سيزدهمين سوپرمن به كافه آمد...خسته و خواب آلود...چمدان كهنه اي  

به دست داشت...حوله اي رنگ و رو رفته از لاي چمدانش پيدا

بود...به پالتوي رنگ و رو رفته اش چند پر چسبيده بود...پير  

نبود...جوان هم نبود...اصلا هيچ نبود...فقط بود...همين...نشست روي 

صندلي گوشه تاريك و دنج كافه...گفتم قهوه؟...از پشت پيشخوان

گفتم...سري تكان داد...يعني آره؟...قهوه را بردم و گذاشتم

روبرويش...گفتم سوپرمن هاي قبلي كيك هم ميخواستند...به چهره 

مواجش در فنجان پر قهوه زل زده ماند...در همان حال گفت ...من يك 

سوپرمن قبلي نيستم...ميزش را تميز كردم...با تاني...ميخواستم چيزي 

بپرسم...گفت ميخواهي چيزي بپرسي؟...دست كشيدم...اين سوپرمن

با قواعد بازي آشنا نبود انگار...علاقه ام را از دست دادم...گفتم نه!و رفتم  

طرف پيشخوان...گفت قهوه را بردار...گفتم ولي شما كه هنوز 

نچشيدين؟...گفت قهوه ذهنم را شفاف مي كند...اگر ذهنم شفاف شود 

راه آمده را برخواهم گشت...رئيسم گفت بايد براي نجات آدمها،اين 

راهي كه در دود كارخانه ها گم مي شود را بروم...ساكت شد...و وقتي  

ديد شگفت زده نگاهش مي كنم ادامه داد :نمي دانم براي چه   

بايد كسي را نجات دهم...چرا بايد نجات دهم؟...از چه نجاتشان 

دهم؟...از خودشان؟...تازه نجاتشان هم دادم بعد چكارشان كنم؟...به  

كجا ببرمشان؟...من...من كه كاري ندارم جز زل زدن به فنجان قهوه اي 

كه نمي نوشم و به تصويرم در آن...تصويري كه شباهتي به من ندارد و  

در كاسه چشمانش نگاهي نيست كه به دوردست خوشبختي نگاه كند

و پر از وعده رسيدن باشد؟...هي مرد...بلند گفتم هي مرد...تو هماني 

هستي كه دنبالش بودم...تو بايد وردست من باشي...اين كافه را دو نفر 

بهتر مي چرخانند...تازه قهوه هم نمي خوري...اينطوري هر روز چند 

فنجان قهوه صرفه جويي ميكنيم...بعد مي توانيم يك هواپيماي تك موتوره 

بخريم و پرواز كنيم...به هر جا كه شد...به جايي كه هيچ سوپرمني 

نباشد...به سرزميني كه هيچ كس قهوه نخورد...موافقي؟...ها؟...عالي 

شد...حالا بيا دست بدهيم...من ايكاروسم...شما؟