شده باشم یا شبکه درهم بافته ای

از کلماتی محهول خود خواننده خود نیستم دیگری باید

مرا بخواند از موقعیت خود...موقعیت یک میرا...یک آن_سو_باش...

پس دیگری باید باشد تا من خوانده نگشته به موقعیت غایی ام

فراخوانده نشوم...اما اگر دیگری مانند من متنی درهم بافته از

کلماتی مجهول باشد چه؟ آیا خواننده ای کیهانی ما متن های

ناتمام را در موقعیتی غایی فرامی خواند/می خواند؟آیا مرگ

گره گشایی نهایی طرح زیستن است؟آیا مرگ نقطه پایانی

متن خوانده گشته است؟نقطه ای که روند رمز گشایی را به

فرجام می رساند؟ که معنا با آن و در آن زاده می شود؟ آیا

ما درون نقطه پایانی خوانش بر معنای خود چشم می گشاییم؟

یا با نقطه پایانی متن به پایان می رسیم؟ اگر نقطه پایان ما باشد

پس ما در متن خود گرفتاریم؟ تناسخی در متنی رمزگذاری شده

که همواره از نو آغاز می شود؟ ما سیزیف خستگی ناپذیر معناهاییم...

وقتی به قله می رسیم از نو آغاز می شویم...

 

 

 

 

اراده و زمان

 

 

 

 

ارادۀ شکیبا زمان را به همراهی ثابت قدم تبدیل می کند...

بارزترین ویژگی زمان را از زمان می گیرد: گسترش یک سویۀ

فرسوده کننده اش را...در این وضعیت زمان، مادۀ خامی است

که قطعه به قطعه، جهان آرزو شده را می سازد. چه در واقعیتِ

انضمامی و چه در جهان تخیل شده...دشمنی رام شده می شود...

گر چه در پایان، زمان، اراده را در مرگ شکست می دهد اما در زندگی

از اراده شکست می خورد...قماری برابر...شکستی آبرومند...

 

 

 

 

خاموشی

 

 

 

با حنجره ام مرگی می نوازم ؛ خاموشی پهناور بی واژه به دلداریم می آید...

 

 

 

آتش

 

 

 

با حنجره های مرده آتشی می افروزم شاید کلماتِ

گمشده_کلمات بی حنجره، واژه های کالِ نگفته_ مرا بیابند...

 

 

 

نواختن

 

 

 

 

حنجره های فرسوده را هیچ کلمه ای نمی نوازد...

من تا آنجا هستم که کلماتم هستند...من،

بار سنگین گفتنم...خودم، خودم را به دوش می برم...

 

 

 

حنجره

 

 

 

از تار و پود خودم پیراهنی به اندازۀ کلماتم می دوزم...

شاید مرگ_پادشاه حنجره های فرسوده_ مرا به جا نیاورد...

 

 

 

 

بودن

 

 

 

ما تنها حنجره هایی برای گفتنیم...کلمات چهرۀ حقیقی بودن اند...

 

 

 

 

مه

 

 

 

 

معنا، مه ای است که کلمات در آن شناورند...

 

 

 

 

ستیز

 

 

 

 

ستیز اراده و هوس ستیز دو دشمن نیست؛ همآوردی مکمل هاست...

 

 

 

 

تابو

 

 

 

تابوها باارزش اند...خودآگاهی اراده را زنده نگه می دارند...

 

 

 

 

جهان من

 

 

 

 

پرهیز گریزان چیزها، جانب مرموز وجود، لحظه های

زمان باخته، مرگ های خودخواسته، بیهودگی لاعلاج متن، شورش ممتد حاشیه،

وسوسۀ مصرِ شکست، تولدهای پشیمان، زندگی های

سرشکسته...خودباخته، حاشیه ها...حاشیه ها...احتضار دیرپای کانون ها

...خواب های بی تعبیر ،تعبیرهای گنگ...مبهم...پریشان...

سرچشمه های فراموش شده، غایت های رها شده...

جهان من این است...جهان من این است...

 

 

 

پندهایی دیرهنگام

 

 

 

 

لجاجتِ مصرِ شدن، اصرارِ ممتدِ ادا گشتن، پرهیزِ پافشارِ

عقب ننشستن، تمام مساحت بدن را از آن خود کردن،

اینها همه نشانه های وسوسه اند...اراده باید شاگرد

وسوسه شود تا آن شود که باید بشود : رهبر تن، پیشوای روان...

 

 

 وسوسه، ارادۀ در تبعید خدایی است که میوۀ ممنوعۀ هوس

را خورده است...وسوسه، نبایدها را می پسندد...تخطی ها را...

وسوسه، شهوت شکستن تابو هاست...

 

 

 

 

وسوسه

 

 

 

کاش پافشاری پر اراده را از وسوسه می آموختم :

لجاجت برآورده شدن را...

