زمانی که بعل در شکم سپید مادرش رشد می کرد،

آسمان پهناور بود و آرام و رنگ پریده

جوان بود و برهنه و بسیار شگفت

و هنگامی که بعل، چشم به دنیا گشود، دوستدار آسمان شد.

.

.

و به هنگام رنج و شادی، آسمان در جای خویش بود.

بعل، چه در خواب بود و آسمان را نمی دید، و چه لذت های آسمان را می چشید،

شب، آسمان را نیلگون می کرد و به بعل مستی می داد

سپیده دم، بعل را پرهیزگاری می آموخت و رنگ از رُخ آسمان می برد.

.

.

در انبوه شرمگین گُنَه کاران

بعل، برهنه می آسود و با آرامش می غلتید.

تنها آسمان، که همیشه همان آسمان بود،

با جلال و شکوه، برهنگی اش را می پوشاند.

.

.

بعل به کرکسان تنومندی که در آسمان ستاره نشان،

چشم انتظار جسدش هستند، گوشه ی چشمی می افکند.

گاه، خویشتن را مرده می نماید، آن گاه اگر کرکسی بر او بتازد،

بعل، خاموش و آرام، کرکس را چاشت می کند.

.

.

و در زیر ستارگان اندوه خیز دره ی زار یها

بعل، کشتزارهای پهناور را می چرد.

همین که در کشتزارها ساقه یی نمی ماند، با گام های آهسته،

سرودخوانان به جنگل جاوید می آید تا در آن بیارامد.

و زمانی که زمین، بعل را به درون خویش کشد،

دنیا دیگر برای بعل چه ارزشی دارد؟ بعل، سیر و سرشار است.

بعل، در زیر پلک های خویش چندان آسمان دارد

که حتی پس از مرگ، چندان که بخواهد آسمان را می نگرد.

.

.

هنگامی که بعل در زیر بطن سیاه خاک می پوسد

آسمان همچنان پهناور بود و آرام و پریده رنگ

جوان بود و برهنه و بسیار شگفت

همان گونه که بعل، به هنگام زندگی، دوستش می داشت.


                                                                  برتولت برشت