كاش مي شد رنج را مثل گره كراواتي شل كرد كمي نفس كشيد به 

جايي نامعلوم و دور خيره شد و با شنيدن صداي بلندگوي ايستگاه گره را 

دوباره سفت كرد و به ميان زندگي پريد...