سكوت






سكوت ،چهچه ي پرندگان ناپيداست

سكوت،موج و 

گرداب دريايي خشكيده است

سكوت درخششي است

فراروي ديدگانم در تاريكي

سكوت طبل_آوا و سرور

رقصندگان است در گوشم

...

سكوت پژواك حرف ها و 

قول و قرارهاست

سكوت دُردِ 

تمام كلامهاست


سكوت بازمانده ي 

غريوهاست

سكوت،سكوت است

سكوت،آينده ي من است...


اريش فريد_شاعر و نويسنده ي اتريشي




متنی شتابزده درباره خودکامه ای رتوش نشده





نیروی باور از هر قدرتی شگفت آورتر است.باورها یا دستکم روانشناسی 

باور بیشتر شبیه نوعی میدان یا فضاست.نمیتوان آن را به سادگی 

،تصدیق نامشروط یک گزاره نامید.مثلا در انقلابهایی که به بهار عرب 

موسومند.پیش از آنکه ،جوان عرب تونسی تنش را بسوزاند و همه ی 

امت عرب از خاکستر مرگ و رخوتش برخیزد هیچ عربی شهامت تمرد 

نداشت.شهامت تردید در این باور که قدرت بن علی یا مبارک همیشگی 

است.خود خودکامگان نیز چنین باوری داشتند.و قذافی تا الان بر این 

باور  است.اگر مبارک یا بن علی یا قذافی تک و تنها در خیابان اصلی 

پایتخت قدم میزدند و هزاران عرب با آنها مواجه میشدند.شکی نبود که 

ترسی توضیح ناپذیر ،هراسی نازمینی همه_توده_ را به عقب می راند.

شگفتا!مگر قدرت چه دارد که خودکامه پس از فراچنگ آوردنش، تصاحبش،

دیگر یک فرد نیست؟و در روانشناسی زیر دست چه رخ میدهد که

 همواره امکان تمرد را محال می یابد؟آن چیست که ذهن افسون شده را 

فلج میکند؟و کی و چگونه میشکند؟در روانشناسی زیردست چه تحولی 

رخ میدهد که ناگهان خودکامه ی فرا_انسان شده را، با جسمیت آسیب 

پذیرش کشف میکند؟کشفی تکان دهنده هم ارز کشف/تجربه ی شکل  

راستین تناسل؟ در زمان افسون شدگی،چرا هیچ خودکامه ای با بدنش 

با مادیت لمس پذیرش ،با جسمیتش دریافته نمیشود؟آیا به همین دلیل 

است که در جهان قدرت ،جسم خودکامه همواره تابوست؟و زمانی قدرت 

فراطبیعی خودکامه میشکند که زیردست شهامت اندیشه به او را 

همچون جسمی مادی/تاریخی می یابد؟تا امروز برخی مردم ساده 

گمان میکنند صدام زنده است.نامیرایی خودکامه/فرا_انسان!به عکس 

های مبارک نگاه میکردم.سقوط خودکامه چنان دردناک است که انسان از 

خیره شدن به عکسهایش منصرف میشود.تراژدی سقوط !چنین آسیب 

پذیر!چنین بی پناه و چنین ترحم انگیز!



خودکامه تابعی از روانشناسی توده است.و این حقیقتی تکان دهنده  

است.توده او را می آفریند.در چارچوب تابوی قدرت ،مادیت رقت آورش را 

انکار میکند و پس از برهه ای ،شباهت های ریخت شناسانه/آسیب 

پذیرانه اش را با او به یاد می آورد و خروشان و عصیان زده بر زمینش 

میزند.با مطالعه عظمت و انحطاط خودکامگان میتوان به روانشناسی توده  

های فرمانبر پی برد...خودکامه یک قربانی ابدی است...هیچ سرنوشتی 

رقت انگیز تر و دردناکتر از سرنوشت خودکامه ای نیست که با ترس و 

حقارت درمی یابد یک انسان است.انسانی با تمام ضعف ها و آسیب 

هایش.همانند کاهن داستان بورخس_ویرانه های مدور_ که در نهایت 

دریافت خود نیز خواب کسی بوده است...





...





جهان چه فراخ است به نور چراغ

و چه خرد است به چشم خاطره


                                بودلر






غارهاي درون






با خود در صلحي.نه با پسر انسان ميجنگي و نه شهريار تاريكي را 

ميرنجاني.بي جنبشي.همچون تيغه ي علف جوانگ دزو.كه نه باد آشفته 

اش ميكند و نه باران خمش ميسازد و غرقش.دستكم اينگونه مي 

پنداري.از بلوغ فرزانه وارت سرمستي.خودشيفتگي خيالپردازان!و اين

 پندار واهي با نخستين لرزه ي بحران مي ميرد.پرخاشي از ژرفا 

ميشنوي.نه از سويه ي روشن ذهن بلكه از جانب تاريكش.نعره ي 

غارنشينانه اي.غارنشين ؟در من؟ من كه با تهذيب منشم ،اينك انساني 

سازگار با خويشتنم؟اما خودفريبي كافيست.در درونت مرد غارنشين

 هنوز زنده است.در تو پيش تاريخ، آگاهي تاريخي ات را در مي نوردد.بر 

زمينش ميكوبد.از دهانت،نعره هاي نخراشيده بيرون ميريزد.از ترست آينه 

را كور ميكني انسان كوچك.پوسته ات ديگر شكافته است از ديدن غارت 

ميترسي؟طبيعت همين نزديكي است.كتابها چرا به كمكت نمي آيند؟






پازل





نمي فهمم چرا دريافتن حقيقت غايي زيستن اين اندازه دشوار است و 

تجربه ي يك حقيقت كوچك اين اندازه فرار است و ناپايدار_هرگاه (دقيقا 

هر گاه و اين پيامد پيوسته حاضر فرآيند شناخت/تاويل است)به شناخت 

شيئي معيني نزديك ميشويم راه دوتا ميشود:يا شك در يافته ي شناخت 

شناسانه_شايد يافته صرفا تخيلي آراسته باشد؟يا راه باورمندي و 

اعتقاد_هسته زنده ي دريافت اوليه با باورمندي،به آييني ذهني به كانون 

توجيه كننده ي نهاد قدرت تقليل مي يابد به عبارتي صريحتر مي 

ميرد...نكند ما بخشي از جوابيم؟و چون خود را برابر جزخود قرار مي دهيم 

تنها نيمي از چشم انداز را ميبينيم؟و نيم ديگر كه ماييم براي ما

 نامكشوف مي ماند؟سنت هاي ديني/عرفاني مان در ذهنم تداعي شد  

الان.آيا به اين دليل نيست كه مرتب پيام سقراطي خود را بشناس را

 تكرار ميكردند؟و براي اين است كه انديشمند بزرگي چون مولانا هي به 

از خود شدن،از خود جدا شدن و مردن پيش از مردن اندرز ميدهد؟بايد

 خود را كه تكه اي از پازل و گويا تكه اي ضروري هستيم در جاي خود

 قرار  دهيم؟ نمي دانم همه چيز ممكن است :و اين هولناك ترين سويه  

ي جهان است.كاش هر چيزي محتمل نبود.گيج كننده است...







