چند متن
زمين_اين سرگيجه مدور_جاي خوبي براي بد بودن است...
زنبور زرد كوچكي بر حاشيه قهوه اي ميزم نشسته است.با چنان آرامش
بودا واري كه حسادتم به گريه مي افتد.چه خوشبختي زنبور كوچك!در
زندگي زردِ كوچكت هيچگاه عرق كرده از كابوسي نپريده اي كه
بيگانه اي هملت نام ،پيوسته در آن تكرار كند : بودن يا نبودن!بودن يا
نبودن!
اگر نيروي ملال آفرينِ عادت نبود بهشت شايد همين جا بود...جايي درون
ما...
با انگشت اشاره راهش را مي بندم.از سوي ديگر مي رود.دوباره مي
بندم.دوباره مي گريزد.در اين دانه سياه چند پا،در اين مورچه سياه نحيف
نيرويي از مردن مي ترسد.در من نيز چنين است.حتي اگر دانسته مردن
را برگزينم زندگي وسوسه ام ميكند بمانم.اگر انگشتي غول آسا راه مرا
هم سد كند بي اراده مي گريزم.در من و مورچه چيست كه از مردن بيم
دارد و از آن مي پرهيزد؟زندگي ،نيروي زيستن ،هر لحظه چه بدانيم و چه
ندانيم من و مورچه را از مردن باز مي دارد.پس چگونه است كه خود
زندگي با سر به سوي چيزي مي رود كه در من و مورچه نمي پسندد؟او
من و مورچه را در جزئيات از مردن باز مي دارد اما كليت زيستن را به
سوي مردن مي برد!يك جاي كار مي لنگد و نمي دانم آنچه مي لنگد
خود زندگي است يا دانش ما؟شايد مرگ پايان نيست،دگرديسي است؟
شايد زيستن پيله ماست و مرگ پايان عصر شفيرگي؟شاید اما اشكال كار اينجاست
كه کسی تا به حال پروانه اي نديده است!
خودم را جايي ميان زن و تنهايي گم مي كنم و از خاطره دبستان های
مرده ردپاي كودكي ام را پاك مي كنم...ديگر وقتي بگويي مرگ ،تنها
كهنگي ام به ديدنت مي آيد...