دو اميد
من عدمم،از
ذات عدم هستم،
جوهرم عدم است،
بي آنكه گمان برم انديشه اي دارم،
در تاريكي آمده ام،
در تاريكي خواهم رفت،
برگي هستم جدا شده
كه توفاني آن را با خود
به سفري مي برد
كه هدف نهايي ندارد.
هر كس سرنوشتي دارد
هر كس نجاتي خاص خود.
دست به سوي ضعيفان دراز كرده ام،
به سوي شكست خوردگان،
تقوايم آن را به صورت
عطرهاي آسماني به من باز گردانده.
وفادار به آرمان
جنگيده ام
با خشم پرنده اي گرفتار
در حوضي.
همه چيز داده ام،
هيچ چيز طلب نكرده ام
عدمم هيچ گونه
توقعي نداشته.
بين تماشاگر بي حال
و مرد اهل عمل
راهي برگزيده ام
كه ندامت به بار نمي آورد.
پس از شناختن زندگي،
مرگ را خواهم شناخت
بي هذيان افتخار،
حرفه مردانه ام را به كار بسته ام
و در آن حال به دستي مسيح را داشته ام
و به دستي ديگر محمد را.
ايزوف لوزاژ isuf luzaj
شاعر آلبانيايي (1913_2000)
مترجم : قاسم صنعوي
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور ۱۳۹۰ ساعت 20:33 توسط انوبیس
|