مرگ




چرا مرگ هميشه غافلگيرمان ميكند با اينكه ميدانيم هست هميشه 

هست چرا جا ميخوريم ؟ميترسم ما همان مرگ باشيم  نگاهي كه 

مينگرد خود را نمي بيند...





شرارت هاي تخيل





اگر تخيل نبود زمين بهشت بزرگي ميشد.جانوران در طبيعت به گونه اي 

هستند كه گويي در بهشت هستند.تنها انسان پس از آن جرقه ي اوليه  

ي هوشمندي،پس از اختراع انديشه ي (ابزار همان نيروست)نخستين 

جهش را به سوي دوزخ برداشت.يعني پس از طبيعت زدايي از امر 

طبيعي.بيگانه سازي روندهاي طبيعي از و در طبيعت.مثلا در اهلي

 سازي جانوران و گياهان_پديدارهايي طبيعي كه ديگر در طبيعت 

نيستند.با پرورش تخيل ،انسان به تجسم وضعيتهاي بهتر پرداخت يعني  

روبروي طبيعت ايستاد.و با اينكار طبيعت را به يك ابژه كاهش داد.به 

موضوعي كه بايد توسط آرمان و تخيل فرآوري شود و همچون سنتز  

هگلي،گونه اي كاملتر از خود قبلي اش بسازد.تخيل درست شبيه بمب 

 اتم است.به خودي خود و در نفس الامر ،قدرتي است بزرگ و فاقد هر 

گونه رويكرد نيكانه يا شرورانه اي.خطر بزرگ آن در فرمانبري مطلق اش از 

بلهوسي هاي اراده ي مالك خود است....








جنون فهميدن





اين جمله از اينشتين است:جهان به نحو فهم ناپذيري فهم پذير است؟

اين پارادوكسي زبانشناختي يا گزاره اي متناقض نما نيست.روايت خلاصه 

شده اي از تراژدي زندگي است.آيا آنچه پس از فرآورش داده هاي جهان 

هاي دو قلوي عين/ذهن به دست مي آورم_اكسير نهايي فرايند 

كيمياگرانه ي دستگاه شناسايي ام_همان فهم پذير كردن جهان است يا 

نه ؟آيا آنچه به دست آورده ام همان جهان فهم شده است؟يا جهان 

همچنان شيئي في نفسه كانتي، همان معضل ديرپاي نمود هاي 

شناسايي و جهان دسترس ناپذير بوده هاي در خود و حقيقي،باقي مي 

ماند/مانده است؟آيا من جهان را ميفهمم يا نمي فهمم ؟اين وضعيت 

كنوني ذهن من اين لحظه معين از تاريخ آگاهي ام، همان فهم جهان 

است؟يا تنها ذهنم را باز تابانده ام؟چه جنوني!!





هيچ سو




من، دورم و دوردست ميهن من است...

                                آدونيس شاعر عرب





كيهان شناسي شيزوفرنيك

 

 

 



امروز داشتم تاريخچه ي ناكاميهايم را ورق ميزدم كه پرسشي در فضاي 

افسرده ي ذهنم تابيد.تابش مات سپيده دمي قطبي.شگفت نيست 

كه تصوير آرماني عشق در ادبيات عاشقانه و سنت هاي نقالي يا ادبيات 

فولكلور_شفاهي و سنت هاي هنجار شده ي تاريخي مان ،تصويري 

است جسم زدايي شده ،آرماني_اثيري ،و چنان انتزاعي كه تجسم 

پيكري زمانمند براي آن خود بخود ناممكن و محال ميشود؟و تجربه ي 

انضمامي_حسي عاشق از واقعيت تاريخي معشوق چنان از اين 

سرنمون ازلي عشق دور است كه عاشق ترجيح ميدهد ناكام بماند تا 

اينكه با اينهمان كردن تصوير سرنموني معشوق و واقعيت تجربي_تاريخي 

او ،زيبايي آركي تايپي اش را نابود سازد؟و افزون بر اين مگر هر زني در 

مقايسه با زن اثيري خود به خود لكاته نميشود؟حتي اگر پاكدامن ترين

زن تاريخي_انضمامي كيهان باشد؟به همانگونه كه در جهان پارمنيدسي 

بوف كور رخ ميدهد؟دوگانه انديشي مطلق گرايانه سرشت راستين خرد 

اسطوره بنياد است؟سرنوشت قهرمان تراژيك يا عاشق در منظومه هاي 

عاشقانه ي ادبيات كلاسيك ما در همين دوپاره انديشي ،در همين كيهان 

شناسي شيزوفرنيك ريشه دارد؟و اينكه كاركرد و وظيفه ي 

روايي،دراماتيك و ايدئولوژيك عاشق/قهرمان تنها ناكامي و شكست است 

تا برتري امر متعالي_اسطوري همواره بر امر تاريخي_جسمي محفوظ 

بماند؟و اينكه عاشق سنتي منظومه هاي كلاسيكمان كارگزار رياكار و 

بيرحم ايدئولوژي است و هر خوانش ما داستان سركوب پيكره بندي 

تاريخي_انضمامي زن را باز مينوازد/تكرار ميكند؟و اينكه قهرمان ناكام 

منظومه ها در حقيقت زندانبان سنگدلي است كه با تازيانه ي زن اثيري 

تن زن تجربي ،زنده و واقعي ي تاريخ را كبود ميكند؟



پس نوشت : از جمله بندي هاي درهم_ام عذر ميخوام بدون پيش نويس  

و باز پرداخت،توده ي فرار و آشفته ي يك بصيرت ناگهاني و يك دريافت 

شتابناك را تايپ ميكنم از ترس فراموش شدن و البته ديگر سراغش نمي 

روم....





فرم ناب زيبايي






آياتي از سفر پيدايش،سفر آغازين تورات هميشه در ذهنم_گوش درون_ 

تكرار ميشود.شعريت ناب آن شايد علت باشد و زيباشناسي صوتيي كه 

پديد مي آورد به هنگام بازخوانشش در حس هاي آشكار تن در هماوايي 

هارمونيك دهان و گوش و حتي در حس هاي پنهان روان يا همان 

همگرايي هميارانه ي دهان درون و گوش درون و علتهاي بي شمار

ديگر...



پس از نخستين جنايت آگاهانه ي انسان_زيرا جنايتهاي پيشين طبيعت از 

روي ناآگاهي محض انجام ميشد نه از روي اراده ي برنامه ريز يك خودآگاه 

مقتصد.طبيعت هيچگاه از روي حسادت نمي كشد_و كشته شدن هابيل 

خداوند از بلنداي عرش خود به قابيل كه در تورات نامش قائن است يعني 

مالكيت ميگويد : قائن برادرت كجاست؟گفت :مگر من نگاهبان برادرم 

هستم ؟گفت : قائن چه كرده اي ؟ خون برادرت از زمين نزد من فرياد 

ميكشد....




