دوست شدن برای من دشوار شده است.نه برای آنکه سلیقه یا 

معیارهای سخت گیرانه ای دارم.نه!من نامرئی تر از آنم که در چارچوبی 

بگنجم.علت آن در کشف تکان دهنده ی مرگ است.از زمان درک زیست 

شناسانه ی گزاره ای تجریدی و عام.گزاره ی : همه می میرند.تجریدی 

،چون(همه)،ما به ازای واقعی ندارد.یک مفهوم استنباط شده است.من 

هم مانند همه زمانیکه آن را به کار میبردم خودم را استثنا فرض 

میکردم.همه میمیرند جز من.همه وقتی به مرگ می اندیشیم به مرگ 

دیگری اندیشیده ایم نه مرگ خود.به این دلیل ساده که تجربه ای از 

خودمرگی نداریم.اما تعمق در معنای زیست شناختی_تجربی این گزاره 

یکباره خاموشم کرد.به مردی بی کنش تبدیلم کرد.به نگاهی تماشاگر و  

نه بازیگری پرشور.مرگ آگاهی،روح زیستن را میکشد.یقین دارم که خود 

مرگ از ماهیت نابودگر خود ناآگاه است.زیرا پویش خستگی ناپذیری دارد 

که با سرشت وظیفه ی تعطیلی ناپذیرش در تضاد است.مرگ نمیداند که 

با مرگ آخرین جاندار ،خود نیز میمیرد؟