اين جمله از اينشتين است:جهان به نحو فهم ناپذيري فهم پذير است؟

اين پارادوكسي زبانشناختي يا گزاره اي متناقض نما نيست.روايت خلاصه 

شده اي از تراژدي زندگي است.آيا آنچه پس از فرآورش داده هاي جهان 

هاي دو قلوي عين/ذهن به دست مي آورم_اكسير نهايي فرايند 

كيمياگرانه ي دستگاه شناسايي ام_همان فهم پذير كردن جهان است يا 

نه ؟آيا آنچه به دست آورده ام همان جهان فهم شده است؟يا جهان 

همچنان شيئي في نفسه كانتي، همان معضل ديرپاي نمود هاي 

شناسايي و جهان دسترس ناپذير بوده هاي در خود و حقيقي،باقي مي 

ماند/مانده است؟آيا من جهان را ميفهمم يا نمي فهمم ؟اين وضعيت 

كنوني ذهن من اين لحظه معين از تاريخ آگاهي ام، همان فهم جهان 

است؟يا تنها ذهنم را باز تابانده ام؟چه جنوني!!