می گویند هر کس انسان را گرامی ندارد با جانداران غیر انسانی بیرحمانه رفتار خواهد کرد. اما به نظر می رسد که عکس چنین سخنی، اخلاقا و منطقا درست است. هر کس جانداران غیر انسانی را گرامی ندارد، به هیچ انسانی رحم نخواهد کرد. دستگاههای فلسفی ما که در واقع بنیاد دستگاههای اخلاقی مان را بر می سازند ــ زیرا ارزش های اخلاقی، برای موجه بودن، پیشاپیش به دستگاهی از تبیین های فلسفی نیازمندند ــ بر یک تمایز آپارتایدی استوارند. برتری انسان از حیوان بر بنیاد خرد انسانی. وجه تمایز برتر انسان که بر اساس آن انسان بر فراز طبیعت قرار می گیرد. [ بر فرض هم که انسان عقلا برتر از همه موجودات دیگر باشد، این منطقا و اخلاقا به او حق کشتار نمیدهد. بلکه در خوشبینانه ترین حالت فقط به این معناست که او در ویژگی خرد با دیگر ساکنان طبیعت تفاوت دارد. درست مثل این است که سگها برای خود دستگاهی فلسفی ابداع کنند که بر بنیاد ویژگی بویایی استوار باشد. . چون سایر جانداران فاقد آن یا در مقایسه با بویایی سگ ها شامه ای کم توان تر دارند، سگ ها با تکیه بر این داده ها خود را گونه برتر تعریف کنند.] همین تمایز فلسفی سرچشمه آپارتایدی می شود که منحصرا به تبیین برتری طبیعی و مسلم انسان می پردازد و همه گونه های دیگر را از قلمرو تابوهای اخلاقی تبعید می کند. نتیجه طبیعی چنین کنشی، اباحه کشتار جانوران چه به عنوان منبع غذایی و چه برای لذت شکار است. فرهنگی که به کشتار روزمره میلیونها جاندار عادت کند، به سادگی میتواند به هر نوع کشتار دیگری عادت کند. اما برعکس کسی که هیچ نوع کشتاری را مجاز نداند، به هر موجودیتی احترام می گذارد. هنگامی که کسی به زندگی یک یاخته هم اهمیت دهد، مسلما به زندگی همنوع خود، به طریق اولی، اهمیت خواهد داد. احتمالا اگر همه جانداران- انسان و جانداران دیگر- دارای ارزش اخلاقی برابری شوند، آن هماهنگی گمشده انسان-طبیعت، از نو برقرار خواهد شد...