به یاد
لیل که خاطره_رنجی
است مانا...
آغاز نبشت : عاطفه های تجرید شده
هر گاه به زنی _که در گذشته ای دور یا نزدیک دوست داشته ای یا
داشتی_می اندیشی ،باران اندوه میبارد.تمام کلماتت خیس میشود و با
کلمات خیس اندوه زده،چگونه میتوان سخن گفت ؟رقتی ،گلویت را به
خارش می اندازد و دستت بی اختیار با ساعت رومیزی ات بازی میکند.آیا
ناخودآگاه ،زمان را متهم میکنی که بیرحمانه میگذرد؟یا ساعت را چون
شیئی آیینی مقدسی در دست میفشاری تا خاطرات زمانگریز نامیرای
نازوال پذیر زن را بتاراند/فراخواند ؟ یک طلسم _شیئی مدرن ؟دستانت
تلخ اند !اگر این گونه نبود چرا تنها کلمات _ حروف تلخ را می چینند ؟
دستها ،حافظه ی حسی _ تجربی شان را دارند .گاهی مستقل از
حافظه ی مغز ،آیین های به یادآوردن را به جا میآورند.مثل همین اندکی
پیش دستها_کاهنان من.مگر کاهن وار ساعت را با آیین رستاخیز
خاطرات مرده پیوند ندادند ؟ مگر دست راستم بلند بلند و به آیین، بانگ
بم خشوع آورش را در فضای حقیقی اما ناواقعی ادبیات رها نکرد که : ای
الیعازر مونث برخیز !و زن حافظه _همو که دستها بیشتر میشناسندش و
لب ها و یاخته های پوستم_از گور/سکونتگاه فراموشی اش برنخاست/
برنمیخیزد/برنخواهد خاست؟و هر بار مغز با آن فرزانگی واقع گرای
متعارفش،زن را دوباره به قعر های نمناک و تاریک سایه های ناپیمودنی
درون پرتاب نکرده است؟و دستها را وادار نکرده که به ازای هر فراخوانی
،هزار بار از ساعت دور شوند؟که حافظه در جمهوری روان_تن تنها در
دستگاه مغز است و هر نمود دیگری از آن، هر کنشی جز دین رسمی
آن، تمرد و انحرافی است؟ فتنه ای است ؟یا بدتر الحادی ؟اندوه! اندوه!
تنها اندوه است که میماند... با اندوه و رقت خارش آور گلویی که راه عبور
کلمات را بسته است چه/چکار باید کرد؟با تصویر سمج زنی که الیعازر
وار برمی خیزد ،برهنه ،جوان و پر از شهوت زیستن چه باید کرد؟با
حافظه ی نامشروع دستها که هنوز از موسیقی وجدآور پوست
کشیده ی زن،سرگیجه میگیرد چه باید کرد؟با نفس نفس این ساعت
_که یادآور نفسهای زنی است در کنار من_که میجنبد از پویش کیهانی
زمان عقب نماند چه باید کرد ؟با خودم که هر شب تجربه ی
کرخت کننده ی تن_خاطره ی زن را دور نگاهم میپیچم و به خواب نمی
روم چه باید کرد؟و با لبهای تشنه ی این زن _خاطره که برای بوسیده
شدن درنگ کرده اند چه باید ؟با کلماتت، زن خواب_خاطره ی من،
نگاهم را شسته ام و سخنانت را بر دهانم کشیده ام تا از فرزانگی یک
لحظه سکوت بهره مندشوم .تو را لا به لای صفحات کتابهایی که می
خوانم گذاشته ام تا هر بار که برای تداوم خوانشم کتاب را میگشایم
،برخاستنت را ببینم.بگذار مغز هر چه میخواهد بگوید من با الحاد
دستهایم موافقم : دستها تصویر زن_خاطره را زنده نگاه می دارند...
فرجام نبشت : حقیقت های برهنه
الهام بخش این نوشتار ،زنی است که نوشتار هایم را
دوست نداشت.نوشتن در نگاه او ،ارجی نداشت .و چرا من بدو دل
سپردم ؟این از معماها_مجهول های زندگی عاطفی من است.ما دو
جهان متفاوت بودیم.جهان من از تنهایی و کتاب های رنج بار میگذشت و
جهان او از همهمه ی بازار و نور مصنوعی مغازه ها.از این رو و دقیقا بدین
سبب همواره همدیگر را رنج میدادیم.من او را و او مرا.تا مرز دیوانه شدن
همدیگر را رنج میدادیم و این تلخ ترین سویه ی رابطه ی عذاب آور ما
بود.و حقیقت این است که من او را بیشتر رنج میدادم.به عمد.از روی
قصد و اراده.چون به تفاوت دنیاهامان واقف بودم.میدانستم که همدیگر را
نمیفهمیم و من میخواستم که از من متنفر شود که مرا رها کند.دوستش
داشتم.تجسم کامل زنانگی بود.زنانگی محض.که به ندرت در زنان می
یابمش.نوعی طبیعت بکر و تک رو.و بی اعتنا به عرف و منطق رابطه ی
دو سویه.این را در او تحسین میکردم و دقیقا همین را نمی توانستم
تحمل کنم.زیبا بود و سبزه.با رفتاری که زنانگی و سرکشی از آن می
بارید اما غریزه ی تمرد چنان در او نیرومند بود که بی اختیار غرورم را
جریحه دار میکرد.جدایی ما دردناک و آزار دهنده بود.هنوز که هنوز است
به او می اندیشم و دیوانه وار از خودم می پرسم چرا چنین بی اراده ام؟
او به سادگی از بحران گذشت و در رابطه های تازه اش آسوده و راضی
آشیان کرده است و تو چرا هنوز مرثیه ی یک رابطه ی مرده را می
خوانی؟هر چه فکر میکنم می بینم جهانهای ما هیچ فضای مشترکی
نداشتند خطهای زندگی هامان در هیچ کجا به هم نزدیک نمی شدند پس
چه چیز مرا وابسته میکرد؟آه از این معماهای ناخودآگاه!کاش کمی
میفهمیدم تا کمی آسوده میشدم.پس از این تجربه دیگر با هیچ زنی
آشنا نشدم.فوبیایی بازدارنده ،احتمال یک دگرسانی ،یک دیگر بودگی
عذاب آور دیگر را برایم ترسیم میکرد از این رو در لحظه های آغاز و در
آستانه ی سلام گفتن ،خود را عقب میکشم.او آنطور که شنیده ام
،دو سه تجربه ی عاطفی را آزموده : راه او از میان بازار می گذشت و در
بازار هر روز میتوان کالایی تازه خرید.در بازار هر چیزی کالا میشود .حتی
عاطفه و حتی انسان عاطفه گر ...آن کس که راه جهانش از میان بازار
نگذرد ،همواره شکست میخورد.آنکه در برابر کالا شدن تمرد کند محکوم
است هرگز خواسته نشود.در رنج تنها شدن عادلانه نیست کسی را
شریک کنم : او اینگونه می اندیشد و از این رو ،از زنان و همهمه ی بازار
در میگذرد تا در تنهایی سرد درون ،با حقیقت های هولناک زیستن
همخانه شود...سرنوشت او را خدای رنج با دست خود نگاشته است...