مرگ در تجربه کوتاه مدت ما انسانها، یک بحران، یک کنش گیوتین وار است. از دید طبیعت، که ما تنها عضو کوچکی در سامانه خودبنیاد آن هستیم، مرگ یک ضرورت، یعنی گیوتینی ضروری، است. در منطق طبیعت، برای آنکه سامانه طبیعت، پایدار بماند برخی اعضا باید حذف شوند، تا دیگر اعضا و همه سامانه بتوانند و بتواند زندگی کنند/زندگی کند. در این خشونت به ظاهر کور، زندگی ما به همان اندازه ارزش دارد که زندگی یک مور. وقتی از دید طبیعت به خود بنگریم، مرگ ما اساسا معنایی مابعد الطبیعی ندارد. مثل تعویض قطعه ای کهنه با قطعه ای نو است. خوب! اگر قطعات نو باید با قطعات کهنه جا به جا شوند، چرا کودکان، این قطعات کاملا نو، می میرند؟ حقیقت این است که ما از منطق واقعی طبیعت و قانونهای آن چیزی نمی دانیم. پاسخهای ما به این پرسشها غالبا، فلسفی و مابعد الطبیعی است. یعنی پاسخهایی کاملا انسانی که با غرض های طبیعت تباین آشکاری دارد. طبیعت، هیچگاه خودش را با شیوه های فلسفی اداره نمی کند. در خالص ترین شکل زندگی طبیعی، وقتی که به زندگی جانوران در بستر طبیعی خود یا زندگی گروههای انسانی کاملا بدوی در محیط زیست طبیعی شان نگاه کنیم، شاید به پاسخ خود دست یابیم. در طبیعت، انسانها و کودکانشان، بخشی از زنجیره غذایی طبیعت اند. آنها خوراک دیگر جانوران زنجیره اند، همانگونه که دیگر جانوران زنجیره خوراک آنها هستند. خیلی از پرسشهای ما، به این خاطر پیش می آیند که ما دیگر در دل طبیعت، یعنی به همان اندازه طبیعی که جانوران دیگر طبیعی اند، زیست نمی کنیم و اصولا زندگی ما دیگر طبیعی نیست. ما انسانها، برای زیستن، محیطی غیر طبیعی و ویژه خود، اختراع کرده ایم. زندگی شهری و طبیعت زدایی شده، همانند ابزارهای مصنوعی و غیر طبیعی انسان، اختراعی مشخصا انسانی اند. آنچه در بستر طبیعی زیست، رخدادی طبیعی و موجه به شمار می رود، مانند حمله شیری به یک کودک غارنشین، در زندگی غیر طبیعی، شهری و طبیعت زدایی شده ما، یک رخداد غیر طبیعی است که پرسشهایی فلسفی و اخلاقی درباره عدالت اخلاقی این رخداد و معانی فلسفی آن بر می انگیزد. مرگ در زندگی شهری ما اعضای تمدن طبیعت زدایی شده انسانی، همیشه ناعادلانه است و بحرانی اخلاقی می آفریند. ضرورت پاسخ به این بحرانهای اخلاقی، ما را به سوی آفرینش نهادها و نظامهای کلانِ باور و ارزش های وابسته به آن سوق داده است. هر چه فاصله ما از طبیعت بیشتر شود، ساختار ذهن و پاسخهای ما پیچیده تر می شوند. مرگ نیز با این تحولات، ماهیتی ناعادلانه تر می یابد که خود این رخداد، نیاز به نوسازی نهاد ارزش ها و دستگاههای تبیین کننده مابعدالطبیعی و فلسفی را پیش می آورد تا به بحران مرگ به مثابه پیشامدی ناعادلانه پاسخی قانع کننده بدهند. این دیالک تیک بحران و پاسخ، خود، دوگانگی تن همچون عضوی از طبیعت و ذهن به عنوان محصولی کاملا انسانی و غیر طبیعی، را عمیق تر می کند. هر چه پاسخ پیچیده تر باشد، شکاف ژرف تر خواهد شد. تنی که به ضرورت طبیعی و تحمیلی مردن، تن می دهد و ذهنی که در برابر این ضرورت، شورش می کند ـــ و از پذیرش آن تن می زند، ولی می داند که با مرگ تن، او نیز خواهد مرد. حتی اگر این احتمال که با مرگ تن، ذهن زنده بماند، به همان اندازه متقاعد کننده باشد که مرگ قطعی آن، باز چیزی از بحرانی بودن رخداد مرگ نمی کاهد. چرا که به هر حال زندگی ذهن هم، در صورت پذیرش این احتمال، تنها پس از مرگ، آزمون پذیر خواهد بود، یعنی تا زمانیکه مرگ رخ نداده، نمی توان قاطعانه گفت که ذهن پس از مرگ قطعی تن، می میرد یا زنده می ماند. ذهن نمی تواند بر اساس یک احتمال برابر، دست به قمار پذیرش عدالت مرگ بزند ـــ  در جایی دیگر رابطه دیالکتیکی نخواهند داشت و به دو واقعیت ناساز تبدیل خواهند شد که هیچگونه رابطه متقابلی که هر دو را در یک نظم همبسته نگاه دارد، نخواهند داشت. این فرجام، در زبان روانشناسی، اسکیزوفرنی نام دارد. به این ترتیب، مرگ، تا زمانی که پاسخی واقعی و نهایی نیابد، بحران مرکزی هویت و هستی انسان خواهد بود. این وضعیت، اگر با همین روند فعلی پیش رود، به فروپاشی قطعی انسان یعنی فرجامی اسکیزوفرنیک، منتهی خواهد شد. وقتی رابطه میان این دو گسسته شود __با فرض اینکه هر دو در دو سوی گسل پدید آمده، زنده بمانند و زندگی مستقلی در پیش بگیرند ـــ آگاهی مشترکی که هر دو بخش هستی انسان، با دیالکتیک پویا و پیوسته خود، پدید آورده بودند، متوقف خواهد شد. از آن پس، انسان به مثابه انسان، به پایان خواهد رسید. اینکه هر دو، مستقل از هم چگونه خواهند بود، خود شکل دیگری از مرگ است. به همان اندازه گنگ، به همان اندازه مجهول و درک ناپذیر. زیرا مرگ غیاب پدیده هاست. غیاب آگاهی مشترکی که هسته مرکزی هستی متفاوت ولی همبسته تن-ذهن انسان را پدید می آورد، به معنای غیاب این رابطه همبسته است. این غیاب می تواند هزاران تاویل متفاوت داشته باشد ولی قعطا به معنای مرگ آن پدیده ای است که در فرهنگ زبانی ما، انسان نامیده می شود.