از خواب پريدم و دستانم را نشناختم.دو جسم بي نام.دو اغتشاش در 

منطق مشترك دانستن.دو حفره در دانايي روزمره ي چيزها.مدتي  

گذشت تا دستهام را به جا آوردم.از ترس گم شدن،تا سپيده بيدار 

ماندم.آيا انتهاي كابوسي را در بيداري ديده ام؟غياب زبان چه 

وحشت آورست!



دوزخ جايي است كه چيزها ،بي نام ،به ما مي نگرند.



زبان مهتري است كه اشياي چموش را رام ميكند.