خون برادرت از زمين نزد من فرياد ميكشد....زيبايي ناب!




شعر با تجربه ي ديني همپيوندي ابديست.چگونه ميتوان يك تجربه ي 

يگانه ي روح را با كاركرد گفتاري زبان درآميخت؟و آن را تباه نكرد؟تنها در 

همپيونداني استعاره و شعر و تجربه ي فرار ديني_معنوي است كه 

ميتوان به فرم ناب زيبايي نزديك شد.به كاركرد تهذيبي_كاتارسيسي 

زيبايي نزديك شد.بي جهت نيست كه همه ي متن هاي بزرگ ديني از 

شعر و ساختواره ها،اندامواره ها و ابزارهاي آن بهره ميبرند...





گاهي درنگ ميكنم





و ما لهم به من علم ،ان يتبعون الا الظن...

و آنها را بر آن دانشي نيست ،همانا در پي گمان خود مي روند...


                                                    قرآن_سوره ي نجم 




پس نوشت : ترجمه بر پايه فهم خودم از معناي تقريبي آيات است.





گرسنگي





كلمه هاي يك شعر نبايد گرسنه بمانند...


                                 شهرام شيدايي






كيستن





اگر زبان را فراموش كنم خود را فراموش ميكنم : وحشت محض!










بَعْل






زمانی که بعل در شکم سپید مادرش رشد می کرد،

آسمان پهناور بود و آرام و رنگ پریده

جوان بود و برهنه و بسیار شگفت

و هنگامی که بعل، چشم به دنیا گشود، دوستدار آسمان شد.

.

.

و به هنگام رنج و شادی، آسمان در جای خویش بود.

بعل، چه در خواب بود و آسمان را نمی دید، و چه لذت های آسمان را می چشید،

شب، آسمان را نیلگون می کرد و به بعل مستی می داد

سپیده دم، بعل را پرهیزگاری می آموخت و رنگ از رُخ آسمان می برد.

.

.

در انبوه شرمگین گُنَه کاران

بعل، برهنه می آسود و با آرامش می غلتید.

تنها آسمان، که همیشه همان آسمان بود،

با جلال و شکوه، برهنگی اش را می پوشاند.

.

.

بعل به کرکسان تنومندی که در آسمان ستاره نشان،

چشم انتظار جسدش هستند، گوشه ی چشمی می افکند.

گاه، خویشتن را مرده می نماید، آن گاه اگر کرکسی بر او بتازد،

بعل، خاموش و آرام، کرکس را چاشت می کند.

.

.

و در زیر ستارگان اندوه خیز دره ی زار یها

بعل، کشتزارهای پهناور را می چرد.

همین که در کشتزارها ساقه یی نمی ماند، با گام های آهسته،

سرودخوانان به جنگل جاوید می آید تا در آن بیارامد.

و زمانی که زمین، بعل را به درون خویش کشد،

دنیا دیگر برای بعل چه ارزشی دارد؟ بعل، سیر و سرشار است.

بعل، در زیر پلک های خویش چندان آسمان دارد

که حتی پس از مرگ، چندان که بخواهد آسمان را می نگرد.

.

.

هنگامی که بعل در زیر بطن سیاه خاک می پوسد

آسمان همچنان پهناور بود و آرام و پریده رنگ

جوان بود و برهنه و بسیار شگفت

همان گونه که بعل، به هنگام زندگی، دوستش می داشت.


                                                                  برتولت برشت






نويسنده





بلانشو در تعریف نویسنده مى نویسد: او مرد، زندگى کرد و از نو مرد.


آنوبيس :پس نويسنده ي بزرگ زنده اي است كه بيش از ديگران بميرد؟و 

مرگش درازتر از زندگيش باشد ؟نويسنده ي بزرك زنده اي است كه 

جاودانه مرده باشد/بميرد؟و نويسندگي هنر همبودي مرگ و زندگي 

است؟و متن زنده، متني است كه مرده اي آن را بنگارد/بنويسد؟






خاصه در بهار





بودن به از نبود شدن خاصه در بهار!دو بار   بیشتر از دو بار میخوانم/مرور 

میکنم.به ده شاخه ی نزار انگشتهام نگاه میکنم و باز میخوانم/مرور 

میکنم.این بار چند بار؟جای این خاطره فضای سفید دنباله دار ی به یاد 

آوردن هام را عقب میراند/شکست میدهد.اگر خاطره ای نباشد چگونه 

بگویم بودم نه اینکه تخیل کرده ام که بودم/بوده ام؟چشمانم را 

میبندم/تاریک میکنم.چرا؟چرا چشمانم را می بندم/تاریک میکنم؟شهامت 

ندارم به اقتدار قانع کننده ی گفته_شعر شاملو

زل بزنم ؟آهسته میگویم طوریکه شعر نشنود_احترام یا ترس؟_نبود 

شدن!نبود شدن!در این بهار و هر بهار دیگری...





طلسم




زیباترین زن،در برکه ی روشن ماه تن می شوید.و من شاه_غوک جادو 

زده،در پی لبانی_ام که طلسم_ام را بشکند.لیلای شب های روشن و 

برکه های عمیق ماه!لبهات را بوسه ی بازیگوش شادی بیتاب نکرده 

است؟




یک خبر بد




امشب خبر بدی خواندم.خانم پری چهره کاتب توی پست اخیرش تنها

یک کلمه نوشته بود : بدرود.ایشان نویسنده ی وبلاگ کافه نوستالهای  

دردناک بود.حیف شد.نثرش را تحسین میکردم و یکی از لذتهای

مطالعاتیم مطالعه و تعقیب نوشتارهاشون بود.هر کجا باشند سلامت 

باشند.از شیوه ی برخوردشون با زبان مرد سالار و سنتی خوشم می 

آمد.تنها به بازگفت تجربه ی زنانه در چارچوب مردسالاری هنجار شده ی 

زبان اکتفا نمی کرد بلکه می کوشید صورتهای بیان را با محتوای 

عاطفی_اندیشگانی تجربه ی درون ذات زنانه همسو کند... 






جاودانگی





پذیرش اینکه آگاهی شخصی ما ،تاریخچه ی ما به مثابه ی یک فرد 

انضمامی ،جاودانه می ماند دشوار است.چون فردیت در صورت تعلیق 

حافظه متزلزل می شود در تجربه ی آلزایمر یا روان گسیختگی مثلا.ولی 

ما به عنوان اندام واره ای زنده به نیازهای پایه ی خود همچون

پستانداری عالی پاسخ موافق می دهیم.این خبر از اراده ای بنیادی تر از 

اراده ی ما همچون شخصیت های خودآگاه میدهد.اراده ی بنیادین 

حیات.جاودانگی،غیر شخصی و بی چهره است.حتی آگاهی شخصی ما 

هم در آن جایی ندارد.




