همه مرگ اندیش ها، خداجو نیستند. برخی از مرگ اندیش ها، مرگ را ابزار پارسایی می دانند. با هراس دستوری از مرگ، خود را پاک نگه می دارند. برخی مرگ اندیش اند، چون روان نژند یا روان پریش اند. دسته دیگری از مرگ اندیش ها، یک اقلیت، خداجویانی ناکام اند. خدا، هسته معنای ممکنی است که هستی ممکن است داشته باشد. آنها دوست دارند این گزاره راست باشد. برای مرگ اندیش، مرگ دروازه است و معنا نیز. یا به تعبیری بهتر دروازه معناست. همان معنای ممکن آن جهان ممکن. برای کسی که ترجیح می دهد خدا معنای جهان ممکن باشد. بی خدایی یا غیاب خدا، به معنای مرگ جهانی است که می توانست، بهترین جهان ممکن باشد. برای او، جهان بی خدا، یک جهان مرده است. و لزوما این خدا، یک خدای شخصی نیست. همه خدا پنداری هم یک شکل ممکن است. اتفاقا در همه خدا پنداری، راز آشکارتر است. راز خدا و جهان یکی می شود. جهان گرامی می شود. از آنجا که هر موجودی در این وضعیت، حامل اخگری الهی است، زیان زدن به آن، نوعی توهین به خداست. اما محتمل بودن این پنداشته، غم بزرگ جوینده است. زیرا تنها بر اساس ایمانش می تواند بداند که خدا در آن جهان ممکن حاضر است. حتی نشانه ها که می توانند راهنمای جوینده سرگردان باشند، در هرمونتیکی شناور، همه معناهای محتمل را با خود شناور می سازند. همه با هم محتمل اند. کدام درست است؟ در جایی که همه چیز می تواند احتمالا درست باشد، هر درستی همزمان می تواند احتمالا نادرست باشد. این شاید لذت ایمان و غم بزرگ آن باشد.