خام انديشي هاي دستي كه انگشت ندارد...
انسان انبان حقيري از رازهاست. آندره مالرو
و من كه آنوبيسم از اين عبارت ترسيده ام.عبارتي كه به هنگام گفته
شدن،در تناقضي،سرگشته رهايت ميكند.انسانم؟گويا
هستم!پس راز هاي حقيري دارم.انباني ناطق كه هنوز حيوان نشده
است زيرا انسان است.با آن دارايي شرمسارانه : با راز هايش!تله هاي
هولناك ريشخند!
_فاوست!مرد بيچاره!حالا ميدانم سايه ات را ،چرا به سالارِ مگسها
فروختي.از وزوز حقيرانه ي راز هايت به تنگ آمده بودي_
اگر من انسانم پس راز هايي دارم پس انبان حقيري هستم كه گنجايش
آن چند راز كوچك و يك شرمساري بزرگ است.هنوز حيوان نشده
است.ميدانستي كه حيوان ،رازي ندارد؟يعني انبان نيست.يعني بي
گنجايش است.و تمام طبيعت در او، مي گنجد؟و از من شدن همواره
گريخته است؟زيرا كه من،زنجيره ي بي پاياني از شرمساري هاست.از
وانهادگي ها.و او ،آن بي راز ،آن جانور ،نمي خواهد سهمش را از
سرشت مشترك طبيعي ،از طبيعت بفروشد و من، شود.يعني با اراده
شود.به خاطره تبديل شود و تبديل كند و راز هاي كوچك حقيرش را
گردگيري كند و تاريخ بنامد.و به دنبال بهانه اي براي رنج بردن و
شرمساري بي انتها ،مابعدالطبيعه ي رنجش را خلق كند.آييني كه در آن
،راز هاي محقرش را سترگي آسماني روح بنامد.نه ستروني بي روح
انسان!تنها دو پديدارند كه بي رازند : جانور و ابر انسان!آيا براي اين بود
كه نيچه ،جانور را يكسره به ابر انسان دوخت ودر اين ميانه،
انسان،ايستگاهِ متروكه اي در راه بود؟