مرگستان
امروز در گورستان بودم. شهری از گورها آنجا تا چشم می دید، بر استخوان های مرگ سرپوش می گذاشت. به ذهنم رسید که گورستان، مرگ را، واقعیت خونخوار مرگ را، می پوشاند. جایی که گور هست، مرگ پنهان می شود. همه با گورها سخن می گویند. گویی مرده در آن زیر، زندگی دیگرگونه و دیگری در پیش گرفته است : زندگی درونْ خاکی، زیرزمینی و دور از نگاه کنجکاو زندگی. سایه وار و دور از خورشید، در ژرفای نمناک هادس، جهان حسرتهای جانکاه و آههای سوزان. به ذهنم رسید که مردگان، سر به زیر و هراسان، به کوبش گامهای زندگان بر بام گورهایشان گوش می دهند. نیایش های زندگان، در تاریکی چند توی هادس، در تار عنکبوت فراموشی، به دام می افتند. شاید از این میان، نیایشی هر چند کوچک و کم جان، جانی بدمد در تن بی جان مردگان، ساکنان سایه وارِ جهانِ بی زمان.
ما برای فراموشی مرگ به خانه مردگان می رویم...در بیرون از گورستان، مرگ تهدید زنده تری است تا درون آن. گاهی برای گریز از تعقیب و گریز مرگ است که پا می گذاریم در آن. آنجا در پناه مردگان، با نیروی نیایشی که مرگ را منجمد می کند، مردن را به تاخیر می اندازیم...کوتاه به وسعت درنگِ کم پای زندگان بر بام گورها، در شهر خاموشان...گورستان.