شب به خیر بانو




چشمانم به تصویر محوت نگاه نمی کنند.میترسند.میشنوم شب به خیر 

میگویی.کجا هستی که شب اتاقم را دیده ای بانو؟میگویم شب به خیر 

نه.اما شب به خیر میگویی و بیدارییم تمام می شود .در خواب کسی 

می لرزم.مرده ام؟نه!نمرده ام چون ،خاطره ای از عطر تنت دارم.این 

خواب است میدانم.اما خواب من نیست.در خوابهایم همیشه عطر تنت 

راه را به من نشان میدهد.در جستجوی عطرت به همه ی کوچه باغ های 

خوابی که خواب من نیست پا میگذارم.هوای گرفته ی خواب را بو 

میکشم.سینه ام از دلتنگی سنگینی مچاله میشود.نه!نباید به خواب این 

بیگانه می آمدم بانو!در این خواب حتی گلها بویی ندارند.آیا این نشانه ی 

آن نیست که هرگز به این جا سر نزده ای؟درخشش تندی تصویرت را 

پاک میکند.یادم می رود که رنگ آخرین پیراهنت کدام بود و قهوه ات 

را با چند حبه قند شیرین میکردی.این نشانه ی بیداری است.دمیدن 

سپیده؟آنکه خواب مرا می بیند بیدار میشود.از جا کنده میشوم.همه چیز 

محو میشود.سپیدی خیره کننده ی فراموشی.و ناگهان به اتاقم پرتاب 

میشوم.روبروی در بسته ای بیدار میشوم.دری که هیچگاه باز نکرده 

ای...




برای زنی که واقعی تر از آن است که خیالین نباشد...




بانو !صدای شما ابرهای تمنا را می باراند و شکوفه های نارس روح را 

پرنده/درختانی خوش آواز میکند.در صدای شما همه ی ماده آهوان زمین 

جفت هاشان را صدا می زنند...





بودن/شدن





در واقعیت دگرگون ساز کار (چه فردی چه عمومی ) ، شر و امر نیک به 

همجواری آفرینش گرانه ای دست می یابند.رقص شیوا و آرامش جنبش 

گریز تائو به وحدتی بنیادین می رسند و به برساختن جهان_کنش می 

پردازند.شر همواره ویرانگری بی شفقت نیست.اگر پایکوبی شیوا گونه

 ی شر پیش شرط فرزانگی ژرف نیروانا و ساکن خلاق دائویی قرار بگیرد 

،آنگاه ،شدن همواره کنش بنیادین بودن خواهد شد...





آگاهی تراژیک





كسي پیش از ون گوگ تجربه ی دایره های گردان و جنبشهای حلقوی 

را در نقاشی آزموده بود؟و ماهیت پارادوکسیکال حرکت های دورانی 

در جهان را دریافته بود؟اینکه بیهودگی و کمال هر دو حرکتی دایره وار 

دارند؟پیش شرط کامل شدن یک حرکت بازگشتش به جای_مکان آغاز 

است.و در ترسیم توپوگرافیک بیهودگی باید دایره ای کشید که همچون 

ماری حلقه زده ،دم خود را به نیش میکشد.پس هر کنشی در جهان 

پارادوکسیکال ما ،ماهیتی تراژیک دارد.دلالتی دوگانه_آشوبگر.هنرمندی 

که این حقیقت پایه را در می یابد ،آگاهیش تراژیک می شود.ون گوگ  

آگاهی تراژیکی از خود و در_جهان_بودن خود داشت.در آگاهی تراژیک 

ذهن ناظر_کنش گر ،همیشه برانگیخته است.او هنرش را تنها در بازگویی 

امر فاجعه بار: یعنی تجربه ی زیستن در همجواری پارادوکس باز می 

یابد.او تنها در زیباشناسی فاجعه به کامل ترین صورت بیان دست می 

یابد.در آگاهی تراژیک ،هنجارهای دانستن دگرگون میشوند و سامانه 

اندیشه ورزانه چارچوبهای متعارف آگاهی را در می نوردد و به قلمرو امر 

رازورانه ،امر ناممکن ،چهره پارودکسیکال اشیا و بودن راه میبرد : قلمرو 

نا_خرد یا همان دیوانگی.




صدای دیگری




چرا تنها ،خود را می شنوم وقتی به آینه گوش میدهم ؟




 

یک افسانه ی کهن






يک افسانه ي بسياربسيار کهن و بسيار بسيار نوين روايت ميکند که در 

دربار آسمان ،خدايي نيک سرشت ،با نيروهاي شر همپيمان شد.آن ذات 

پاک ميدانست شر قدرت ويران کننده ي آزمندي دارد.پس چرا راه 

همپيماني با ذات پلشت را برگزيد؟افسانه در ادامه ي روايت خود ميگويد: 

براي آفريدن انسان.زيرا نيروي نيکي و خير،به تنهايي، انساني ميساخت 

چنان نيک طبع و هم آوا با آهنگ خير که تقريبا در سکوني متعالي ،ثابت 

ميماند.اما ذات پاک پادشاه آسمان ،انسان را پويا ،کنش گر و آفريننده 

ميخواست و به همين سبب به ذات پلشت شر رجوع کرد.کار ،يعني 

توانايي دگرگون سازي ماده، به ويران کردن شکل اوليه ي آن مشروط 

است.يعني همان قدرت مخرب شر.کار سازنده ،به ويران سازيهاي شيوا 

گونه ي شر نياز دارد و همين واقعيت خداي پاک سرشت را با خداي بد 

سرشت همکار کرد.يک اجبار ضروري.افسانه ي ما در اينجا به يکي از 

مفاصل مهم روايت خود ميرسد و مي گويد : پس از آفرينش انسان ذات

پلشت و گجسته، خداي خجسته را به قعر تاريک کيهان فرو انداخت و  

خود در جاي او نشست و همه ي متن ها و روايت ها و قلب ها و حافظه

ها را از نو نوشت.اما سخنان آن خداي انسان دوست در لابه لاي خاطره

ي ازلي انسان ،تجربيات معنوي نامتعارف،خوابهاي شاعران شوريده حال 

و نبوغ رنج کش نويسندگان بزرگ پراکنده شده است.با اين کودتاي 

آسماني انسان حامي/آفرينش گر بزرگش را از دست داد.و ارباب تازه او

را با رنجها و شرارتهاي پايان ناپذير شکنجه داد.شرارت کردن را براي او 

آسان کرد و خوي بيرحمي و ديگر کشي را در او مقاومت ناپذير  

ساخت.اما گاهي اين انسان فروکوفته ي سست نهاد با شنيدن ناله اي 

کيهاني گوش تيز ميکند : صداي آشنايي دوردست .آن خدا در زندان 

تاريک خود مي نالد و چون اميدي به رستن ندارد تمام دانش خود را

با صداي گرفته فرياد ميزند گاهي روح رنج کش انساني تنها و والا، چنان

از شرارتهاي نهادين انسان دور ميشود که گوشي براي آن صدا ميشود و 

در زمان بازگشت از نا_جهان تجربه ي معنوي ملاقات با خداي

 رنج کش افشره ي تجربه را براي ما بازمیگوید : به زباني راز گونه

.زيرا آنچه خدا بر زبان مي راند با دالهاي طبيعي زبان بيان پذير نميشود 

تنها استعاره و رمز ميتوانند از آن رمز گشايي کند...





