بودن به از نبود شدن خاصه در بهار!دو بار   بیشتر از دو بار میخوانم/مرور 

میکنم.به ده شاخه ی نزار انگشتهام نگاه میکنم و باز میخوانم/مرور 

میکنم.این بار چند بار؟جای این خاطره فضای سفید دنباله دار ی به یاد 

آوردن هام را عقب میراند/شکست میدهد.اگر خاطره ای نباشد چگونه 

بگویم بودم نه اینکه تخیل کرده ام که بودم/بوده ام؟چشمانم را 

میبندم/تاریک میکنم.چرا؟چرا چشمانم را می بندم/تاریک میکنم؟شهامت 

ندارم به اقتدار قانع کننده ی گفته_شعر شاملو

زل بزنم ؟آهسته میگویم طوریکه شعر نشنود_احترام یا ترس؟_نبود 

شدن!نبود شدن!در این بهار و هر بهار دیگری...