چند قطعه براي چند نوازنده ي مرده
به دوست شاعر و باقريحه_ام
مجاهد چناني
آنجا كه زبان تمام مي شود ،معنا آغاز ميشود : حقيقت، تنها از دهانِ
بسته مي رويد...
زبان مي كوشد سينماتوگرافِ واقعيت باشد : آن را بر پرده ي معنا
نمايش دهد.اما حقيقت اين است كه پيش فرض زبان ،فريبكارانه است :
معنا هيچگاه حامل/پرده ي زبان نيست.زبان هنرپيشه اي فريبكار
است.
تمثيلِ غار افلاطون :آنچه بر ديواره ي غارمان ميبينيم ، زبان است.ما
از دانشِ سايه ها فراتر نرفته ايم.
صادقترين مان، خودباخته مي پرسد :
بورخس داستان ما را نوشته است؟در ويرانه هاي مدور، خورشيدِ
حقيقت بيرحمانه ميتابد.كاهنِ بورخس را ،آتش نمي سوزاند : ما ،
سايه واري خود را ،كي ،در_خواهيم_يافت ؟
از غارِ افلاطون ،بيرون نرفته ايم...در آن زاده ميشويم و در آن ميميريم...
در برجِ بابلِ تنهايي ، آنكه نمي داند، بيشتر مي داند : آگاهي تراژيك.
سقراط از چه رو زهر را نوشيد؟آيا همانند طوطيانِ هندِ حكايتِ مولانا،راه
گريز را نشان داد؟خود_مرگي ،گريز از بابلِ زبان است؟
...