تنهاتر





زمان تنهاتر از من است.زیرا همواره از خود دور است.تجربه ی تنهایی 

تجربه ی ملاقات با ذات و همسخنی با من درون است.از این رو در هر 

تنهایی دو یا چند صدا همگفت اند و ناب ترین صورت تنهایی در ماهیت 

ناکامل زمان چهره نشان میدهد.زمان همواره از خود عقب می ماند.هر 

گاه بخواهد با خود یگانه شود باز می ماند.تکامل راستین زمان و همبودی 

کامل ماهیت_وجود آن در فرض ابدیت رخ می دهد.زمان حال واقعی ،واقعا 

رخ نمی دهد،چنان ناپایدار است که زمان در آن فرصت همبود شدن نمی 

یابد.از این رو زمان تنهاتر از من تنهاست...






سویه ی دردناک تجربه





چرا برخی زن/مردان از زن/مردی به زن/مرد دیگری میجهند و تصویر 

زنجیره ای این جهش های بازیگوشانه، داده ی خیره بافی های 

شب نشینانه ی نوشخوارانه شان میشود و در مقابل زن/مردانی

تا سالهای سال یک تجربه ی دردناک عاشقانه ، ناکام و فاجعه 

بار را لای زخمهای گشوده قلبشان پنهان میکنند و تنها،درد میکشند؟چرا 

خاطره،نزد نخستین گروه،روشن،خودشیفته، شاد ،موجز ، خنده زن و 

لذت جوست و نزدیک گروه دوم خودآزار ،دردناک ،ثابت ، تیره و رنج آلود؟ 

اولی همواره میکوشد به یاد آورده میشود و دومی همواره میکوشد 

 پنهان بماند ؟


عشق تجربه ای است بنیادین و تعیین کننده.اینکه چرا دو انسان متفاوت 

ناگهان با شوری جنون آمیز و شیدا وار همدیگر را میخواهند معمایی 

است هم ارز دیگر معماهای کیهان زیستی انسان.



راستی چرا یونان باستان عاشق بزرگی ندارد؟ولی شرق تاریخی ،ادبیات 

عاشقانه ی لبالبی دارد؟چرا عشق پرشور در دموکراسی به ندرت آشکار 

میشود اما در سازمانهای تک صدا و خودکامه ی شرق باستان ،عاشقان 

پاک باخته ی یزرگی آفریده شده اند؟میگویم آفریده زیرا تخیل_این سازه  

ی حیرت آور جان انسان_در برساختن این ساختمادر اساطیری دخالت 

داشته(البته عامل ها و رانه های شناخته و ناشناخته ی دیگری نیز در 

کار بوده و هستند).آیا عشق ،میل سیاسی سرکوب شده ای است که 

خود را در هنجارشکنیهای قدرت ستیزانه باز آفرینی میکند؟آیا عاشقان 

بزرگ دیروز ،انقلابیان بزرگ امروزند؟آیا عشق کارکردهای سیاسی اش

 را همچنان نگه داشته؟عاشقانه های بزرگ ادبی و حتی سفر غزل 

غزلهای سلیمان در تورات ،اروتیسمی کاملا بدن پرداز دارند.اروتیسمی 

ستایشگر زیبایی های پیکر هوس آلود دلدار.پس میتوان گفت که طغیان 

عاشق بر هنجارهای ازدواج و سنت های محافظه کار و سخت گیرانه ی 

اجتماعی_تاریخی بخشی از پیکار ناخودآگاه یا نیمه خودآگاه جامعه بسته 

ی کهن است علیه مهندسان خودکامگی و پاسداران آن؟و جبهه دیگر آن 

مثلا در ادبیات اروتیک میجنگد؟






انگار ذهنم خسته است و وهمهایی شیرین می بافد.به کارهایم برسم.






هول جهان





شگفتی/هولناکی جهان در تجربه ی هر روزه ی آن است.در این که 

جهان را در روز پس از تجربه ی خوابت ،همانند روز پیش از تجربه می  

یابی.جهان هسته سخت و بی دگردیسی تجربه ی هستی شناختی 

من/ما است.این ابژه ی مکرر ،این ملال غول آسا،این اژدها فش تنها 

خوار،هر روز بر آگاهی محزون من می تازد.چرا یک ذره دگرگون نمیشود؟

چرا پس از تجربه ی خواب ،چشمانم بر شکل دیگری از در_جهان_بودن 

باز نمی شود؟چه موحش تجربه ای است زیستن در و با جهان.اگر جهان 

ابژه ی بنیادین شناخت من از خود به مثابه ی آگاهی در_جهان باشد یا 

پیش شرط هر تجربه ی شناخت شناسانه ای،پس وحشت بزرگ را نه

 در جهان که در ساختار های بنیادین آگاهی ام باید جست.شاید استعاره 

هولناک غار افلاطونی ،بازخوانی حقیقت راستین ما باشد؟شاید آنچه می 

بینیم/درمی یابیم خود جهان نباشد؟تصویر ثابتی از جهان یا هر چیز 

دیگری که ذهن ما در آن خیره شده و جهان می پندارد؟تک تصویری

ثابت؟زیرا جهان دریافتنی من ،داده ی شناخت من،همواره خود را تکرار  

میکند.ثابتی است سنگ شده و در پایان مرا نیز سنگ خواهد کرد.سنگ/

گوری شایسته مردی که منم.مردی که با چشمان بسته در آینه در 

مینگرد...





