اخلاق ،پيرمردِ نرمش ناپذير،آداب دان و عبوس روبروي دروغ،دوشيزه اي  

كه خيالبافته هايش را با جديتِ گمراه كننده اي تعريف ميكند ،نشسته 

است.او مربي دوشيزه است.امروز نوبت چه درسي است؟مربي مي 

پرسد.دوشيزه ميگويد: تمرين حقيقت!و با جديت،خيالبافته هايش 

را رو به چشمان آب آورده و گرد شده از هراسِ پيرمرد،باز ميگويد.چنان 

جدي، كه دستِ پيرمرد مي لرزد و فنجان قهوه ،كه بركه ي متلاطم 

كوچكي شده است،پيراهنش را لك مي اندازد.دوشيزه مي خندد.با  

شادكامي و رو به باغ مي گريزد.آيا گناهِ دروغ است كه تخيلي سركش 

دارد و هميشه از حقيقت پيش مي افتد؟