تابناكي را ميديدم ولي خورشيد را نه.نبود؟خاطره با نور آغاز ميشود.پيش 

از نور،پيش_تاريخ تاريكي و فراموشي است.در خانه مان نبودم.در 

ورودي خانۀ روبرو،خانۀ عمويم ايستاده بودم و تنها بودم.صدا كردم.صدايم 

به تنهايي بازگشت.جز من هيچكس نبود.در خاموشي و غياب غير عادي 

ساكنان ،در پسزمينۀ تنهايي و شگفت زدگي ،صدايي ميجوشيد.از كم 

توان به پر توان.صدايي چون برخورد قاشقك ها به هم.برگشتم به 

سمت در.نوري كه فضا را پر كرده بود گويي از لبه هاي مملو فضا_مكان 

سرريز ميكرد و روي اشيا ميريخت.چيزها زيباتر از خود بودند.زيباتر از عادت 

هاي مالوف زيبا ديدن/بودن.تجربۀ هميشۀ ما.من و خود اشيا.نور ،تنها نور 

نبود.طعم داشت.طعم بوسه زني در فضا مي وزيد.به در خانه

 رسيدم.خيابان تهي بود.در خواب دانستم كه تنهايم و تنها من آنجايم.

تنها زنده؟صداي قاشقكها از بالاي سرم ميرسيد.نگاه كردم.ابرها را 

ديدم كه اندكي بالاتر بودند.تپه هاي شناور پنبه و دوشيزگي.پاكي سفيد 

فام شان به نمازي مي مانست.بالاي ابرها،لك لك ها بزرگ و شاه وار

 لانه ساخته بودند.هر دو لك لك روي تپه_ابري.و صدايي كه مي آمد 

صداي برخورد منقارهاشان بود.مجذوب رنگها و شكوه رب النوع وار شان  

شدم و هنگامي كه در را به سوي تپه_ابرها رها كردم از خواب بيرون 

شدم...





پس از درنگي ديرپا_تامل:


خواب ويترين مرگ است...


خواب،مرگ/رستاخيز است.تجربه اي كه براي مردن آماده مان  

ميسازد.زمان هاي خواب و مكان هاي آن با زمان هاي بيداري و مكان 

هاي آن متفاوت است.اين دريافت ،نمي رساند كه مرگ شكل ديگري از 

شدن است؟همانند دانه ،آگاهي مان را در خواب مي كاريم.در خاك غني 

خواب/مرگ مان و در بيداري/رستاخيز،شكوفه ميدهيم.اما عمر شكوفه 

هاي آگاهي_خواب ها كوتاه است.زيرا زمانهاي بيداري و مكان هاي آن يا 

همان سامانۀ منطقي متعارف/طبيعي بودن،آنها را،شكوفه ها را،ميكشد/

فرو ميدهد...


آيا هر كس خوابش را اداره كند مرگش را اداره خواهد كرد؟آيا  

اين گفتۀ بزرگان كه اندرز ميدهد بميريد پيش از آنكه بميريد چيزي جز 

پرورش اين اراده نيست؟




امكان/آرزو_خواستي كه با امكان ها بازي ميكند:


جسمم را به زمين ميدهم در مرگ،شايد لك لكي شوم در

 لانۀ دوردست خوابهايم ...




دريافت/فالش_لذتي كه رعب دارد :


خواب را كه درون/ژرف كاوانه بنگريم در مي يابيم : واقعيت مادي، 

تعصبي ذهني است.قانون مادي ايستاري بازدارنده است.ماده ،تعصب 

است...





پرخاش به خود با كلماتي كهنه شده_نگريستن به متن هاي درد :


بايد به چيزها از روبرو بنگرم حتي به مرگ.چاره اي ندارم.اين 

سرنوشت است و بايد دلير باشم.همه ميترسيم/ميترسند به چيزها خيره 

شويم/شوند.فوبياي متن.از مواجهه با متن طفره ميرويم/ميروند.از به نام 

خواندن پرسش هاي بنيادين.جنوني همه را فرا گرفته است.جنون حاشيه 

ها.جنون دربارۀ متن ها.همه در پي متن هايي دربارۀ  

متن اند/ايم.متني دربارۀ متن.به تابلو_متن نگاه نمي كنيم به اين اميد كه 

محو شود.گم شود.اما نميشود.حقيقي تر از ماست.زنده تر .پر خون 

تر .خودفريبي است كه به متن پشت كنيم و لحظۀ مواجهۀ ناگزير را 

به تاخير بيندازيم.با پرداختن به متن هايي كه دربارۀ متن اصلي سخن  

ميگويند.اينگونه ميكوشيم خود را تا حدي بر آسوده كنيم.از ترس مان 

بكاهيم.همانند وقتي كه دربارۀ وحشيگري هاي سرداري جاه طلب در  

گذشته اي دور ميخوانيم.در تاريخي بازگشت ناپذير.ما متني دربارۀ متن 

اصلي او،دربارۀ كارهايش ميخوانيم.اين متن دوم ،اين جانشين،اين متن ِ 

درباره،آسوده مان ميكند كه جانمان در پناه است.خود رويداد در متن 

اصلي اش در لحظۀ وقوعش به خون و درد آغشته است اما ما آسوده ايم 

زيرا خود خون را نميخوانيم.خود درد را.ما نقاشي آن را تجربه 

ميكنيم.تصويري تكثير شده از رويدادي مرده.اين بر آسودگي پندارين 

ماست.و از همين خاطر جمعي از همين بر آسودگي ميكوشيم روش 

مواجهه با متن هاي درد را استنباط كنيم و بيرون بكشيم.در معماري

تجربۀ زنده ما متن هاي اصلي نقشي ندارند.تجربه هاي ما از (دربارۀ متن 

ها) ساخته شده اند.ما عمدا متن را فراموش ميكنيم تا دربارۀ متن را به 

عنوان جانشين بپذيريم و احساس خودفريفتگي نكنيم.ما باشنده هايي 

دست دوميم...نگاهي كه مرتب طفره ميرود...