جان تنها





جان تنها،نه توان دادن دارد و نه توان گرفتن.زمینی بایر؟زمینی بایر.زمینی 

سنگلاخ؟زمینی سنگلاخ.یخهای چند میلیون ساله ی قطبی که هیچ دانه 

ای،حتی دانه ای که با معجزه حمایت شود و آتش اراده ی غول آسا ،در 

آن نمی روید/نمیتواند بروید؟بله!دانه ای در یخهای بیجان قطب!همه ی 

اینهاست و چیزی بیشتر از اینها.تهی را آشکار میکند.تهی نه درونه ای 

دارد و نه بیرونه ای.جان تنها نیز.او هر لحظه در امر فجیع می زید.انگار در 

هر دقیقه به دلخراشترین وجهی کشته میشود و باز جان سنگینش را از 

بینیش در او می دمند تا برای مرگ دوباره تجهیزش کنند و مرگ سه باره 

و مرگی چند باره.جان تنها گاهی به سبکی اندیشه ای میشود.محو.مه 

وار.و بی وزن تا حدی که نمیتواند در اراده به عملی شرکت کند.گاهی به 

نگاه خیره ی مبهوتی تبدیل میشود.چون چشمی خیره که به نقطه ی 

معینی زل نزده است.به همه جا و هیچ جا مینگرد.و چنان بی عمق

 است نگاه که میتوان آن را با نوک ناخن های آراسته ی زنی از چهره ی 

فرتوتش جدا کرد.هیچ چیز به اندازه ی جانی که میداند مردنی است 

فاجعه بار نیست.





مرگ آگاهی





دوست شدن برای من دشوار شده است.نه برای آنکه سلیقه یا 

معیارهای سخت گیرانه ای دارم.نه!من نامرئی تر از آنم که در چارچوبی 

بگنجم.علت آن در کشف تکان دهنده ی مرگ است.از زمان درک زیست 

شناسانه ی گزاره ای تجریدی و عام.گزاره ی : همه می میرند.تجریدی 

،چون(همه)،ما به ازای واقعی ندارد.یک مفهوم استنباط شده است.من 

هم مانند همه زمانیکه آن را به کار میبردم خودم را استثنا فرض 

میکردم.همه میمیرند جز من.همه وقتی به مرگ می اندیشیم به مرگ 

دیگری اندیشیده ایم نه مرگ خود.به این دلیل ساده که تجربه ای از 

خودمرگی نداریم.اما تعمق در معنای زیست شناختی_تجربی این گزاره 

یکباره خاموشم کرد.به مردی بی کنش تبدیلم کرد.به نگاهی تماشاگر و  

نه بازیگری پرشور.مرگ آگاهی،روح زیستن را میکشد.یقین دارم که خود 

مرگ از ماهیت نابودگر خود ناآگاه است.زیرا پویش خستگی ناپذیری دارد 

که با سرشت وظیفه ی تعطیلی ناپذیرش در تضاد است.مرگ نمیداند که 

با مرگ آخرین جاندار ،خود نیز میمیرد؟ 





هذیانهای یک مرد گرما زده




 



پاره ی نخست



اگر ده دقيقه فراموش کني که زنده اي تنت مي گندد : تجزيه 

ي بافت هاي زنده و تبخير خون در راهروهاي جذام گرفته ي 

رگها.خورشيد و شنهاي پرنده و مگسها رب النوع هاي سرزمين من.با 

نخستين نشانه ي تجزيه _ گنديدگي، روح،کودن و منگ از توسري هاي 

گرما و تن پوش لزج عرق از جا ميجهد.بافتهاي متلاشي را با 

پارچه ي چرکي مي بندد و تکرار ميکند : من زنده ام! من زنده ام!من 

زنده ام!پشت سر هم و هزاران بار!ده هزاران بار!بيست هزاران بار!پشت 

پشت پشت سر هم.تا جايي که از تکرارهاي بي فاصله ي نيايش وار زبان

اش کرخت ميشود و ذهنش منگ از تکرار و هرم گرما و مگسها و شن ها

معناي نيايش هاي مکرر را دیگر نمي فهمد و سنگين ميشود و عقش 

ميگيرد و مي خندد و دوباره عقش ميگيرد و نمي خندد و وا ميدهد و 

تجزيه ميشود و آرام ميخوابد/ميشود و ديگر مگس ها و شن ها و رب 

النوع های بدبوي تجزيه و خورشيد را حس نميکند و ديگر هيچ... 











پاره ی دوم

 


_در یکی از دینهای هندی(کدام بود؟مهاویره؟نام دین بود یا بنیان 

گذارش؟)یک آموزه ی هراس آور ولی ژرفی هست.عصاره ی بینش ژرف 

کاوانه ی مرد بنیانگذار : هیچ خدایانی نیستند که نگرانت باشند و نه هیچ 

فرشتگانی که نامت را بدانند.جهان درباره ی تو چیزی نمی داند و هر 

میزان که عربده کشان رو به گوشهای سنگینش فریاد بکشی گوش 

نمیدهد زیرا نمی تواند گوش دهد.تو محکومی رنج بکشی و نابود شوی 

ولی باید از راه پرهیز و خودرنجی ،این حقیقت را با تمام هستی ات 

دریابی.باید تجسم این وانهادگی_فراموش شدگی باشی/بشوی.همه ی 

معنای تو این است که تجسم راستینی از بیهودگی خودت باشی...








درون لرزه




دیشب به سختی تکان خوردم.زنی رازی برایم کشف کرد.گفت که تمام 

مدت از پشت آن راز به من مینگریسته.که هر کار من ،در چشم او 

بازتابی از آن راز_رفتار بوده.تکانه ام چنان سخت بود که بن دندانهایم درد 

گرفت.درون لرزه ای ده ریشتری بود و دندانهایم لق شد.پرسیدم 

پس چرا تا آن موقع نگفته بود به من؟چرا پنهان کرده بود از من؟بیرحمانه 

است که با خاموشی ات ،به انسانی گزند برسانی.که من درست از  

روی ساده دلی فکر میکردم همان رفتار، شادمانی مشترکی است.تجربه 

ای روشن و زیبا.و تمام مدت کسی دیگر در جایی دیگر فکر دیگری 

میکرد.تنها ماندن بهتر از گزند دیدن است .انسان ها حتی با  

خاموشی شان نیز گزند می رسانند...





سادگی جهان مرا در هم میشکند





با این پیش فرض که جهان معمایی است خود را تسلا میدهم.یعنی  

پازلی که قطعات پیدا شده ،جا و ماهیت احتمالی قطعات گم شده را 

پیشگویی میکنند.یعنی مسئله ای که وعده حل شدن میدهد یعنی 

جستجوی من معنا دار و ارجمند است.اما این تنها پیش فرضی است 

پیشداورانه.تفسیر جهان است بر پایه نیاز به بیهوده نبودن.نیاز به 

معناداری.اما معنا برای من مهم است نه برای جهان.معنای جهان در 

آشکارگی جهان است نه در سویه های مفروض پنهان.جهان نزد خود به  

تمامی حاضر است.همین است که هست.و من نیز بخشی از آشکارگی 

صریح آنم.معنای پنهانی نیست.امید به معناداری،توهم زبان آگاهی یافته 

است.کالای زبان خودآگاه از معناداری و توانمندیهای معناسازانه ی 

خود.معنا تجمل بیهوده ای است که انسان با آن خانه ی محقر وجودش را 

می آراید.جهان در سادگی صریح خود ،هستن محضی دارد.در برابر 

سادگی حاضر آن ،تمام پیچیدگی های من رنگ می بازد.باز شکستی 

دیگر به نام ثبت میشود.تلخی یک راه نیم رفته ی دیگر.






