با خود در صلحي.نه با پسر انسان ميجنگي و نه شهريار تاريكي را 

ميرنجاني.بي جنبشي.همچون تيغه ي علف جوانگ دزو.كه نه باد آشفته 

اش ميكند و نه باران خمش ميسازد و غرقش.دستكم اينگونه مي 

پنداري.از بلوغ فرزانه وارت سرمستي.خودشيفتگي خيالپردازان!و اين

 پندار واهي با نخستين لرزه ي بحران مي ميرد.پرخاشي از ژرفا 

ميشنوي.نه از سويه ي روشن ذهن بلكه از جانب تاريكش.نعره ي 

غارنشينانه اي.غارنشين ؟در من؟ من كه با تهذيب منشم ،اينك انساني 

سازگار با خويشتنم؟اما خودفريبي كافيست.در درونت مرد غارنشين

 هنوز زنده است.در تو پيش تاريخ، آگاهي تاريخي ات را در مي نوردد.بر 

زمينش ميكوبد.از دهانت،نعره هاي نخراشيده بيرون ميريزد.از ترست آينه 

را كور ميكني انسان كوچك.پوسته ات ديگر شكافته است از ديدن غارت 

ميترسي؟طبيعت همين نزديكي است.كتابها چرا به كمكت نمي آيند؟