 

 

 

 

چشم

 

 

 

چشم عضوی است برای ندیدن...

 

 

 

 

پاسخ

 

 

 

کلید پاسخ به مرگ درِ زندگی را می گشاید...

الیزابت کوبلر راس

 

 

 

پنجره

 

 

 

 

وسوسه ای خواب ربا وامی داردم زندگی را اینگونه

توصیف کنم : زندگی، چشمی است که به هیچ کجا باز نمی شود...

 

 

 

 

درخت ها

 

 

 

 

می گویند گاهی درختها نمی گذارند جنگل را ببینیم.

به باور من عکس آن درست است این جنگل است که

نمی گذارد درختها را ببینیم...کلی نگری، آن ریز داده های

تعیین کننده، آن سایه های محو سرنوشت ساز را نادیده می گیرد...

یا به تعبیری می کشد...

 

 

 

 

راز

 

 

 

راز بزرگ این است که رازی وجود ندارد؛ تنها نادانی

هست...حقیقت بی درمان آدمی...

 

 

 

 

نیکی

 

 

 

 

برای نیک بودن تنها بد نبودن کافی نیست. نیکی

بی چشمداشت اخلاق را به کنش_ارزشی ایجابی

تبدیل می کند...

 

 

 

قدردانی

 

 

 

آرزو، قدردانی از زندگی های نکرده است...

 

 

 

 

خشم

 

 

 

 

خشم شکل ملایم تر قتل است...

 

 

 

وسوسه

 

 

 

 

همیشه وسوسه ای هست کز راه رفته برت گرداند...

 

 

 

 

 

تعبیر

 

 

 

 

کاش تعبیر آرزویم بودم...چه دور است آنچه

می خواهم و چه نزدیک است آنچه هستم...

 

 

 

 

اخلاق

 

 

 

 

زمانی انسان به راستی خشنود می شود که

قانون اخلاقی را نه برای پرهیز از گناه بلکه برای

کنش مندی ایجابی بخواهد...ریشه اخلاق در

ژرفای جان انسان است نه در مرجعیتی بیرونی

...عینیت یافتگی مرجعیت های اخلاقی، اخلاق

را به قدرتی در کنار دیگر اشکال قدرت تبدیل

می کند...مرجعیتی بر پایه ترس ...

 

 

 

 

 

خلاقیت

 

 

 

 

خلاقیت مکث ابدیت است بر لحظه های

کوچک گریزپا...

 

 

 

 

 

 

 

دو آموزه

 

 

 

 

مسیح می گوید همسایه ات را دوست بدار

و پیامبر اسلام می گوید الجار ثم الدار (نخست

همسایه سپس خودت). در هیچکدام از این

دو آموزه اخلاقی به کیش همسایه اشاره ای

نشده است. هر دو به مفهوم گسترده همسایه

ارجاع می دهند...یعنی این آموزه بنیادین نه تنها

بر فرد بلکه بر مجموعه ای از افراد و سازه های

کلان تر اجتماعی نیز صادق است...

 

 

 

 

دیگری

 

 

 

دیگری مرز نهایی من است؛ در غیاب دیگری، 

در فضا حل می شدم... در نوعی آگاهی ابرگونه...

نوعی کیستی مه آلود...

 

 

 

طرح های ناتمام

 

 

 

ما همه متن هایی با پایان بندی بازیم؛ هر اتفاقی

ممکن است رخ دهد...قمار تحسین برانگیز زندگی...

 

 

 

 

اراده زیستن

 

 

 

آرزو کردن تخیل وضعیتی است که نیست.

آرزو کردن تجاوز به قلمرو مرگ است. تبدیل

مادۀ سخت مرگ است به اراده زیستن...

 

 

 

 

 

آرزو

 

 

 

کاش آن بودم که می خواستم؛ آرزو طرح ناتمامِ

آیندۀ ممکن ماست...در هر آرزو حسرتی نهفته

است...آهی برنیامده...

 

 

 

 

اراده

 

 

 

اراده زیستن با اندیشه مرگ آشکار می شود؛

وقتی فقط هستم فقط هستم؛ مانند میزی که

هست یا سنگریزه ای که هست؛ تنها با اندیشه

مرگ است که زیستن به اراده ای خودخواسته تبدیل

می شود...مرگ به زندگی اصالت می بخشد...

 

 

 

 

سرپناه

 

 

 

 

تخیل، سرپناه جانهای خسته است...

 

 

 

چیستی

 

 

 

نمی دانم چیستم تنها می دانم چه نیستم

و آن را هم به درستی نمی دانم...

 

 

 

سخاوت

 

 

طبیعت سخاوتمند است و انسان سخاوت

طبیعت را می فروشد...

 

 

 

جهان

 

 

 

اگر انسان آن می شد که می پنداشت هست جهان

جای خوبی می شد...

 

 

 

خواست

 

 

جسم با خواستن فربه می شود و جان با نخواستن...