پرگویی های مردی که به جلجتا نمی رود






به سختی نگاه زنی شده ام که با بیزاری به مرد/عشق گذشته اش 

مینگرد.سرد،ویران کننده ، نفوذ ناپذیر و بی گذشت.در تنهایی ژرفی 

دست و پا میزنم.با تمام استخوانهایم تنهایی هستی شناختی/چاره 

ناپذیر انسان را تجربه میکنم.حتی فراتر از یک باز آفرینی ساده.من خود 

تنهایی شده ام.تاریخچه ی فردی ام را آشیل وار از دست میدهم و لاک 

پشت وار میکوشم فاصله های محال زنونی را بپیمایم.فاصله تنهایی من 

تا تنهایی دیگری را.و هرگز نمیتوانم.شکست میخورم.در همسانی با دگر 

بودگی.در تحویل تنهایی فردی ام به باشگاه دوستان همفکر شکست 

میخورم.دیگر شکی ندارم که من تنهایی ام نه انسانی تنها.میلی به 

گریختن دارم قبل از پل زدن بر فاصله ی دو تنهایی.وسوسه ای چنان 

قوی که از نیمه راه بازم میگرداند.و صدای جامعه ی توراتی وحی وار در 

گوشم آیات مقدس بیهودگی را به ترتیل میخواند : باطل اباطیل همه چیز  

باطل است در زیر آفتاب سوزان هیچ چیز تازه ای یافت نمیشود.ومن تاویل 

میکنم:هیچ چیز تازه یعنی هیچ انسان تازه یا تازگی انسانی و مومن وار  

از نیمه راه پل برمیگردم.همه راههای زندگیم راههای نرفته اند یا نیم 

رفته.گاهی چنان در تنهایی خود غرق میشوم که وقتی حرف میزنم 

 آوایی از گلویم پخش نمیشود یا چنان ناشنیدنی که ناشنیده می 

ماند.گاهی در فضای کوچک/بزرگ اینترنت به دوستی قدیمی 

برمیخورم.هم دانشگاهی قدیمی یا هم...قدیمی و میشنوم که میگوید به 

یادت بودم. چنان تکان میخورم که آرامشم مو برمیدارد : چگونه میشود 

به یاد من بود؟من که وزنی ندارم.در جهان بیابانی من ،موجودیتم هیچ 

جرمی ندارد و حتی فضایی اشغال نمیکند و حتی نمی داند که برای 

دیگران هست.خود را نامرئی میدانم بیشتر تا کسی که بر دیگران اثری  

می گذارد.یادم هست البته تار و ناروشن یادم هست که در نخستین  

شک هایم ،همیشه ترسی که به هقهق گریه ختم میشد نفس نفس 

زدنهایم را نقطه گذاری میکرد.و بعد چنان بی روح شدم که کسی که مرا 

نمی شناخت گفت شما شبیه مورسو شده اید ضد قهرمان بیگانه ی  

کامو.عاطفه ام روز به روز با تولد هر شک تازه خشکیده تر میشد و حالا 

 به جایی رسیده که باته مانده رقت آور احساس هایم نمیتوانم حتی بر 

کسی شفقت کنم چه رسد که با عشقم از او در برابر شرارتهای مرگ 

پاسداری کنم.اندیشه ی مرگ تسلایی است که مرا میجود.ذره ذره.و 

پرومته وار پیش از تمام شدنم دوباره مرا از سایه و کمی آتش می آفریند 

تا دوباره از نو بجود.تراژدی من در این است که هرکول قبل از تولدم مرده 

است و من در کوه قفقاز روح،بی منجی،تا ابدیت/مرگم خوراک سایه

 های نشخوار کننده ام.کاش کسی میدانست.با استخوانهای جمجمه 

 اش درمی یافت/حس میکرد که من نیاز دارم کسی را دوست بدارم و 

نمی توانم.شاید بتوانم مانند سنت فرانسیس برای ماهیان دریا و پرندگان 

هوا موعظه کنم اما زمان موعظه ی کوهستانم که فرا میرسد تن می

زنم/جا میزنم.من ایمان/محبت مسیح را نمی توانم تا جلجتا به دوش  

ببرم.من تنها نیستم تجسم تنهاییم...یزرگی ایمان مرا کوچکتر از خودم 

نشان میدهد و این گذشتی است که قادر به انجامش نیستم.هنوز 

مستعد این فدیه نیستم و ایمان  من آنقدر رشد نکرده که خدا را وادارد  

قوچی به جای گلوی جوانم بفرستد.هنوز ایمانم از شک هایم خردسال تر 

است.بهتر است دست از تایپ کردن بردارم و بروم توی حیاط خانه ی 

کوچکمان و به صدای زنجره های باغچه گوش دهم.به صدایی جز هق  

هق سایه های درون... 




زن_خاطره

                                                                


                                                                 به یاد

                                                        لیل که خاطره_رنجی 

                                                              است مانا...      



آغاز نبشت : عاطفه های تجرید شده



هر گاه به زنی _که در گذشته ای دور یا نزدیک دوست داشته ای یا 

داشتی_می اندیشی ،باران اندوه میبارد.تمام کلماتت خیس میشود و با

کلمات خیس اندوه زده،چگونه میتوان سخن گفت ؟رقتی ،گلویت را به 

خارش می اندازد و دستت بی اختیار با ساعت رومیزی ات بازی میکند.آیا 

ناخودآگاه ،زمان را متهم میکنی که بیرحمانه میگذرد؟یا ساعت را چون 

شیئی آیینی مقدسی در دست میفشاری تا خاطرات زمانگریز نامیرای 

نازوال پذیر زن را بتاراند/فراخواند ؟ یک طلسم _شیئی مدرن ؟دستانت 

تلخ اند !اگر این گونه نبود چرا تنها کلمات _ حروف تلخ را می چینند ؟

دستها ،حافظه ی حسی _ تجربی شان را دارند .گاهی مستقل از 

حافظه ی مغز ،آیین های به یادآوردن را به جا میآورند.مثل همین اندکی 

پیش دستها_کاهنان من.مگر کاهن وار ساعت را با آیین رستاخیز

 خاطرات مرده پیوند ندادند ؟ مگر دست راستم بلند بلند و به آیین، بانگ 

بم خشوع آورش را در فضای حقیقی اما ناواقعی ادبیات رها نکرد که : ای 

الیعازر مونث برخیز !و زن حافظه _همو که دستها بیشتر میشناسندش و 

لب ها و یاخته های پوستم_از گور/سکونتگاه فراموشی اش برنخاست/

برنمیخیزد/برنخواهد خاست؟و هر بار مغز با آن فرزانگی واقع گرای 

متعارفش،زن را دوباره به قعر های نمناک و تاریک سایه های ناپیمودنی 

درون پرتاب نکرده است؟و دستها را وادار نکرده که به ازای هر فراخوانی 

،هزار بار از ساعت دور شوند؟که حافظه در جمهوری روان_تن تنها در 

دستگاه مغز است و هر  نمود دیگری از آن، هر کنشی جز دین رسمی 

آن، تمرد و انحرافی است؟ فتنه ای است ؟یا بدتر الحادی ؟اندوه! اندوه!

