سنگلاخ
سنگلاخ بی بارش زیستن را تنها اشک های مرده، آب می دهند. از بارش سنگین بارِ چشم ها، این زخمهای گشوده، این رنج های باز، تنها آگاهی می روید و اندوه! اما به راستی که اندوه، میوۀ تلخ آگاهی است. در سالهای بی عابر، در تنهایی تلخ بی ترحم، فضای مرده این برکه بی ماهی-ذهن- تکانکی می خورد و از میان آبهای آن جنینی می روید. جنینی که از همآغوشی مرگ و تمنا زاده شده و بر این پهنۀ بهت آور، حریصانه چشم می دوزد: نام این جنین، خارشِ زیستن است!
از سنگلاخ بی بار زیستن، تنها، خارهای اندوه می روید. آگاهی -دانشِ زخمین بیهودگی- به جستجوی گنج پنهان پاسخ ها، بر فرشینۀ بی کرانۀ خارها، پا برهنه، گام می زند. گنجی که در هیچ ویرانه ای پنهان نبوده هیچگاه. بیشرمانه دروغی امیدبخش: لالایی رخوت آور تهیدستان! آن راز پنهان، همان که جیب های خالی، پشت آن پنهان می ماند: همان که امیدش می نامند و به حقیقت، خیالبافی است! امید، کیمیای تهیدستان است. مس جیب های تهی را به زرِ بی وزن توجیه مبدل می سازد. این امید-خیالبافی، هنری است که فقر را به فضیلت ترجمه می کند و این کم هنری نیست!