يكي بود با هر كه كُشتي گرفتي ،او را بينداختي_اگر جهودي نيز 
بودي.روزي ،قضاءُ الله ،يكي را بينداخت از اين بي چاره اي را.آمده بود 
،اتفاقاً ،آنجا افتاده ،هرگز جنگ نديده.چون بينداختش ،در جَست و گلوي او 
بگرفت كه : "من اين را خواهم كشتن."

_"چرا ؟ اين تو را چه كرد ؟ تو هر جا كه كشتي مي گرفتي ،همه ي
جهان تو را مي انداختند.اين بي چاره افتاد ،او را چرا مي كشي ؟"

_"نه ! البته او را بكشم."

_"آخر ،چرا ؟"

گفت : "من در همه ي عمر يكي را اندازم ،او را نكشم ؟"

مقالات شمس/شمس الدين محمد تبريزي...