تنها اندوه است که میماند... با اندوه و رقت خارش آور گلویی که راه عبور 

کلمات را بسته است چه/چکار باید کرد؟با تصویر سمج زنی که الیعازر

 وار برمی خیزد ،برهنه ،جوان و پر از شهوت زیستن چه باید کرد؟با 

حافظه ی نامشروع دستها که هنوز از موسیقی وجدآور پوست  

کشیده ی زن،سرگیجه میگیرد چه باید کرد؟با نفس نفس این ساعت  

_که یادآور نفسهای زنی است در کنار من_که میجنبد از پویش کیهانی 

زمان عقب نماند چه باید کرد ؟با خودم که هر شب تجربه ی 

کرخت کننده ی تن_خاطره ی زن را دور نگاهم میپیچم و به خواب نمی 

روم چه باید کرد؟و با لبهای تشنه ی این زن _خاطره که برای بوسیده 

شدن درنگ کرده اند چه باید ؟با کلماتت، زن خواب_خاطره ی من، 

نگاهم را شسته ام و  سخنانت را بر دهانم کشیده ام تا از فرزانگی یک  

لحظه سکوت بهره مندشوم .تو را لا به لای صفحات کتابهایی که می 

خوانم گذاشته ام تا هر بار که برای تداوم خوانشم کتاب را میگشایم 

،برخاستنت را ببینم.بگذار مغز هر چه میخواهد بگوید من با الحاد

 دستهایم  موافقم : دستها تصویر زن_خاطره را زنده نگاه می دارند...


           









 فرجام نبشت : حقیقت های برهنه



الهام بخش این نوشتار ،زنی است که نوشتار هایم را 

دوست نداشت.نوشتن در نگاه او ،ارجی نداشت .و چرا من بدو دل 

سپردم ؟این از معماها_مجهول های زندگی عاطفی من است.ما دو 

جهان متفاوت بودیم.جهان من از تنهایی و کتاب های رنج بار میگذشت و 

جهان او از همهمه ی بازار و نور مصنوعی مغازه ها.از این رو و دقیقا بدین 

سبب همواره همدیگر را رنج میدادیم.من او را و او مرا.تا مرز دیوانه شدن 

همدیگر را رنج میدادیم و این تلخ ترین سویه ی رابطه ی عذاب آور ما 

بود.و حقیقت این است که من او را بیشتر رنج میدادم.به عمد.از روی 

قصد و اراده.چون به تفاوت دنیاهامان واقف بودم.میدانستم که همدیگر را 

نمیفهمیم و من میخواستم که از من متنفر شود که مرا رها کند.دوستش 

داشتم.تجسم کامل زنانگی بود.زنانگی محض.که به ندرت در زنان می 

یابمش.نوعی طبیعت بکر و تک رو.و بی اعتنا به عرف و منطق رابطه ی 

دو سویه.این را در او تحسین میکردم و دقیقا همین را نمی توانستم  

تحمل کنم.زیبا بود و سبزه.با رفتاری که زنانگی و سرکشی از آن می  

بارید اما غریزه ی تمرد چنان در او نیرومند بود که بی اختیار غرورم را 

جریحه دار میکرد.جدایی ما دردناک و آزار دهنده بود.هنوز که هنوز است 

به او می اندیشم و دیوانه وار از خودم می پرسم چرا چنین بی اراده ام؟ 

او به سادگی از بحران گذشت و در رابطه های تازه اش آسوده و راضی 

آشیان کرده است و تو چرا هنوز مرثیه ی یک رابطه ی مرده را می 

خوانی؟هر چه فکر میکنم می بینم جهانهای ما هیچ فضای مشترکی 

نداشتند خطهای زندگی هامان در هیچ کجا به هم نزدیک نمی شدند پس

چه چیز مرا وابسته میکرد؟آه از این معماهای ناخودآگاه!کاش کمی 

میفهمیدم تا کمی آسوده میشدم.پس از این تجربه دیگر با هیچ زنی 

آشنا نشدم.فوبیایی بازدارنده ،احتمال یک دگرسانی ،یک دیگر بودگی 

عذاب آور دیگر را برایم ترسیم میکرد از این رو  در  لحظه های آغاز و در

آستانه ی سلام گفتن ،خود را عقب میکشم.او آنطور که شنیده ام 

،دو سه تجربه ی عاطفی را آزموده : راه او از میان بازار می گذشت و در 

بازار هر روز میتوان کالایی تازه خرید.در بازار هر چیزی کالا میشود .حتی 

عاطفه و حتی انسان عاطفه گر ...آن کس که راه جهانش از میان بازار 

نگذرد ،همواره شکست میخورد.آنکه در برابر کالا شدن تمرد کند محکوم  

است هرگز خواسته نشود.در رنج تنها شدن عادلانه نیست کسی را 

شریک کنم : او اینگونه می اندیشد و از این رو ،از زنان و همهمه ی بازار 

در میگذرد تا در تنهایی سرد درون ،با حقیقت های هولناک زیستن 

همخانه شود...سرنوشت او را خدای رنج با دست خود نگاشته است...







 

بصیرت





آنچه حقیقی است در خاموشی جان میگیرد...

           

                     از گفته های مهربان عارف هندی_ایرانی





خیالپردازیهای تصویر تنهای درون آینه








چرا هر گاه به آینه مینگرم او/آن نیز به من مینگرد؟در من خود را به جا 

می آورد؟یا آنکه به من مینگرد(و چنان همسان با من ،که فراموش میکنم 

 ،می نگرم یا نگریسته میشوم) نگاهبان دروازه ی

جهان_کیفرگاهِ سایه_تصویرهاست؟آیا هر کس ،نگاهبان کیفرگاه خود 

است؟قربانی_دژخیم ؟در هر دو قلمرو ،همزمان هست اما این دو

 قلمروی هستن شخصی،دو اقنوم آگاهی ی در گوهر یکتا و در نمود دو  

پاره و جدا،با هیچ سازه ی شناسنده ی میانجیگری ،هم آگاه نشده اند؟  

دو پارگی گریزناپذیری که تنها در مرگ ،خود را در سایه_تصویر  ،و نه در  

جسمی که می ماند ،با خویش یگانه میکند و از دروازه ی آینه می گذرد ؟



              

نیلوفر





در آبهای تیره ی نیل،من و پرندگان دیگر ،از نیلوفر ژرفا راه را 

پرسیدیم.سنگفرشی از یقین های کوچک ما را به بادها سپرد...