جان تنها،نه توان دادن دارد و نه توان گرفتن.زمینی بایر؟زمینی بایر.زمینی 

سنگلاخ؟زمینی سنگلاخ.یخهای چند میلیون ساله ی قطبی که هیچ دانه 

ای،حتی دانه ای که با معجزه حمایت شود و آتش اراده ی غول آسا ،در 

آن نمی روید/نمیتواند بروید؟بله!دانه ای در یخهای بیجان قطب!همه ی 

اینهاست و چیزی بیشتر از اینها.تهی را آشکار میکند.تهی نه درونه ای 

دارد و نه بیرونه ای.جان تنها نیز.او هر لحظه در امر فجیع می زید.انگار در 

هر دقیقه به دلخراشترین وجهی کشته میشود و باز جان سنگینش را از 

بینیش در او می دمند تا برای مرگ دوباره تجهیزش کنند و مرگ سه باره 

و مرگی چند باره.جان تنها گاهی به سبکی اندیشه ای میشود.محو.مه 

وار.و بی وزن تا حدی که نمیتواند در اراده به عملی شرکت کند.گاهی به 

نگاه خیره ی مبهوتی تبدیل میشود.چون چشمی خیره که به نقطه ی 

معینی زل نزده است.به همه جا و هیچ جا مینگرد.و چنان بی عمق

 است نگاه که میتوان آن را با نوک ناخن های آراسته ی زنی از چهره ی 

فرتوتش جدا کرد.هیچ چیز به اندازه ی جانی که میداند مردنی است 

فاجعه بار نیست.