قلب خرافه اي است كه بايد در تنهايي به آن ايمان آورد...از سادگي

ماست كه خرافه اي چنين را به ديگري تعارف مي كنيم...كافيست

كه چنين كنيم تا تنها شهروندِ درونمان شويم بي قلبي كه بردبارانه در  

عمق انجماد بتپد...





شايد در بهشت بتوان با جيب خالي به فضيلت انديشيد و خوشبخت

بود يا حتي به خوشبختي فكر نكرد زيرا وضعيت بدبختي وجود ندارد تا 

خواست خوشبختي را به ضرورت تبديل كند.بلكه تنها در شادي خالص 

شناور بود اما در جهان پس از هبوط ،جيب همواره كششي نيرومندتر از 

فضيلت دارد.و اين جيب چنان كودن است كه نمي فهمد انساني كه به 

او اعتقاد ندارد را بايد به حال خود گذاشت...تراژدي اين است كه حتي 

شادي ديدن ديگران را هم بايد خريد...بايد شكم جيب را چنان از خوراكي 

نفرت بارش_منظورم پول است همان گياهي كه در خاك حاصلخيز بانكها 

ميرويد_انباشت تا بتوان فرصت بيشتري براي زيستن به چنگ آورد... 

بيچاره جامعه اي كه جيب خالي در آن هراس بيشتري برانگيزد تا قلب 

خالي...





مفهوم شر را شايد خودخواهي ما ميسازد.در غياب آگاهي ،داوري معنا 

ندارد.شر خودِ پديده نيست.داوري ارزيابانه آگاهي درباره آن است.هستي 

ها در غياب ما فقط (است) اند...حتيگفتن اينكه هستن اند نيز به  

نظامي ارجاع دارد كه اراده اي آفرينشگرانه را در پديداري شان موثر مي 

داند...شايد رنج هاي ما را نگرش مان مي سازد نه واقعيت هاي 

ملموس جسم؟البته اين گزاره به مفهوم انكار رنج نيست.رنج هست.شك

ندارم.اما منظورم محتواي مفهومي رنج است نه واقعيت انضمامي 

اش...چرا كه ميدانم اگر رنج فضيلت شود همه كاستيها عادلانه مي  

نمايد و من همه كاستيها را عادلانه نمي دانم...تنها به اين مي انديشيدم 

كه چرا آسمان در نظم شرارت بار زمين دخالت نمي كند و به اين  

پرسش رسيدم كه آيا تلقي آسمان از شر با تلقي ما همخواني دارد؟و 

پاسخم ؟شايد!كسي چه مي داند!




در باطن شر همواره گرايشي به خودفرماني و خودباشي هست.شر 

قانوني جز خودش ندارد.در خير اينگونه نيست.براي تجربه خير بايد از يك 

ساخت آرماني اطاعت كرد.از تصويري كمال يافته كه كنش ما با ارجاع به 

آن معنايي اخلاقي مي يابد.در شر اراده فردي مرجع تصميم است نه  

ساخت هاي آركي تايپي...آيا وسوسه نيرومند و جاذبه مقاومت ناپذير 

شر در اين نيست كه همواره به خود ارجاع ميدهد و ساخت آرماني الهام 

بخشي جر خود ندارد؟