نيايش
عشتار!تو با زهدانت مرگ را به استعاره تبديل مي كني!آنوبيس را به
تموز!دلهره را به اميد!تاريكي را به وعدۀ روز!
(و تمام اينها تا قبل از فرويد ممكن بود!!فرويد ميل بازگشت به زهدان
،حسرت ژرف رستاخيز و دوباره برخاستن/تولد را به گناه و طغيان تبديل
كرد...از اين بهتر نمي شد تورات را به دانش ترجمه كرد!!)
زندگي بي استعاره بي راز چه مبتذلانه سرد است...
عشتار!مي ترسم!از دانش مدرن مي ترسم!از همه كس!از همه چيز
مي ترسم!حتي از وعده هايت!مدتهاست ميدانم ريشه هايم خشكيده
اند...اما حسرتي عميق به سويت مي كشاندم...به سوي خرافه اي كه
ژرف تر از دانش مدرن مي شناسدم..در برابر اين حفرۀ تاريك بي
دفاعم عشتار !همچون نوزادي كه به مادر محتاج است به تو نياز دارم...
من زهدانت را به حفرۀ تاريك مرگ ترجيح مي دهم...
معبد تاريك بود.تنها من بودم و آنسوتر جغدي كه براي آمرزش روح كسي
دعا مي كرد.كسي كه نمي دانست كيست اما عميقاً ايمان داشت كه
به نيايش نياز دارد.خش خش نرمي عين عبور خاطره اي از ذهني نيمه
خواب گوشم را هوشيار كرد.راهبه سرو (در راه راننده اي كه تا معبد
رساندم گفت تنها راهبه اي آنجا مي زيد.نمي دانند كيست اما همه
راهبه سرو صدايش مي كنند.چرا سرو؟پرسيدم.خنديد.نمي دانم.گفتم
شايد چون راهبۀ عشتار است.الهه اي كه نمي ميرد.او بايد به نحوي
نمايندۀ ناميرايي خدابانو باشد.سرو زمستان ندارد نه؟) پشت سرم
ايستاده بود.حس كردم.برگشتم.گردنم به نرمي گردن جغدي
چرخيد و به نيمرخ كه رسيد راهبه را ديدم.ديگر نگاهش نكردم.حسم،
راست مي گفت.پشت سرم ايستاده بود.شايد يك بار پيش از راهبه
شدن عشتار را ديدم يا شايد گمانم اين بود كه ديدم.همان گمان مرا به
اين جا كشاند._صدايش از خش خش خاطره بلندتر نبود.انگار صدايش را
خواب مي ديدم.ادامه داد: و از روزي كه اين لباس را تنم كرده ام ديگر
صدايي نشنيده ام.راهبه اي كه پيش از من اينجا بود مي گفت هر شب
زني به معبد مي آمد و شيون مي كرد.بلند بلند ضجه مي زد كه نمي
خواهد در تاريكي بميرد...انديشيدم:راهبه درباره كه سخن مي گفت؟
راهبه سرو گفت:عشتار...انديشه ام را شنيده بود؟گفتم ولي عشتار كه
نمي ميرد...راهبه خنديد.بلند بلند خنديد.طوري كه جغد از خنده اش
بي تاب شد و پريد.برگشتم كه بگويم نه عشتار نمي ميرد.او
زندگيست...اما تنها من بودم...راهبه اي نبود...هيچكس نبود.آيا به راستي
راهبه راهبه بود؟دريافتي ناگهاني تعادلم را به هم زد.به ستوني تكيه
دادم.ولي امكان ندارد...سرم را بلند كردم.تاريكي تنم را در خودش
پيچيد...آهسته ناليدم : عشتار...