وقتي ايهام،طبيعي ترين شكل هستي باشد.هر دانشي ،گزينش

است.براي دانستن يك داده ،پيش از دانش ،بايد داوري 

كرد.پيش از دانش بايد دانست كدام حق زيستن دارد و كدام 

ندارد.در آشويتس كيهان شناختي ما ،يقين ،يك اميد نيست ،يك 

جنايت است.گويي يك افسر اس اس كيهاني ،ما را در برابر دو فرزند/داده/

ماده ي خام دانش/حقيقت فرآوري نشده/پيشيني قرار داده است و ما  

بايد از ميان آن دو ،يكي را به سوي كوره ها بفرستيم و آن 

ديگري را به سوي دگرسان شدن.به سوي مبدل شدن/زنده ماندن.هر

دو فرزند نبايد همزمان زنده بمانند.در اين هولوكاست كيهاني ،داوري 

كردن ،كيفر بيرحمانه ي ماست.همه ي يقين ها بوي خون مي دهند...