اشراق هاي بينوايي خواب زده
چه از تو بيزارم اي چهرۀ دژ فامِ نام...دست دغل كار زبان...
چيستم در برابرت؟كوري كه چشمانش تويي.كري كه گوشهايش تو و
زبان بريده اي كه دهانش تو.خوشبختي آنجاست كه تو نيستي.و من
هنگامي كه ندانم كيستم ،آزادم.زيرا كيستي من تنها با تو شكل
مي بندد.اين،كيستي من نيست.مه رقيق توست كه جسدي براي شدن
مي خواهد و من آن بينواكك جسدم.كام تو ناكامي من است.چه
خوشكامي عظيمي است هنگامي كه آيينه نگران و پريده فام بگويد:
كيستي و من ندانم...
+ نوشته شده در شنبه یکم بهمن ۱۳۹۰ ساعت 1:43 توسط انوبیس
|