در سرزمین سنگلاخ و کم باران درون، هیچکس زندگی نمی کند.

تنها من، آنهم زمانی که هراس تنها بودن، از جهان پر ازدحام انسانها

فراری ام میدهد، از سر استیصال به آنجا پا می گذارم. ابزارهای زندگی

در این جهان بدوی، به همان اندازه بدوی اند. کلماتی ساده، به سادگی

و قدمت پنج عنصر اصلی جهان، ابزار های من اند. تبر و داس من اند.

با کمک آنها، و میوه های اندکی که سر راهم می یابم، غذایی می سازم. گوشم را

به تنه درختی کهنسال میچسبانم. چیزی می شنوم که به نیایش انسان بدوی،

همو که پیچیدگی های زبان را نمی شناسد و تنها با آوا مناجات می کند،

شباهت دارد. کاش من هم آواهایم را داشتم. من انسانی تنها و بی مناجاتم...